ایده‌ای برای طولانی کردن روز و عمر!

از دیشب تا حالا یعنی حدوداً کمتر از شش ساعت هست که این فکر به سرم زده که انجام کارهای متفاوت ممکنه باعث بشه، 24 ساعت، برای ما طولانی‌تر به نظر برسه. شاید اگه این سبک زندگی رو پشت سر هم ادامه بدیم عمرمون هم طولانی‌تر به نظر برسه! مطمئن نیستم که درست باشه ولی هر چی که هست از دیشب تا حالا دارم به طرز جوگیرانه‌ای این کار رو میکنم. شاید مثل خیلی از کارهایی که نصفه و نیمه رهاش کردم باشه شایدم نه.

البته شاید ریشه‌ی این ایده این باشه که داشتم به این فکر میکردم که اگه هر روز، یه زمان خیلی کمی رو به انجام یه کاری اختصاص بدم، به احتمال زیاد، بعد از یه مدتی - اگه مداومت روی انجام اون کار داشته باشم - میتونم موفق به انجام کار بزرگی بشم که هرگز فکر نمیکردم از پسش بر بیام.

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۱۳ خرداد ۹۷

واقعا غیراخلاقی بود؟!

فردی به صورت ناشناس در مورد مطلب قبلی به صورت خصوصی نظر داده ولی بهتر دونستم که بقیه هم این نظر رو بخونن:

داستان شما به دور از اخلاق انسانی است به دختر مردم نگاه کردن!!!! دوست پسر !!!!

فکر کردید این جا غرب است یا فرهنگ غرب وجود دارد 
خجالت بکش بی غیرت
  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۶ بهمن ۹۶

چطوری به دخترا شماره بدم؟!

