خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم :)

آخرین نظرات
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۶:۵۸ - کنت مونت کریستو
    :دی
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۰:۰۴ - ....جلیس العقل ....
    بله.
  • ۶ بهمن ۹۶، ۲۰:۵۰ - sorna nik
    نه

۳۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

یکی از نگرانی هام کاره.

این که آیا بعد از سربازی میتونم کار پیدا کنم یا نه.

یکی از محیط های کاری که دوست دارم یه جایی مثل کافه بازار هستش.

دوست دارم یه متخصص باشم. یه آدم بدرد بخور. میدونی؟

ولی خداییش آپارات عجب چیزی ساخت. منظورم فیلیمو هستش. خیلی باحاله، دمشون گرم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۷
از این دخترایی که روسریشونو لبنانی میبندن خوشم میاد. دوست دارم با یه دختر چادری که روسری لبنانی میبنده ازدواج کنم. خوش اخلاق و مهربون باشه. ازم چهار پنج سال و سانت کوچیکتر باشه. قانع هم باشه که اول زندگی منو تو خرج نندازه.
مثلا چه نیازی هست که جشن ازدواج بگیریم. یه عقد تو دفتر ازدواج میکنیم بعدشم میریم مشهد زیارت.
والسلام
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۲

ای کاش میتونستم موهای پشت گردنمو مثل ریش و سیبیلم خودم بزنم.

میگم که دنیای مجازی، خیلی هم مجازی نیستا، یکم واقعی یه. آخه اینایی که میرن تو دنیای مجازی انگار اصلا تو این دنیا نیستن، حالا هرچی باهاشون حرف بزن.

امروز امتحان این ترم کلاس زبانو دادم. دیگه بعید میدونم برم کلاس. بدم نمیاد برم ولی شاید خودم تو خونه ادامش دادم.

امروز رو بیلبرد یه سینما، تصویر فیلم کوچه ی بی نام رو زده بودن، وسوسه شدم که برم ببینمش ولی نرفتم. آخه وقتی تصور میکنم که روی صندلی سینما نشستم و فیلم داره شروع میشه، غمم میگیره که باید دو ساعت بشینمو نگاش کنم. آخه مگه من بیکارم؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۴۵
بعضی وقتا خدا باهات حرف میزنه. یعنی حرف خدا رو از دهن یه نفر میشنوی. یعنی اصلا متوجه میشی که خدا میخواد یه چیزی رو بهت نشون بده.
تقوا چیز خوبیه اگه آدم داشته باشه. خوبه که آدم خودشو مدیریت کنه و مرافب هوای نفسش باشه. خیلی خوبه. هوای نفس آدمو زمین میزنه، خوار میکنه، به یه جاهایی میبرتش که هرگز فکرشو نمیکرده.
خدایا ببخشید
خدایا شکرت
دوست دارم خدا
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۲:۲۷
تا به حال نشده بود تا این اندازه از یه مجموعه تلویزیونی بدم بیاد. یعنی هر لحظه از این کیمیا رو که میدیدم بیشتر ازش بدم میومد. واقعا بد بود به نظرم.
فقط تیتراژ پایانیش با صدای علیرضا قربانی خوب بود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۳۸

چند روز پیش یه عکس از مقایسه ی لباس بازیگران ایرانی در جشنواره ی فیلم فجر و بازیگران خارجی در مراسم جایزه ی اسکار رو دیدم. خارجی ها- مرداشون منظورمه - همه کت و شلوار سیاه پوشیدن با کراوات یا پاپیون. حالا ایرانی ها چی؟! هر کی یه جور. چقدرم عجق وجق بودن. بدم اومد.

من کت و شلوار نپوشیدم تا حالا. دوست نداشتم. ولی با دیدن اون عکس علاقمند شدم کت و شلوار بپوشم.

یه خورده چاق شدم. حدود دو کیلو. امشب وزن کردم. هفتاد و پنج کیلو و خرده ای قبل از صرف شام. واقعا لاغر کردن سخته.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۳۴

ای کاش میدونستم دارم چیکار دارم میکنم. عاشق اونایی ام که میدونن دارن چی کار میکنن.

