بگذر ز عهدهای سست و سخن های سخت خویش

یکی از چیزهای که حالم خیلی خوب میکنه روابط خوب انسانی هستش.

وقتی خوب بتونم با دیگران تعامل داشته باشم حالم خوب میشه.

به نظرم نوشتن باعث میشه بهتر بتونم حرف بزنم. ذهنمو قوی میکنه تا جمله های درست تری رو تو زمان کمتری بسازم.

باید خودم بشناسم و وقتمو صرف کارهایی که میدونم ناتموم رهاش میکنم، نکنم.

به قول خافظ که میگه:

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهدهای سست و سخن های سخت خویش



  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۲۳ بهمن ۹۴

دوستشون دارم

برنامه نویسی به زبان python و javascript رو دوست دارم. هر چند چیز زیادی ازشون نمی دونم.

طراخی با مداد رو دوست دارم. هر چند طراحیم خوب نیست.

از این خارجی هایی که انگلیسی رو خیلی خوب و به قول خودم فصیح صحبت میکنن خیلی خوشم میاد. هر چند خودم اینگلیسیم خوب نیست.

راستی تصویرسازی رو هم خیلی دوست داشتم.

فقط میخوام خالی کنم خودمو.

  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۲۳ بهمن ۹۴

اینترنتی تئاتر دیدن

چند روز پیش تئاتر خشکسالی و دروغ رو از سایت فیلیمو خریدم و دیدم.

خیلی جالب بود. خیلی خنده دار بود. ولی آخرش خیلی تلخ و البته تأثیر گذار بود. دلم واسه میترا سوخت. تأثیرگذار بود.

چند روز قبلش هم تئاتر اسم رو دیدم که اونم به نظرم خوب بود. خنده دار بود. آخرش بد نبود ولی میتونست بهتر باشه.

تئاترهای اجتماعی دوست دارم.

دوست دارم متن های کوتاه بنویسم. حوصله ی متن های بلند رو ندارم.

  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۲۳ بهمن ۹۴

آدم میتونه خودشو قوی کنه

آدم میتونه خودشو قوی کنه. همه چیزشو. همه چیز آدم مثل عضله ـست؛ هر چی بیشتر باهاش کار کنی قوی تر میشه.

تو همه چیز همین طوره ها.

دوست دارم کتاب بخونم. من خیلی کارها دوست داشتم انجام بدم ولی... ولی امان از کامل گرایی.

وقتی یه نفر کامل گراست میاد با خودش فکر میکنه که مثلا کتاب بخونه. بعدش با خودش فکر میکنه تعداد کتاب هایی که وجود داره اونقدر زیاده که هرگز نمیتونه همشونو بخونه پس کلا بی خیالش میشه.

کامل گرا یا صفره یا صده. ولی چون نمیتونه اکثر اوقات صد باشه، صفره.

دوست دارم هر چی تو ذهنم میاد بنویسم. به نظرم آرومم میکنه. مثلِ خطخطی.

این کامل گرایی بیچاره کرد منو.

نمیدونم به چی علاقه دارم، چطوری زندگی کنم.

  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۲۳ بهمن ۹۴

نگران عدالت خدا نباشیم

ممکن است شما هم گاهی در خلوت خود به چگونگی محاسبه ی اعمال و رفتار خلق اللّه و رعایت عدالت در آن فکر کرده باشید.

با خود فکر میکنید که آدمها در خوب یا بد بودن برابر نبوده و دارای مرتبه های هستند. پس چگونه خدا تعیین میکند که میزان نعمت های بهشتی و عذاب های جهنمی هر فردی چقدر خواهد بود.

مثلا ممکن است فکر کنید که اعمال کسی که در یک خانواده ی غیر مذهبی و یا کافر به دنیا آمده و زندگی کرده با کسی که از بدو تولد با انواع و اقسام دعاها و نمازها ها تغذیه شده چگونه قابل مقایسه است و اینکه خدا چگونه در مورد اعمال بندگانش قضاوت، داوری و حکم خواهد کرد، حال آنکه هر کدام از آن ها در موقعیت های بسیار متفاوتی زندگی کرده اند.