بعد از یه امتحان نسبتا بد، امتحانی که تقریبا همه، سوالی رو که من اشتباه نوشتم درست نوشتن، تقریبا همه خوشحالن و من ناراحت، یه حس بدی رو با خودم به سمت خونه حمل میکردم. البته حقم بود. من دو روزی رو که واسه این امتحان وقت داشتم به بطالت تموم گذروندم و فقط شب و بامداد روز امتحان نمونه سوال و جزوه رو یه نیمچه دور زدم. یکی از دوستان تا میدون منو رسوند. از دانشگاه تا شهر من حدود شیش تا شهر نسبتا بزرگ هست. برای رفتن به یکی از شهرهای میانی کنار خیابون ایستادم. یه پراید وایساد. در عقب رو باز کردم پرسیدم فلانشهر میرید؟ راننده همینطور که چادر و کیف زنونه ای رو که روی صندلی عقب بود برمیداشت و اونها رو به خانومی که صندلی جلو نشسته بود میداد گفت سوار شو. سوار شدم. کاپشن قرمز رنگی تن اون خانوم بود. خب، با این وضعیت حدسم این بود که با هم نسبت دارن. به شهر فلان میرسیم. پیاده میشم. میرم جلوتر. اونور میدون. کنار خیابون منتظر میمونم تا یه ماشین واسه شهرم گیرم بیاد، یا حداقل یه شهر نزدیک. راننده ای که سمندش رو کنار خیابون پارک کرده بود، میپرسه فلانشهر میری؟ میگم نه. میپرسه کجا میری؟ با اکراه میگم فلانجا. دوست نداشتم سوار شم. میدونستم بشینم باید منتظر بمونم. یه خانوم صندلی جلوی سمند نشسته بود. گفتم یکم کنار خیابون میمونم. اصرار کرد. گفتم چقدر میگیری؟ گفت 12 تومن. یه کم فکر کردم و گفتم 12 تومن زیاده. گفت 10 تومن بده. راضی میشم. میشینم. منتظر میمونیم تا یه مسافر دیگه پیدا بشه. بعد از ده تا پانزده دقیقه خانومی که جلو نشسته بود و از انتظار توی ماشین خسته شده بود پیاده میشه. منم پشت بندش پیاده میشم. کمی قدم میزنم تا از موقعیت ماشین دور شم. باقیمونده ی آب داخل بطری ای که از دانشگاه با خودم حمل کرده بودم رو پای یه درخت، خالی میکنم و بطری رو داخل سطل زباله کنارش میندازم. دوباره کنار خیابون منتظر میمونم. یه مینی‌بوس بهم نزدیک میشه. گوشه پایین سمت راست شیشه‌ش نوشته «فلانشهر» و گوشه پایین سمت چپ شیشه‌ش نوشته «بیسارشهر». بیسارشهر بعد از شهر منه. این یعنی از شهر من رد میشه. من دست نگه نداشتم ولی مینی‌بوس وایساد! کنار من وایساد. برای من وایساد! در باز شد ولی هیچکی پیاده نشد! به کسی که کنار در بازشده ایستاده بود گفتم فلانشهر؟ گفت سوار شو. رفتم بالا. پُرِ پُر بود. باید سرپا میموندم. راننده گفت چند نفر فلانجا پیاده میشن. زیاد دور نبود. کمی بعد یه نفر پیاده شد. من جاش نشستم. صندلی های سمت چپ مینی‌بوس دوتایی و صندلی های سمت راست تکی بودن. من روی صندلی سمت راست یکی از صندلی های دوتایی نشسته بودم. وسط راهرو، یعنی بین صندلی های سمت چپ و راست، روی یه صندلی موقت یه خانوم جوونی کنار من نشسته بود. با رسیدن به نقطه ای اون خانوم به همراه چند نفر دیگه پیاده شدن. حالا دختری که روی صندلی سمت راست کنار شیشه نشسته بود کنارم ظاهر شده بود. قیافش چقدر آشنا به نظر میرسید. انگار شبیه یکی از همکلاسی های خیلی قدیمی‌م بود. قیافه‌ش به دلم نشسته بود. نمیدونم چرا! نمیدونستم چطوری دید بزنم که ضایع نباشه! وقتی چند نفر داشتن از ماشین پیاده میشدن یه نگاهی بهش کردم. به نظرم متوجه شد. بعد از اون احساس کردم که اونم چند بار نگاهم کرد. نمی دونستم باید چی کار کنم. واقعا باید چی کار میکردم. چه سوالی باید میپرسیدم؟ چی باید میگفتم. مثلا ببخشید خانوم، قیافه‌ی شما خیلی برای من آشناست. جلوی مردم زشت نیست چیزی بگم؟ اصلا چی باید بگم؟ شاید اصلا شوهر یا نامزد یا دوست پسر داشته باشه! از کجا باید میفهمیدم. اینقدم که این دخترها با گوشیشون ور میرن که معلوم نیست چه خبره! تو دلم گفتم اگه مقصدش توی شهرم بود، هرجا پیاده شد پیاده میشم باهاش صحبت میکنم. چند تا شهر قبلتر پیاده شد :'(

الان که فکرشو میکنم به نظرم بهتر بود که همونجا پیاده میشدم و باهاش صحبت میکردم. فوقش دوباره ماشین میگرفتم دیگه. خیلی بی عرضه ام!

فقط میتونم بگم خدایا!

به نظر شما (مخصوصا دخترخانوما) یه پسری که هر جایی (مثلا دانشگاه یا...) یه دختری رو می‌بینه و ازش خوشش میاد باید چی کار کنه؟ باید چی بپرسه که زشت نباشه؟

--------------


دریافت

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

به غیر از تو باید به چی فکر کنم؟

بعضی آهنگا یه جوری‌ن که وقتی بهشون گوش می‌دم با خودم میگم من باید واسه این آهنگ یه نماهنگ درست کنم. بعضی وقتا ایده و مواد لازم رو پیدا می‌کنم و بعضی وقتا نه. چند وقت پیش واسه آهنگ #چالوس #روزبه_بمانی یه نماهنگ درست کردم که میتونید این پایین ببینید:


دریافت

+ نماهنگ ماه و ماهی - حجت اشرف زاده

  • سجاد بوداغی
  • دوشنبه ۱۸ دی ۹۶

یه جوری‌م... عشق لازم شدم!

این روزا یه جوری‌یم... یه حالی‌یم...

شاید مثل همیشه یه حس زودگذر باشه...