یکی از کارهایی که حالم خوب میکنه کارهای فنی هستش. مثلا وقتی یه چیز الکترونیکی رو تعمیر میکنم خیلی حال میکنم. شاید از بهترین لحظات زندگیم باشه. واقعا لذتی که در تعمیر کردن هست در تعویض کردن نیست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۶

مدتی هست که من سعی میکنم کتاب، مجله و یا هر چیز مطالعاتی رو نخرم. چون فقط میخرم؛ نمیخونمشون. ولی با این حال بعضی وقت ها میشه توی دکه ی روزنامه فروشی یه مجله چشمامو میگیره. در این حالت اون مجله رو تو دستم میگیرم به این معنا که اینو انتخاب کردم. حالا حدس بزنید کار بعدی که میکنم چیه؟! بعدش میرم بقیه ی مجله ها رو نگاه میکنم که آیا چیز دیگه ای هم هست که چشمامو بگیره یا اینکه بهتر از این یکی باشه. خودمم نمیدونم چرا این کارو میکنم! به نظرم به خاطر ویژگی کامل گراییم باشه.

یا مثلا یکی از علت هایی که عینک آفتابی نمیخرم اینه که هر چی انتخاب کنم ممکنه یکی دیگه وجود داشته باشه که بیشتر بهم بیاد.

حالا اینا هیچی یکی از نگرانی هام انتخاب همسر هستش. اونو چیکار کنم؟!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۲

یعنی کسی هست که هنوزم دوست داشته باشه وبلاگ بخونه. یادش بخیر که تو بلاگفا چند تا وبلاگ از فهرست وبلاگ های به روز شده انتخاب میکردیم و میخوندیم. اگه خوشمون میومد نظر میدادیم. اگرم که بیشتر خوشمون میومد لینکش میکردیم.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۱
شب، قبل از خواب هشداردهنده ی گوشی اندرویدی ام رو تنظیم میکنم به امید اینکه فردا صبحش بیدارم کنه، غافل از اینکه بعد از ایجاد یک هشدار جدید باید فعالش کرد وگرنه هیچ هشداری درکار نخواهد بود.
من که به موقع رسیدم ولی آقای اندروید این رسمش نیست، از ما گفتن بود!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۷
چقد تغییر کردن سخته.
ای کاش فردا تعطیل بود.
به نظرم باید تو عمل انجام شده قرار بگیرم دچار کمبود وقت و کمبود منابع بشم و زور و اجبار سرم باشه.
خودم نمیتونم خودمو مدیریت کنم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۴۱

من با این که چندین بار مسیر تهران - رامسر رو رفتم ولی با جزئیات مسیر آشنا نیستم چون همیشه سعی کردم شبا رفت و آمد داشته باشم که کل مسیرو بخوابم. آخه به نظرم نشستن تو اتوبوس و رفتن به جایی یه جور وقت هدر دادنه. حداقل از این فرصت بهتره که برای استراحت استفاده کنیم. هرچند، وقتی میرسم بیشتر خستم.

من کلا آدمی نیستم که بتونه بیکار بشینه. معمولا زمان هایی که بیکارم یا فکر میکنم یا خطخطی میکنم.

خوابم میاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۲۳
بعضی وقتا که یه کاری میکنی که به چشم مردم میاد، میترسی ادامه بدی. میترسی ادامه بدی و شکست بخوری. چون این بار فقط به خاطر تایید مردم داری کار میکنی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۱۷

آدمها به میزانی که زندگی کردند میتوانند حرف بزنند. مینوانند محتوا داشته باشند. میتوانند درک کنند.

کسی که نجربه اش زیاد است حرف هایش قابل احترام و شنیدنی است.

خوابم میاد. خمیازه میکشم.

ای کاش میشد هر شب مینوشتم.

من چقد تنهام. شاید بتونم با نوشتن تنهاییمو پر کنم. آخه وقتی مینویسم فراموش میکنم تنهام. چون یه نفر هست که داره مینویسه یعنی خودم و یه نفر دیگم داره گوش میده (بازم خودم).

یکی از نگرانی هام اینه که ازدواج کنمو بعد از ازدواج دوباره احساس تنهایی کنم.