به نظرم علت این امر این است که ما از نامحدود بودن خدا غافل شده ایم.

یادم هست که در دوران تحصیل در مقطع کاردانی در یکی از کلاس های ریاضی، به تعداد عددهایی که بین صفر تا یک وجود دارد پی بردم! :)

آنروز فهمیدم که بین صفر تا یک، بی نهایت عدد وجود دارد.

برای مثال ۰.۵ بین صفر تا یک است. ۰.۶ هم بین ۰.۵ تا یک است. عدد ۰.۵۵ بین ۰.۵ و ۰.۶ است. ۰.۵۸۶۵ هم بین ۰.۵۵ تا ۰.۶ است. ۰.۵۷۵۶۶۹ بین ۰.۵۵ و ۰.۵۸۶۵ است و این روند تمامی ندارد.

من فکر میکنم بهشت و جهنم چنین وضعیتی دارند. یعنی این قابلیت وجود دارد که همواره بین دو چیز، یک چیز دیگر قرار بگیرد. بنابراین آدمها با توجه به اعمالشان در جایگاهی قرار میگیرند که دقیقا متعلق به خودشان است.

این متن هیچ اعتبار و پشتوانه ی مطالعاتی و مذهبی ندارد!

  • سجاد بوداغی
  • چهارشنبه ۱۲ شهریور ۹۳

هر کس فحش بده خودشه!

یادم هست گاهی اوقات که در مدرسه کسی به پیش معلم شکایتِ بددهنیِ دیگری را میکرد، بعضی معلم‌ها میگفتند: «هر کس فحش بده خودشه»

این جمله آنزمان، برایم جالب نبود و فکر میکردم که معلم‌ها این حرف را صرفا به خاطر این میزنند که بچه‌ها را از فحش دادن باز دارند.

تا اینکه مدتی پیش با تعریف فرافکنی در روانشناسی، آشنا شدم که برایم خیلی جالب بود.

فرافکنی یعنی نسبت دادن ناآگاهانه اعمال، عیب‌ها و امیال ناپسند خود به دیگران که در واقع، ساز و کاری پدافندی به شمار می‌آید. wikipedia

ضرب المثل «کافر همه را به کیش خود پندارد» بر صحت این گفته صحه می گذارد.

احتمالا برخورد داشته اید با فردی که منتقد رذیلت‌هایی از دیگران است در حالیکه خودش دچار به آن رذایل است.

یا به عنوام مثال ایرانی‌هایی را دیده‌اید که معمولا مشغول خوار و حقیرکردنِ نژادِ خود هستند و مدام با جملات منفی میگویند که ایرانی‌ها اینطورند، ایرانی‌ها آنطورند. فکر میکنم، اگر آن‌ها خودشان را اصلاح کنند دیگر حداقل تا به این حد از مردم کشورشان بد نمی‌گویند.

دانشنامه ی آزاد و تحت وب Wikipedia در ادامه می‌آورد:

فرافکنی یعنی انگشت اتهام به سوی دیگران گرفتن. فرافکنی عبارت است از تمایل به نسبت دادن آنچه در درون می‌گذرد به دیگران یا به محیط.
فرافکنی فرد را در مقابل یک نوع اضطراب حفظ می‌کند: اضطرابی که در اثر اعتراف به کاستیها و نقصها ممکن است به وجود آید. کسی که فرافکنی می‌کند معمولاً احساسات، نقصها، یا آرزوهای غیرقابل قبول خود را در دیگران می‌بیند. فرافکنی، با برجسته کردن و اغراق آمیز کردن صفات شخصیتی منفی در دیگران، از اضطراب می‌کاهد.
فروشنده‌ای که خودش را مسیحی بسیار مومنی می‌داند که جامعه روی او حساب می‌کند، ولی فردی به شدت طمع کار است و سر مشتریان کلاه می‌گذارد، بر این باور است که همهٔ مشتریانی که وارد مغازه می‌شوند می خواهند هر طور که شده سر او کلاه بگذارند. مسلم است که اکثریت مطلق مشتریان چنین قصدی ندارند، و او در واقع، حرص و دغل کاری خود را به آنان فرافکنی می‌کند.
دانشجویی که در امتحان شفاهی رد می‌شود می‌گوید که استاد امتحان‎گیرنده، ضعیف بوده است.
پرستاری که در انجام وظایف خود خوب عمل نمی‌کند می‌گوید که سایر پرستاران به بیماران خوب رسیدگی نمی‌کنند.
جراحی که عملش موفقیت آمیز نیست با اصرار می‌گوید که کمک جراح و سرپرستار به وظایفشان خوب عمل نکرده‌اند.
کسی که کمبود جنسی دارد، رفتار دوستانه و عادی دیگران را نوعی "دعوت" محسوب می‌کند. این نوع افراد وقتی به فروشگاهی می‌روند و فروشنده به آنها لبخند می‌زند، فکر می‌کنند که وی از آنها "خوشش آمده است".
مردی که به همسرش خیانت می‌کند ممکن است دائم به او تهمت خیانتکاری بزند.
زنی که از دست شوهر خود عصبانی است ممکن است با گفتن " چرا از دست من این همه عصبانی هستی؟" در واقع عصبانیت خودش را توجیه کند.
نوعی شدید از فرافکنی ممکن است به رفتار خصمانه یا حتی پرخاشگری منجر شود مخصوصاً هنگامی که فرد احساس می‌کند یک نفر دیگر باعث و بانی احساسات منفی اوست. برای مثال، بیمار بسیار چاقی که چند کیلو چاق تر شده است ممکن است پرستار خود را مقصر بداند و بگوید که او ترازو را دستکاری کرده است تا او را چاق تر نشان دهد.

دقت کنیم ببینیم که غالب مردم را چگونه میبینیم و میدانیم. چقدر از آنها عیب و ایراد میگیریم؟ چقدر اهل انتقاد بی‌خود و بی‌جهت از هرچیز و یا از هرکسی هستیم؟ آدمهای اطرافمان را خوب میدانیم یا بد؟ دیدگاه ما از جامعه اطراف ما نمایانگر خود واقعی‌مان است، احتمالا.

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۸ شهریور ۹۳

لشکر خوبان (خاطرات مهدیقلی رضایی)

چند ماه پیش بود که در پیاده‌رو‌های شهرِ همجوارِ شهرمان از پشت شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌ای که معروف‌ترین کتاب‌فروشیِ آن شهر است جلد کتاب «لشکر خوبان» به چشمم خورد.

شنیده بودم که این کناب مورد توجه رهبری قرار گرفته؛ شاید به همین دلیل بود که حتی با دیدن قیمت نوزده هزار تومانی‌اش و تعداد صفحات هفتصد و خرده‌ای‌اش، آن را خریدم.

مدتی پیش خواندن آن به پایان رسید. این کتاب روایتگر خاطرات «مهدیقلی رضایی» از جنگ تحمیلی است.

در کل کتاب خوبی بود اما نقدهایی هم بر آن دارم.

  • یکی از مشکلاتی که با این کتاب داشتم این بود که نمیتوانستم به‌خوبی موقعیت‌ها و مناطقِ جغرافیایی توضیح داده شده را در ذهنم تصور کنم. شاید نیاز نبود تا این حد به جزئیات توجه شود و یا شاید هم اگر نقشه، طرح و یا تصویری همراه متن در کتاب درج میشد درک مطلب آسانتر میشد.
  • برخی اوقات هم از کلماتی غریب استفاده میشد؛ گویی که نویسنده گمان دارد که خواننده با آنها آشناست. کلماتی که بیشتر در جبهه‌ها کاربرد داشتند.
  • اسامی بعضی از مناطقِ خاص اِعراب‌گذاری نشده بودند که کار خواندن را با چالش همراه میکرد.
  • در سیصد صفحه‌ی پایانی اشتباهاتی به لحاظ نگارشی و املایی دیده میشود.

اما علی رغم همه‌ی این ایرادات میتوان گفت که این کتاب صحنه‌های متفاوتی را از دفاع مقدس به تصویر کشیده است که خواندن آن خالی از لطف نیست. صحنه‌هایی که بعضاً بسیار تکان‌دهنده و تأسف‌بار هستند. از بین فصل‌های این کتاب فصل «عقب‌نشینی» جذابیت و تازگی بیشتری برایم داشت.

خداوند ان شاء الله به شخصیت اصلی این کتاب آقای «مهدیقلی رضایی» و نویسنده‌ی آن، خانم «معصومه سپهری» خیر دنیا و آخرت عنایت کند.

ورود مهدی داوودی، موج شادی را در سنگر ریخت...
...
درحالی که آب وضو از محاسنش می چکید، اذان می داد.
«لا الله الا الله» را که گفت، چفیه اش را به کمر بست و با اطمینانی غریب گفت: «من دارم می‌رم شهید بشم، هر کی می‌خواد شهید بشه بیاد پشت سر من نماز بخونه!» وقتی مهدی قد قامت الصلوة را گفت، «عباس محمدی» و «ابوالفضل یعقوبی» هم پشت سرش ایستاده بودند و دیگر برای نفر چهارم جا نبود.
----------------------------------------
مهدی داوودی همان روز؛ ابوالفضل یعقوبی، فردای آن روز و عباس محمدی مرداد سال 1366 درعملیات نصر 7 به شهادت رسیدند.

  • سجاد بوداغی
  • چهارشنبه ۵ شهریور ۹۳

یک چیزی باید باشد که...

باید یک چیزی در زندگی آدم باشد. یک چیزی در فکر و ذهن آدم.

چیزی که باعث شود:

  • صبح وقتی از خواب بیدار میشوی، خوشحال باشی که یک روز دیگر را در پیش داری
  • همه‌ی کارها را با علاقه و نشاط انجام دهی
  • همه‌چیز را زیبا ببینی
  • بی‌هیچ بهانه‌ای خدا را شکر کنی
  • با صورت گشاده و بشاش با دیگران روبه‌رو شوی

یک چیز که انتهای دلت را شیرین کند. چیزی که به تو شوق زندگی دهد. چیزی که تو را قادر سازد که سختی‌ها را تحمل کنی بدون آنکه غر بزنی. چیزی که نگذارد جرئت کنی که بپرسی معنی زندگی چیست. چیزی که لحظه لحظه‌ی زندگی را برایت لذت‌بخش کند.

چیزی که زندگی در زمان حال را به تو عطا کند. گذشته را از خاطرت ببرد و آینده را برایت دوست داشتنی ترسیم نماید. چیزی که حال تو را خوب کند و خوب نگه دارد.


  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۴ شهریور ۹۳

هم‌ذات‌پنداری با بازیکن فوتبال

من اصولا اهل فوتبال دیدن نیستم اما لحظاتی در یک بازی فوتبال هست که با بازیکن‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کنم و خودم را جای آن‌ها می‌گذارم.

  • مورد اول لحظه‌ایست که یک دروازه‌بان برای گرفتن ضربه‌ی پنالتی در جلوی دروازه می‌ایستد. در این زمان با خودم می‌گویم: «آخه این چطوری توپ‌و بگیره؟!»
  • مورد دوم زمانیست که بازیکنی برای پنالتی زدن پشت توپ قرار می‌گیرد. در آن لحظه با خود می‌گویم: «آخه این چطوری اینو گل کنه؟!»
  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۴ شهریور ۹۳

بدحجابی از بین می‌رفت اگر...

به نظر من در آینده بدحجابی از بین می‌رفت؛ اگر مذهبی‌ها، مذهبی می‌ماندند!

احتمال دارد بپرسید این یعنی چه؟!

عرض میکنم.

اولا، آن‌طوری که من می‌بینم، جمع بسیاری از دخترانِ بد‌حجاب علاقه‌ای به ازدواج کردن ندارند. آن‌هایی هم که ازدواج می‌کنند علاقه‌ای به فرزنددار شدن ندارند. و معمولا آن‌هایی هم که ازدواج کرده و بچه‌دار می‌شوند تعداد فرزندانشان یکی و یا حداکثر دوتاست.