شاید به خاطر دیدن فیلم خاصی، افتادن اتفاق خاصی، خوردن غذای خاصی یا هر چیز خاص دیگه‌ای باشه...

اما...

این روزا دوست دارم عاشق بشم!

دوست دارم پیدا کنم...

یکی از این صورت نجیبا...

یکی از این صورت گِردا...

یکی از این کم/بی آرایشا...

یکی از این بی آلایشا...

یکی از این صاف و سادگی از چهرشون پیداها...

یکی از این کم‌حرف‌ها...

یکی از این آروما...

     

وقتی اینستاگرام نمی‌رم،

وقتی گرسنگی میکشم،

وقتی جلوی خودم‌و میگیرم،

وقتی حرف گوش کن میشم،

وقتی کم‌حرف میشم،

این حال و هوا بیشتر میاد سراغم...

    

این حس رو دوست دارم...

    

خدایا آنچه خیر و صلاح است پیش بیار...

------------

دریافت

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶

بشنوید: چالوس - روزبه بمانی

به نظر من بهترین ترانه‌سرای ایران مرحوم دکتر افشین یدالهی بود و بعد از اون آقای روزبه بمانی هستن که جدیدا یه آهنگ به اسم «چالوس» با شعر و صداشون شنیدم که خیلی به دلم نشست:

------------------


دریافت

آهنگ‌های مورد علاقه‌تون رو بهم پیشنهاد بدین :)

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۱۹ آذر ۹۶

تو چی فکر می‌کنی

من قبلنا یه جمله‌ای داشتم که اینطوری بود:
«این مهم نیست که دیگران راجع به تو چی فکر می‌کنن؛ مهم اینه که تو ندونی اونها راجع به تو چی فکر می‌کنن»
اما حالا میخوام اونو اینطوری تغییر بدم که:
«شاید این مهم باشه که دیگران راجع به تو چی فکر می‌کنن؛ ولی از اون مهمتر اینه که تو راجع به خودت چی فکر می‌کنی!»
  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۱۹ آذر ۹۶

خوشحالا تو وبلاگ من نیان!

من افسردگی دارم. خودمم میدونم. یعنی همه ی علائم افسردگی رو دارم. اصلا بیاین با هم نشانه های افسردگی رو مرور کنیم:

• تغییر اشتهاء از علائم افسردگی شدید است که ممکن است به صورت افزایش یا کاهش وزن نمایان گردد. (دارم)

• بی خوابی و یا پرخوابی از نشانه های افسردگی شدید است. (نه زیاد - بعضی وقتا)

• از علائم افسردگی شدید تاخیر در گفتار و یا انجام وظایف و یا برعکس عدم آرامش و بی قراری است. (دارم)

• مشکلات عدم تمرکز و تصمیم گیری از علائم افسردگی شدید است. (دارم)

• در افسردگی شدید فرد، احساس پوچی و یا احساس گناهکاری می کند. (دارم)

• افکار خودکشی یا اقدام به خودکشی در فرد مبتلا به افسردگی شدید نمود پیدا می کند. (گهگاهی فکر می‌کنم)

• در افسردگی شدید فرد در بیشتر اوقات احساس خمودی و کمبود انرژی می کند. (دارم)

• از دیگر علائم افسردگی شدید می توان به کاهش میل جنسی، احساس ناامیدی و علائم فیزیکی مانند سردرد، دردهای غیر قابل توصیف یاعلائم گوارشی نام برد. (احساس ناامیدی می‌کنم)

لطفا اگه حالتون  خوبه و خوش هستید تو وبلاگ من نیاین. چون از قدیم هم گفتن که افسرده دل افسرده کند انجمنی را!

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۱۸ آذر ۹۶

فصل زرد - علی زندوکیلی

خوبه - قشنگه

----------


دریافت

آهنگ‌هایی رو که دوست دارید رو به من معرفی کنید.
  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۱۸ آذر ۹۶

شاید، فقط شاید

شاید بشه با نوشتن یه فکر که آدمو به خودش مشغول کرده پرونده‌شو تو ذهن سوزوند.

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۱۸ آذر ۹۶
سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم :)