آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم.

آخرین نظرات

شنیدید که وقتی یه نفر عطسه میکنه میگن صبر کنید؟ و اگه قرار باشه یه کاری انجام بشه صبر میکنن؟

نمیدونم این چیزی که الان میخوام بگم رو کسی بهم گفت یا اینکه توی یه سخنرانی شنیدم یا اینکه جایی خوندم و یا اینکه اصلا ساخته‌ی ذهن خودمه چشمک درهرصورت در مورد اینکه چرا باید بعد از عطسه کردن، در انجام کارها صبر کرد یه همچین چیزی تو ذهنمه که:

میگن ارواح تنها راهی که میتونن به طور مستقیم با ما در ارتباط باشن عطسه‌ست! یعنی اون‌ها میتونن ما رو به عطسه بندازن لبخند نکته‌ی دیگه اینه که اونا میتونن توی آینده سیر کنن و ببینن چه اتفاقاتی داره میفته. یعنی زمان به صورت موازی داره پیش میره! (خودمم نمیفهمم دارم چی میگم خنده) بعضی از این ارواح وقتی می‌بینن یه اتفاق بدی داره توی آینده میفته، به زمان حال میان و 

[sneeze]

ببخشید عطسه‌م گرفت خنده البته این

[sneeze]

بله داشتم میگفتم. من وقتی صبح‌ها بیدار میشم پشت سر هم عطسه میکنم. فکر نکنم ربطی به موضوع اصلی بحث داشته باشه

[sneeze] خنده

بله، داشتم میگفتم، اون ارواح مهربون که می‌بینن یه اتفاق بدی داره توی آینده می‌افته به زمان حال میان و سعی می‌کنن با به عطسه انداختن، ما رو از اون اتفاق بد آگاه کنن!



دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 55 ثانیه
  • سجاد معمولی

چندوقتی هست احساس میکنم موهام کم‌پشت شده اخم

وقتی با دیدن چند تار موی جدا شده از سرم یاد ریزش مو می‌افتم، انگشت‌هامو بین موهای اطراف (موهای روی شقیقه) و پشت سر (کله)م قرار میدم و سعی میکنم کمی بکشمشون که چند تار مو جدا بشه تا به خودم ثابت کنم که دارم کچل نمیشم؛ موهام فقط داره کم‌پشت میشه!

نمی‌دونید وقتی موقع اون کار چند تا تار مو جدا میشه چقدر امیدوار میشم خنده

  • سجاد معمولی

آدم باید یه دوست داشته باشه که باهاش هی حرف بزنه...

یعنی یک جفت گوش شنوا...

من که همچین دوستی ندارم...

پس اینجا یادداشت میذارم...

برای چند جفت چشم بینا...

:)

  • سجاد معمولی

یه عادت مازوخیسمی دارم که یه‌دفعه به سرم میزنه که یه حساب یا صفحه‌ای رو که تو فضای مجازی دارم حذف کنم.

یادم نمیاد تا حالا یه مورد رو حذف کرده باشم و بعدش پشیمون نشده باشم :)

پس بهتره این وبلاگ رو حذف نکنم :)

  • سجاد معمولی

وقتی آدم تو طول روز کار مفید انجام میده، تفریح بیشتر بهش میچسبه.

مخصوصا وقتی برنامه‌ریزی کرده باشی که یه کارهایی رو انجام بدی؛ بعد از انجام اون کارها، هر کاری که انجام بدی یه حس شیرین و خوشایند خاصی داره :)

  • سجاد معمولی

از دیشب تا حالا یعنی حدوداً کمتر از شش ساعت هست که این فکر به سرم زده که انجام کارهای متفاوت ممکنه باعث بشه، 24 ساعت، برای ما طولانی‌تر به نظر برسه. شاید اگه این سبک زندگی رو پشت سر هم ادامه بدیم عمرمون هم طولانی‌تر به نظر برسه! مطمئن نیستم که درست باشه ولی هر چی که هست از دیشب تا حالا دارم به طرز جوگیرانه‌ای این کار رو میکنم. شاید مثل خیلی از کارهایی که نصفه و نیمه رهاش کردم باشه شایدم نه.