در حالی که درست در مقابل آن‌ها مذهبی‌هایی هستند که بسیاری از آن‌ها علاقه دارند ازدواج کنند و غالبِ افرادِ مذهبی‌ای که ازدواج می‌کنند، فرزندآوری را می‌پسندند و جمعیت قابل توجهی از آن‌ها دوست دارند که تعداد فرزندانشان زیاد باشد.

با این اوصاف اگر بچه‌هایِ مذهبی‌ها، واقعا بچه‌مذهبی باشند احتمالا تا حدود صد و پنجاه سال آینده در ایران نباید بدحجابی دیده شود. ولی متأسفانه بعید است که این‌گونه شود.

چرا؟!

چون مذهبی‌ها مذهبی نمی‌مانند!

  • امروزه پسرهایِ جوانِ مذهبی‌ای وجود دارد که دخترانی را به عنوان همسر انتخاب می‌کنند که نه تنها چادری نیستند بلکه تا حدی هم شیک‌پوش و امروزی هستند! ممکن است در خیابان‌های شهر نمونه‌هایی از آن‌ها را دیده باشید که شانه به شانه‌ی هم قدم می‌زنند. (اعتراف می‌کنم که گاهی اوقات فکرِ این شیوه‌ی انتخاب همسر، در ذهن من نیز جریان می‌یابد!)
  • و همین‌طور احتمالا مشاهده کرده‌اید دخترانِ بدحجابی را که مادرانشان چادری و محجبه هستند.
  • و یا شاید برخورد کرده باشید با پدر و مادرهای مذهبی‌ای که تمایل ندارند دخترشان چادر سر کند!

به نظرم همه‌ی این‌ها خبر از نوعی نفاق می‌دهد که در دل و ذهن ما مذهبی‌ها دارد ریشه می‌دواند.

در آینده اگر (خدای ناکرده) حجاب اسلامی در جامعه‌ی ما غریب شد، بیشتر تقصیرات به گردن مذهبی‌ها است.

  • سجاد بوداغی
  • دوشنبه ۳ شهریور ۹۳

نماز عید فطر امسال

امسال هم برای خواندن نماز عید فطر به مصلّی رفتیم. به نظرم در رکعت اول به جای خواندن پنج قنوت، شش قنوت خواندیم. نمی‌دانم دیگران هم، چنین حسی داشتند یا اینکه این فقط یک توهمی بود در ذهن من؟!

اصلا من بعید می‌دانم که تا بِ‌حال، شده باشد که نمازِ عید فطر را درست، صحیح و بی‌عیب و نقص خوانده باشم!

مثلا چند سالی است که می‌گویند نماز عید فطر فقط به امامت نماینده‌ی ولی فقیه صحیح است؛ در صورتی که در گذشته مواردی بود که در یکی از مساجد و به امامتِ شخصی غیر از نماینده‌ی ولی فقیه این نماز را خواندیم و هنوز فکر میکنم این روند ادامه داشته باشد.

همینطور در موارد بسیاری خواندن دعای قنوت با اشتباهاتی ریز یا درشت همراه بوده است.

خدایا می‌دانی که ما امیدمان به فضل و کَرَمِ توست نه به اعمال ناقص خودمان...

 

ای خدای پاک بی انباز و یار          دست گیر و جرم ما را در گذار

یاد ده ما را سخنهای رقیق          که تو را رحم آورد آن ای رفیق

هم دعا از تو، اجابت هم ز تو        ایمنی از تو، مهابت هم ز تو

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن      مُصلحی تو، ای تو سلطان سخُن

(مولوی)

  • سجاد بوداغی
  • دوشنبه ۳ شهریور ۹۳

رفتار دیگران را قضاوت نکنیم!