وای...وای.... خیلی سخته...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۱

بعد از تموم کردن سال اول دبیرستان تو یه مدرسه نمونه دولتی برای سال دوم به یه هنرستان فنی و حرفه ای رفتم. یادمه یه روز روی پله های اون مدرسه نشسته بودم که یکی از دوستای قدیمیم منو دید و گفت: سجاد تو اینجا چی کار میکنی تو که خوب بودی.

چند رو پیش تو پادگان یکی از دوستای دوران دانشگاه رو دیدم. اون بهم گفت: ارشد نخوندی، تو که خوب بودی.

خدا کنه تو جهنم یکی نبینه منو بگه: سجاد تو اینجا چی کار میکنی، تو که خوب بودی.

یکی از چیزهایی که خیلی دوست دارم اینه که تو یه کار متخصص بشم. طوری که از همه جا بیام دنبالم تا کارشونو درست کنم و منم بتونم.

اینجا بیشتر شبیه توئیتر شده. اتفاقا امروز بعد از مدت ها یه سر زدم به توئیتر. چقد فرق کرده. به نظرم بهتر بود فقط متن کوتاه بود. دارن داغونش میکنن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۷

یکی از چیزهایی که جز هیجان انگیزترین لحظات زندگی جوون های هفت هشت ده سال پیش بود اینه که تو وبلاگی که تو بلاگفا درست کرده بودن تو قسمت نظرات تایید نشده یه عدد قرمز رنگ به چشمشون بخوره.

یاد فیلم سر به مهر افتادم. این فیلم رو دوست داشتم. جالب بود واسم. تنهایی شخصیت اصلی داستان منو یادم خودم انداخت.

خیلی بده آدم ندونه داره چی کار میکنه. مثل الان من.

خیلی بده آدم منتظر تایید دیگران باشه. مثل الان من.

دوست دارم اینجا پشت سرهم بیامو بنویسم.

حتی اگه حرفی واسه زدن نداشته باشم اونقدر به خودم فشار بیارم که یه چیزی واسه نوشتن گیر بیارم.

احساس میکنم سرعت تایپم بیشتر شده!

یکی از چیزی هایی که زیاد خوشم نمیاد اینه که جلوی جمع بیش از حد ازم تعریف بشه؛ چون اولا مسؤلیتم رو بیشتر میکنه و انتظار دیگران از بیشتر میشه و هم اینکه باعث ایجاد بغض و حسد و کینه میشه.

خوابم میاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۸

یکی از چیزهایی که خیلی مهمه داشتن برنامه هستش. اگه آدم برنامه نداشته باشه با برق هرچیزی ممکنه به طرفش کشیده بشه و ناخودآگاه سر از جاهایی در بیاره که هرگز فکرشو نمیکرده.

دماغم آب میاد. همه میگن سرما خوردی. دوست ندارم این حقیقنو باور کنم.

از ظاهر جدید وبلاگم خوشم میاد.

دوست دارم پشت سر هم بیام اینجا و خودمو خالی کنم.

چقدر خوبه آدم شنیده بشه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۰

نمیدونم چرا این چیزا رو اینجا مینویسم. آخه اگه من اینا رو واسه خودم مینویسم چرا اینجا مینویسم؟ چرا آنلاین؟!

زندگی یعنی چی؟

این مهمترین سوالی هست که این سالها درگیر پیدا کردن جوابشم.

زندگی کجاشه؟ کدوم قسمتش؟ خوردن، خوابیدن، تفریح کردن، کار کردن، حرف زدن یا...

به نظرم اونایی که این سوالو از خودشون نمیپرسن تنها دلیلش اینه که خودشونو با یه چیزی مشغول کردن. یعنی فرصت نمیکنن به این چیزا فکر کنن.

بیخود نیست میگن بیکاری ام الفساده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۶

چقد بده آدم به خاطر حرف و نظر دیگران حرف بزنه و کار کنه. میشه عروسک خیمه شب بازی.

چقد خوب میشه بتونم یه برنامه ی خوب واسه خودم بنویسم.

بعضیا رو دیدین تو یه کاری خیلی خوبی. اینا دو تا چیز دارن. یکی استعداد و یکی هم تجربه.

بعضی وقتا فکر میکنم که چقد خوب میشد تو کودکی و مخصوصا نوجوونی چیزای خوب و مفید بیشتری رو تجربه میکردم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۰