البته شاید ریشه‌ی این ایده این باشه که داشتم به این فکر میکردم که اگه هر روز، یه زمان خیلی کمی رو به انجام یه کاری اختصاص بدم، به احتمال زیاد، بعد از یه مدتی - اگه مداومت روی انجام اون کار داشته باشم - میتونم موفق به انجام کار بزرگی بشم که هرگز فکر نمیکردم از پسش بر بیام.

  • سجاد معمولی

فردی به صورت ناشناس در مورد مطلب قبلی به صورت خصوصی نظر داده ولی بهتر دونستم که بقیه هم این نظر رو بخونن:

داستان شما به دور از اخلاق انسانی است به دختر مردم نگاه کردن!!!! دوست پسر !!!!

فکر کردید این جا غرب است یا فرهنگ غرب وجود دارد 
خجالت بکش بی غیرت
  • سجاد معمولی

بعد از یه امتحان نسبتا بد، امتحانی که تقریبا همه، سوالی رو که من اشتباه نوشتم درست نوشتن، تقریبا همه خوشحالن و من ناراحت، یه حس بدی رو با خودم به سمت خونه حمل میکردم. البته حقم بود. من دو روزی رو که واسه این امتحان وقت داشتم به بطالت تموم گذروندم و فقط شب و بامداد روز امتحان نمونه سوال و جزوه رو یه نیمچه دور زدم. یکی از دوستان تا میدون منو رسوند. از دانشگاه تا شهر من حدود شیش تا شهر نسبتا بزرگ هست. برای رفتن به یکی از شهرهای میانی کنار خیابون ایستادم. یه پراید وایساد. در عقب رو باز کردم پرسیدم فلانشهر میرید؟ راننده همینطور که چادر و کیف زنونه ای رو که روی صندلی عقب بود برمیداشت و اونها رو به خانومی که صندلی جلو نشسته بود میداد گفت سوار شو. سوار شدم. کاپشن قرمز رنگی تن اون خانوم بود. خب، با این وضعیت حدسم این بود که با هم نسبت دارن. به شهر فلان میرسیم. پیاده میشم. میرم جلوتر. اونور میدون. کنار خیابون منتظر میمونم تا یه ماشین واسه شهرم گیرم بیاد، یا حداقل یه شهر نزدیک. راننده ای که سمندش رو کنار خیابون پارک کرده بود، میپرسه فلانشهر میری؟ میگم نه. میپرسه کجا میری؟ با اکراه میگم فلانجا. دوست نداشتم سوار شم. میدونستم بشینم باید منتظر بمونم. یه خانوم صندلی جلوی سمند نشسته بود. گفتم یکم کنار خیابون میمونم. اصرار کرد. گفتم چقدر میگیری؟ گفت 12 تومن. یه کم فکر کردم و گفتم 12 تومن زیاده. گفت 10 تومن بده. راضی میشم. میشینم. منتظر میمونیم تا یه مسافر دیگه پیدا بشه. بعد از ده تا پانزده دقیقه خانومی که جلو نشسته بود و از انتظار توی ماشین خسته شده بود پیاده میشه. منم پشت بندش پیاده میشم. کمی قدم میزنم تا از موقعیت ماشین دور شم. باقیمونده ی آب داخل بطری ای که از دانشگاه با خودم حمل کرده بودم رو پای یه درخت، خالی میکنم و بطری رو داخل سطل زباله کنارش میندازم. دوباره کنار خیابون منتظر میمونم. یه مینی‌بوس بهم نزدیک میشه. گوشه پایین سمت راست شیشه‌ش نوشته «فلانشهر» و گوشه پایین سمت چپ شیشه‌ش نوشته «بیسارشهر». بیسارشهر بعد از شهر منه. این یعنی از شهر من رد میشه. من دست نگه نداشتم ولی مینی‌بوس وایساد! کنار من وایساد. برای من وایساد! در باز شد ولی هیچکی پیاده نشد! به کسی که کنار در بازشده ایستاده بود گفتم فلانشهر؟ گفت سوار شو. رفتم بالا. پُرِ پُر بود. باید سرپا میموندم. راننده گفت چند نفر فلانجا پیاده میشن. زیاد دور نبود. کمی بعد یه نفر پیاده شد. من جاش نشستم. صندلی های سمت چپ مینی‌بوس دوتایی و صندلی های سمت راست تکی بودن. من روی صندلی سمت راست یکی از صندلی های دوتایی نشسته بودم. وسط راهرو، یعنی بین صندلی های سمت چپ و راست، روی یه صندلی موقت یه خانوم جوونی کنار من نشسته بود. با رسیدن به نقطه ای اون خانوم به همراه چند نفر دیگه پیاده شدن. حالا دختری که روی صندلی سمت راست کنار شیشه نشسته بود کنارم ظاهر شده بود. قیافش چقدر آشنا به نظر میرسید. انگار شبیه یکی از همکلاسی های خیلی قدیمی‌م بود. قیافه‌ش به دلم نشسته بود. نمیدونم چرا! نمیدونستم چطوری دید بزنم که ضایع نباشه! وقتی چند نفر داشتن از ماشین پیاده میشدن یه نگاهی بهش کردم. به نظرم متوجه شد. بعد از اون احساس کردم که اونم چند بار نگاهم کرد. نمی دونستم باید چی کار کنم. واقعا باید چی کار میکردم. چه سوالی باید میپرسیدم؟ چی باید میگفتم. مثلا ببخشید خانوم، قیافه‌ی شما خیلی برای من آشناست. جلوی مردم زشت نیست چیزی بگم؟ اصلا چی باید بگم؟ شاید اصلا شوهر یا نامزد یا دوست پسر داشته باشه! از کجا باید میفهمیدم. اینقدم که این دخترها با گوشیشون ور میرن که معلوم نیست چه خبره! تو دلم گفتم اگه مقصدش توی شهرم بود، هرجا پیاده شد پیاده میشم باهاش صحبت میکنم. چند تا شهر قبلتر پیاده شد :'(

الان که فکرشو میکنم به نظرم بهتر بود که همونجا پیاده میشدم و باهاش صحبت میکردم. فوقش دوباره ماشین میگرفتم دیگه. خیلی بی عرضه ام!

فقط میتونم بگم خدایا!

به نظر شما (مخصوصا دخترخانوما) یه پسری که هر جایی (مثلا دانشگاه یا...) یه دختری رو می‌بینه و ازش خوشش میاد باید چی کار کنه؟ باید چی بپرسه که زشت نباشه؟

--------------


دریافت

  • سجاد معمولی

بعضی آهنگا یه جوری‌ن که وقتی بهشون گوش می‌دم با خودم میگم من باید واسه این آهنگ یه نماهنگ درست کنم. بعضی وقتا ایده و مواد لازم رو پیدا می‌کنم و بعضی وقتا نه. چند وقت پیش واسه آهنگ #چالوس #روزبه_بمانی یه نماهنگ درست کردم که میتونید این پایین ببینید:


دریافت

+ نماهنگ ماه و ماهی - حجت اشرف زاده

  • سجاد معمولی

این روزا یه جوری‌یم... یه حالی‌یم...

شاید مثل همیشه یه حس زودگذر باشه...

شاید به خاطر دیدن فیلم خاصی، افتادن اتفاق خاصی، خوردن غذای خاصی یا هر چیز خاص دیگه‌ای باشه...

اما...

این روزا دوست دارم عاشق بشم!

دوست دارم پیدا کنم...

یکی از این صورت نجیبا...

یکی از این صورت گِردا...

یکی از این کم/بی آرایشا...

یکی از این بی آلایشا...

یکی از این صاف و سادگی از چهرشون پیداها...

یکی از این کم‌حرف‌ها...

یکی از این آروما...

     

وقتی اینستاگرام نمی‌رم،

وقتی گرسنگی میکشم،

وقتی جلوی خودم‌و میگیرم،

وقتی حرف گوش کن میشم،

وقتی کم‌حرف میشم،

این حال و هوا بیشتر میاد سراغم...

    

این حس رو دوست دارم...

    

خدایا آنچه خیر و صلاح است پیش بیار...

------------

دریافت

  • سجاد معمولی