احتمالا برای شما پیش آمده است که رفتاری را از کسی ببینید که به نظرتان منطقی و یا عقلانی نباشد. اما صبر کنید. زود قضاوت نکنید؛ چرا که هر فردی، دلیل و یا دلایلی برای کارهایش دارد که ممکن است آن دلایل به فکر و ذهن شما خطور نکرده باشد. به نمونه‌های زیر توجه کنید:

یک) فرض کنید در یک روز کاملا آفتابی و صاف، در خیابان، خودرویی را می‌بینید که برف‌پاک‌کنش روشن است. ممکن است این مورد برایتان عجیب و یا حتی خنده‌آور باشد اما اگر خوب دقت کنید، متوجه خواهید شد که دلایل زیادی برای انجام چنین کاری وجود دارد؛ به عنوان مثال احتمال دارد که شیشه‌ی آن خودرو کثیف بوده و راننده خواسته آن را تمیز نماید و یا اینکه برخوردِ اشتباهی دستِ راننده با دنده‌ی برف‌پاک‌کن، علتِ روشن شدن آن بوده و یا اینکه راننده، به تازگی برف‌پاک‌کنِ خودرو را به تعمیرات سپرده و خواسته است مطمئن شود که به درستی تعمیر شده یا خیر.

دو) فرض کنید فردی با پتو میخوابد ولی پنکه را هم روشن میکند. ممکن است به او صفت کم‌عقلی نسبت داده شود. حال آنکه او دلیل خاصی برای این کارش دارد. اگر از او بپرسید، پاسخ میدهد: با پتو میخوابم چون بدون آن خوابم نمیبرد، پنکه را روشن میکنم چون گرمم میشود.

سه) شخص دیگری سیب را پوست میکند، اول سیبِ پوست‌کنده را میخورد و بعد پوست آن را. وقتی از او میخواهید که دلیل این کار را توضیح دهد، میگوید: سیب را پوست‌کنده میخورم چون سیب بدون پوست خوشمزه‌تر است، پوستِ آن را میخورم چرا که شنیده‌ام مفید است.

شاید اگر دلایل افراد را بشنویم، دیگر برایمان بعضی از کارهایشان، عجیب یا خنده‌دار نباشد.

  • سجاد بوداغی
  • دوشنبه ۳ شهریور ۹۳

خودتون بخونید دیگه!

دقیقا یادم نیست که اول راهنمایی بودم یا دوم راهنمایی. توی محوطه‌ای از محله‌یمان با بچه‌ها مشغول بازی با کارت‌(های بازیکن‌های فوتبال) بودیم که معلم چهارم دبستانم با ماشینش آمد؛ مرا صدا کرد و بعدش سوار.

او که عضو شورای روستا بود از من خواست در پخش کردن برگه‌هایی که فکر میکنم مربوط به همان امور بود به او کمک کنم.

وارد محله شدیم؛ یکی یکی برگه‌ها را بین خانه‌های تعیین شده پخش میکردیم. وارد حیاط یکی از خانه‌ها شدم و برگه را به خانم آن خانه تحویل دادم. زنِ مُسنّی بود که حدودا بین چهل تا پنجاه سال سن داشت. داشتم به سرعت میرفتم که گفت متن برگه را بخوان. یک توضیح کلی دادم و گفتم: «خودتون بخونید دیگه». این را که گفتم نگاهش به من چندین ثانیه طول کشید.

وقتی از حیاط خانه بیرون آمدم خودم را مرور کردم و دنبال جواب این سوال‌ها بودم که آیا حرفِ بدی زدم؟ آیا رفتارِ بدی انجام دادم؟ علت نگاه طولانی‌اش چه بود؟

سال‌ها گذشت تا اینکه مدتی پیش وقتی صحنه را با خودم مرور کردم؛ دیدم او زنی بود مسن، در روستا زندگی میکرد و نگاهش به من درست بعد از جمله‌ی «خودتون بخونید دیگه» طولانی شد. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که احتمالا او سواد خواندن نداشت. :-(

  • سجاد بوداغی
  • دوشنبه ۳ شهریور ۹۳

تدبیری برای خاموش کردن من!

دقیقا یادم نیست که دوم دبستان بودم یا سوم دبستان. نیمکت‌های کلاس ما در دو طرف چیده شده بود. طرفِ راست برای پسرها و طرفِ چپ برای دخترها. من روی اولین نیمکتِ طرفِ پسرها مینشستم. هنوز با آداب و رویه‌ی مدرسه به طور کامل آشنایی نداشتم. حرف‌های معلم برایم جذابیتی نداشت؛ بنابراین به عقب بر‌میگشتم و با دوستانِ پشتی به گپ و گفت میپرداختم.

یک روز وقتی معلم‌مان در کلاس حضور نداشت طبق معمول جهت گفتگو به عقب برگشتم. با یکی از دوستانم که روی آخرین نیمکت نشسته بود مشغول صحبت بودم. اما احساس کردم که او توجهی به حرف‌های من ندارد و به نظر میرسید میخواهد چیزی به من بگوید. هنوز کاملا به طرف جلو برنگشته بودم که سیلی محکمی زیر گوشم نواخته شد. ناظم مدرسه بود. دستانِ بزرگ و زبری داشت. خاموش در جای خود نشستم.

اما یک روز نیمکت‌ِ من و همنشینِ مرا با نیمکتِ ردیفِ اولِ طرفِ دخترها جابه‌جا کردند. اولین بار که آنجا نشستم خجالت کشیدم و طبیعتا دیگر نمیتوانستم به عقب برگردم و گپ و گفت داشته باشم. مدتی پیش از مادرم شنیدم که هدف از این کار جلوگیری از برگزاری‌ جلساتی بود که با دوستان پشتی تشکیل میدادم!

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۲ شهریور ۹۳

من بادکنک سوت‌دار میخوام!

یادم هست کودکی دبستانی بودم که به همراه خانواده‌ی خودم و خانواده‌ی یکی از عمه‌هایم به محلی که گویا امامزاده‌ای بود به منظور گردش و یا شاید هم سیزده‌بدر، رفته بودیم.

یادم هست که در فضای سبز آنجا نشسته بودیم که دخترعمه‌‌ی کوچکترم که بادکنک داشت؛ بهانه میگرفت و با گریه و زاری میگفت: «من بادکنکِ سوت‌دار میخوام». بادکنک سوت‌دار بادکنکی بود که در دهانه‌اش سوتی قرار داشت که با خالی شدن بادِ بادکنک سوت میزد. پدرش ما و محلِ نشستنمان را ترک کرد.

بعد از مدتی شوهر عمه‌ام را دیدم که چوبی شبیه شوش در دست دارد و به طرف ما می‌آید. شوش که یک واژه‌ی محلی‌ست، درواقع چوبِ نازکِ منعطفی بود که فکر میکنم از شاخه‌ی درخت توت، انار و یا بِه، انتخاب میشد و والدین و یا معلمین برای تنبیه بچه‌ها از آن استفاده میکردند.

ترسیدم و تعجب کردم از کارِ این مرد که فقط به خاطر گریه کردنِ بچه‌اش میخواهد او را اینچنین تنبیه کند. وقتی به ما ملحق شد چوب را به دهانه‌ی بادکنک چسباند و با نخ آن را بست.

آنجا بود که فهمیدم دخترعمه‌ام بادکنکِ چوب‌دار میخواست نه سوت‌دار!

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۲ شهریور ۹۳

وقتی به من تهمت عاشقی زدند!

چهارم دبستان بودم. زنگ آخر بود و منتظر تعطیل شدن مدرسه بودیم. انتهای کلاس بیکار نشسته بودیم که یکی از دوستانم خیلی خودجوش (با اشاره به من) به یکی از دخترهای کلاس گفت: «این میگه مهشیدو دوست دارم.» به نظرم این مطلبِ کذب را گفت؛ چون درباره‌ی خودش و مینا (یکی دیگر از همکلاسی‌ها) شایعاتی شبیه به این، راست یا دروغ خیلی آشکارا وجود داشت.

دقیقا یادم نمی‌آید که مهشید دخترِ مدیرِ مدرسه بود یا یکی از بستگان نزدیکش. به هر حال او همان لحظه از این مطلب باخبر شد. شاید به دقیقه نکشید که زنگ به صدا درآمد و عجله‌ی بچه‌ها برای خروج از کلاس به من فرصت تکذیب کردن این شایعه را نداد. در راهروِ مدرسه چهره‌ی ناراحت مهشید را دیدم. نگران بودم. به سرعت به طرف حیاط مدرسه رفتم تا بلکه مانع از پخشِ بیشترِ شایعه شوم و یا شاید اینکه انتقامم را از دوست شایعه‌سازم بگیرم.

وسط حیاط، دوستم را پیدا کردم. نزدیکش که شدم با مشت به دماغش زدم. وقتی دو کفِ دستش را از مقابل بینی‌اش پایین آورد از خون پر شده بودند. ترسیده بودم. مدیر مدرسه آنجا بود. هم دماغِ خونی او را دید و هم مرا. جلو آمد و از من دلیل این کار را پرسید. و من مات و مبهوت نمیدانستم که چه بگویم. مدیر که توجیهی از من نشنید با پهنایِ دفترِ سررسیدی که در دست داشت بر سرم کوبید.

در مسیرِ برگشت به خانه که از پیاده‌رو می‌آمدم فکرهایی که ذهنم را به خودش مشغول کرده بودند دماغِ خونیِ دوستم، برخوردِ مدیرِ مدرسه و شایعه‌ی عاشقیم بود که البته بی‌دلیل بودند چرا که از فردای آن روز همه‌چیز سرِ جایش بود.

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۲ شهریور ۹۳

از ادرار تا شیر مادر!

به گفته‌ی مادرم من در دوران نوزادی و کودکی بیشتر از دو سال شیر مادر خورده‌ام. به نظرم این امر اثرات مثبتی روی توانایی ها و استعدادهای ذهنیم داشته است.

یادم هست که یک بار در یک بخشی از کتاب قانون ابن سینا خواندم که ادرار انسان از ادرار خوک که اخته شده باشد بهتر است و در کل ادرار انسان را چیز بی ارزشی به شمار آورده بود.

یادم هست که در کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون سینوهه تعریف میکرد که زنی به پیشش آمد و از او خواست که بررسی کند که آیا باردار است یا خیر. سینوهه میگوید ما (دانش آموزان طب) برای پی بردن به باردار بودن و یا عدم بارداری یک زن، دو عدد گیاه (فکر میکنم گندم بود) را در دو جای مختلف میکاشتیم و یکی را با آب و دیگری را با ادرار زنی که برای معاینه آمده بود آبیاری کرده و پرورش میدادیم. اگر بعد از مدتی گیاهی که با ادرار آبیاری شده بود بیشتر از دیگری رشد کرده بود میگفتیم که آن زن باردار است.

یعنی ادراری که طبق گفته ی ابن سینا تا آن حد بی ارزش بوده، با بارداری، از آب که مایه‌ی حیات است، مفیدتر شده در رشد یک گیاه! حالا ببینید شیری که خدا در سینه‌ی مادر قرار داده و خودش به عنوان غذای نوزاد انتخاب کرده چقدر میتواند در رشدش موثر و مفید باشد!!

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۱ شهریور ۹۳

بسم الله الرحمن الرحیم

مدتهاست که من قدم میزنم. در خانه‌ی‌مان قدم میزنم. راه میروم. وقتی راه میروم موتور ذهنم برای فکر کردن روشن میشود. فکرهایی که به همه‌جا میروند ولی من را به هیچ جایی نمیرسانند.

فکر کردنِ زیاد، فرصتِ بودن در زمانِ حال را از من گرفته است. تصمیم دارم فکرهایی که در ذهنم ظاهر میشوند را اینجا بنویسم تا بلکه مغزم از شرِّ پردازش بیخود و بی‌جهت این فکرها راحت شود!

  • سجاد بوداغی
  • پنجشنبه ۳۰ مرداد ۹۳
سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم :)