خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم :)

آخرین نظرات
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۶:۵۸ - کنت مونت کریستو
    :دی
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۰:۰۴ - ....جلیس العقل ....
    بله.
  • ۶ بهمن ۹۶، ۲۰:۵۰ - sorna nik
    نه

۴۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعضی وقتا کار زودتر از اون که فکرشو کنی تموم میشه؛ فقط کافیه دست به کار بشی.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۰۷

دوست دارم یه جایی برم که هیچ‌کی نباشه. مثلا لبه‌ی یه پرتگاه رو به یه دره‌ای خیلی بزرگ. خودم باشم و خودم و البته خدا. بعدش رو به اون دره از تــــــــه دلم، تا اونجایی که میتونم، بدون هیچ خجالت، ترس یا نگرانی‌ای فریاد بزنم.

البته بعضی‌وقتا تاحدودی این‌کار رو با خوانندگی تو حموم انجام میدم. ولی خب از ته‌ته‌ته‌ته‌ته‌ته دلم نیست.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۰

یکی از چیزهایی که خیلی مهمه وبلاگ‌نویسا انجام بدن، نوشتن پی‌در‌پی، پشت‌سر‌هم، بی‌وقفه و مسلسل‌واره (چه هجوی شد!) وبلاگ‌نویس باید بنویسه بدون اینکه به توجه توجه‌کنندگان و یا به بی‌توجهی‌ی بی‌‌توجه‌ان توجهی داشته باشه. چراکه اگر به توجه توجه‌کنندگان و یا به بی‌توجهی بی‌توجه‌ان توجه کنه جسارت و خلاقیت خودشو از دست میده و ممکنه بعد از یه مدت، کار به جایی برسه که اصلا دستش به نوشتن نره. به همین خاطر، بهتره وبلاگنویس، هرچیز کوچک و پیش‌وپا‌افتاده‌ای که به ذهنش میرسه بنویسه، چرا که این کار قدرت نویسندگی‌ش رو تقویت می‌کنه.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۳۷

بعضی وقتا حسرت میخورم. حسرت داشتن یه دوست خوب و یه رفیق جون‌جونی. یه دوست که هم‌شکل و هم‌فکرم باشه. یه دوست که هر دوتامون از چیزای مشترکی خوشمون بیاد و از یه چیزای مشترک دیگه بدمون بیاد. یه دوست که سلیقش و طرز فکرش شبیه من باشه. یکی که بتونم تمام وقتمو باهاش باشم. از صبح تا شب. یکی که از اینکه باهامه خوشحال باشه، از اینکه باهاشم خوشحال باشم.

نمیدونم، شاید وقت ازدواجمه! میدونم که نیست. الان وقت‌ش نیست.

حالا میفهمم چرا ملت دوست‌پسر/دختر دارن!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۲۱

این اولین باری بود که روز چهارشنبه‌سوری تهران بودم. سه شنبه یعنی روز قبل از ترخیصم، تو پادگان شیفت بودم!! غروب یه لحظه اومدم تو حیاط پادگان ببینم چه خبره؛ احساس کردم پشت خط مقدم جبهه در حال پشتیبانی عملیات هستم!) یا اینکه تو فلسطین، لبنان یا سوریه سکونت دارم!!!

ولی اون بالن‌های آرزو تو آسمون جالب بودن.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۰۷:۱۳

دیروز دوبار گریه کردم.

بار اول وقتی بود که میخواستم از درِ دژبانیِ پادگان بیرون بیام. هم‌خدمتی‌مو بوسیدم و بغلش کردم. بهش گفتم اینجا تو تنها کسی بودی که دوست داشتم ببوسمش. واقعا هم همینطور بود. یه جوری بود واسم. دوست داشتم ببوسمش. بعضی وقتا اینقد میبوسیدمش که از دستم عصبانی میشد!

بار دوم موقع تماشای فیلم بادیگارد ابراهیم حاتمی‌کیا بود. فیلم خیلی قشنگیه. بازی‌ها خوب بود. فیلمنامه خوب بود. جلوه‌های ویژه‌ی میدانی عالی بود. موسیقی متن عالی بود. ابراهیم حاتمی‌کیا، عالی بود. دمت گرم. اجرت با شهدا.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۳۷
۱) کی ترخیص شدی؟
امروز صبح.
۲) الان چه حسی داری؟
احساس خاصی ندارم. به اندازه‌ی یه ترخیصی خوشحال نیستم. تقریبا ناراحتم.
۳) چرا؟ یعنی دوست داشتی بازم خدمت کنی؟
نه اصلا. برای رفتن از پادگان لحظه شماری میکردم. ولی الان غمگینم. به نظرم کم‌کم بهتر میشم.
۴) سربازی چطور بود؟
بد نبود. من چیزهای خوبی یاد گرفتم ولی لحظه‌های (به قول سربازا) تو‌مخی  هم کم نداشت.
۵) به نظرت سربازی آدمو مرد میکنه؟
بستگی داره.
۶) به چی؟
به همه‌چی.
۷) مثلا؟
به خودت، به اینکه کجا خدمت میکنی، فرمانده و هم‌خدمتی‌یات و...
۸) چه توصیه‌ای به سربازهای درحال خدمت داری؟
سخت نگیرید، گذشت کنید، به اینکه چقد از خدمتتون مونده فکر نکنید و تا میتونید خودتونو مشغول کنید و البته به‌نظرم اگه بتونید تو این ۲۱ ماه یه چیزی یاد بگیرید خیلی خوب میشه.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۲۶

یکی از ویژگی‌های آدم‌های کامل‌گرا اینه که میخوان همه‌کار رو در حد ایده‌آل انجام بدن. واسه همین تقریبا هیچ کاری انجام نمیدن! چون میخوان یه‌دفعه یه کار بزرگ انجام بدن ولی بعدش حوصلشون نمیگیره یا اینکه میفهمن که نمیتونن.

من جزء همین آدما بودم. چون من کامل‌گرا هستم. ولی دارم سعی میکنم این طرز تفکر رو از خودم دور کنم و فکر میکنم تا حدی هم موفق بودم.

یه شعاری این مدت ساخته بودم که اینطوری بود: «یه کار کوچیک انجام شده بهتر از یه کار بزرگ انجام نشدست.»

جدیدا این جمله رو اینطوری تغییرش دادم که: «یه کار کوچیک بهتر از یه حرف بزرگه»

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۴

اصولا آدم‌ها نمیتونن یه دفعه یه کار بزرگ رو انجام بدن. یعنی برای انجام یه کار بزرگ باید اونو به کارهای کوچیک و ساده‌تر تبدیل کنیم.

مثلا اگه یه کاغذ A4 پر از نوشته رو به یه نفر بدیم بگیم بخون ممکنه حوصلش نگیره بخونه ولی اگه همون میزان نوشته رو ده تیکه کنیم و تو ده تا کاغذ کوچیک بنویسیم ممکنه حوصلش بگیره.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۳۳

بعضیا از بچگی تو یه محیطی بزرگ شدن که اونارو به این باور رسونده که زندگی بدون مشکل نمیشه و هر لحظه باید منتظر یه مشکل یا مسئله بود. این آدما تو بچگی پشت‌سر‌هم و راه‌و‌بی‌راه ازشون ایراد گرفته میشدو بهشون گیر میدادن. حالا وقتی بزرگ شدن حتی اگه مشکلی هم نباشه مضطرب و نگرانند؛ چونکه باورشون اینه که این وضعیت پایدار نیستو کاملا موقتی‌ی. یعنی اگه برن جایی واسه تفریح، تو دلشون مضطرب و نگرانند.

من یه همچین آدمیم!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۱۹
نمیدونم اینو قبلا گفتم یا نه که من معمولا خوابام یادم نمیمونه. ولی هفته‌ی پیش، یه شب، دو تا از خواب‌هایی که دیدم یادم موند.

خواب اول:
خواب دیدم توی یه کلاسم. آقای «نادر طالب زاده» هم به عنوان مدرس بود! فکر کنم موضوع کلاس هم کار و زندگی بود. من یه حرفی زدم که یادم نمیاد. بعدش یه دختر چادری که لباس تیره پوشیده بود و کنج کلاس نشسته بود نسبت به حرف‌های من موضع مخالف داشت و به سختی از حرف‌های من انتقاد کرد. من پذیرفتم و رفتم تو حیاط. توی حیاط یه حوضچه به شکل حرف ال (L) بود که گوشه‌هاش تیز بودو دقیقا همسطح زمین. من یه تُنگ دستم بود. تنگه رو که میاوردم نزدیک حوضچه، ماهی‌ها از آب می‌پریدن بیرون و می‌خواستن برن تو تنگ. بعضی‌وقتا میتونستن برن توش ولی بعضی وقتا میخوردن به لبه‌ی تنگ و دوباره میفتادن تو آب.

خواب دوم:
خواب دیدم گوشیم زنگ خورد. دقیقا صداشو تو خواب میشنیدم. صدای آهنگ یلدا از مازیار فلاحی که زنگ گوشیمه. پشت سر هم زنگ میخورد. تا اومدم جواب بدم قطع شد. به شماره‌ای که افتاده بود زنگ زدم. جالبش اینه که تصویر کسی رو که زنگ زده بود میدیدم. یه آخوند بود که فک کنم همین رسایی نماینده‌ی سابق مجلس بود! گفت یه مورد ازدواج واست سراغ دارم، فقط چند سال ازَت بزرگتره!!
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۰۹

سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش فیلم «من سالوادور نیستم» رو تو سینما دیدم. قشنگ بود. خنده‌دار بود. پیشنهاد میکنم اگه وقت دارید ببینیدش.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۱۳
نویسنده‌ی کتاب «قورباغه‌تو قورت بده» کارها رو به قورباغه تشبیه میکنه که باید اون‌ها رو بخوری! اون میگه باید اول از همه بزرگترین و زشت‌ترین قورباغه رو بخوری؛ یعنی بزرگ‌ترین و سخت‌ترین کار که ازش متنفری. البته همینطور میگه که در اولویت‌بندی کارها باید به میزان ارزشمندی و تأثیرگذاری اونها در زندگی‌‌مون توجه داشته باشیم.
روش خوبیه.
دقیقا نمیدونم این جمله از کیه که میگه: «هرکس خود را به انجام کارهای کوچک مشغول سازد از انجام کارهای بزرگ باز می‌ماند.»
خیلی خوبه که اول آدم کارهای مهمتر رو انجام بده بعد بره دنبال کارهای بی‌اهمیت.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۰۸

وقتی یه کاری میکنم که خدا رو خوش نمیاد٬ ناراحتی خدا رو حس میکنم. حس میکنم که دارم ازش دور میشم. حس میکنم که دارم آدم بدی میشم. درعوض وقتی کاری میکنم که خداروخوش میاد خوشحالی تمام وجودمو پر میکنه.

دوستت دارم خدا؛ من هیچ حسی به روز برفی ندارم٬ نباشی.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۹

وقتی واسه یه کاری برنامه‌ریزی میکنم ولی موقع عمل از انجام دادنش تفره میرم٬ از زندگی ناامید میشم. باید تو هر شرایطی کارهایی رو که واسشون برنامه ریختم٬ انجام بدم. این کار اراده‌ی آدم رو هم قوی میکنه.

مثلا الان من به لپ‌تاپ دسترسی ندارم؛ به‌جاش دارم از گوشیم واسه به‌روز کردن وبلاگ استفاده میکنم. تازه خوبیشم اینه که به راحتی میتونم از فاصله‌ی مجازی استفاده کنم. یا مثلا نیمه‌ی دوم تعطیلات عید امسال که بازم به لپ‌تاپ دسترسی نداشتم تو گوشیم برنامه php runner رو نصب کردم و از روی کتاب٬ برنامه‌نویسی php کار میکردم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۷

حالم یه جوریه. یه جور عجیب. یه جور غمگین.

امشب قراره برگردم پادگان. امروز آخرین روز مرخصی پایان-دورم بود. انگار همین دیروز بود که برگه-ی مرخصی رو گرفتم و اومدم خونه. همیشه موقع برگشتن به پادگان یه غمِ سختی تمام وجودم رو میگیره؛ واسه همین تو طول سربازی دوست نداشتم زیاد مرخصی بیام. با این که تاریخ ترخیصم سوم فروردین نود و پنجه ولی بازم اون غمِ سنگین به سراغم اومده.

دیشب نخوابیدم. یعنی ساعت پنج و نیم یا شیش صبح خوابیدم. دیشب که نه، بامداد امروز فیلم The fault in our stars رو دیدم. کم Depress بودم، بیشتر شد. فیلمش قشنگه ولی افسردگی میاره. الان یه حالی-ام. احساس میکنم که هیچی از زندگی نفهمیدم. احساس کوچیکی میکنم. نمیدونم که چرا فکر میکنم سرطان دارم. شاید یکی-دو ماه میشد که گریه نکرده بودم. این فیلم باعث شد یه چند تا دونه اشک بریزم. ولی کافی نیست. دوست دارم یه دل سیر گریه کنم. شاید بهتر باشه یه بار دیگه ببینمش.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۱۲

این خونواده-هایی که پولدارن و بالاشهر تهران یه خونه-ی خوشگل و بزرگ دارن. اینایی که مذهبی-ان، مودب-ان، باشخصیت-ان، صداشون تا حالا بیشتر از 12 نشده. به هم احترام میزارن. به هم توهین نمیکنن. همدیگرو دوست دارن. همدیگرو به هر بهانه و یا بدون بهانه میبوسن؛ زن و شوهر همدیگرو، پدر و مادر و بچه ها همدیگرو. اینایی که صبح زود گرمکن تنشون میکنن میرن پارکِ نزدیک خونشون نرمش میکنن، بعدش میرن دوش میگیرن. به جای چایی تو صبحونه شیر یا آب پرتقال میخورن. مهربونن. با هم حرف میزنن. کارهای خیر میکنن. سرپرستی چند تا بچه-ی بی-سرپرست رو به عهده گرفتن. باسوادن. تحصیلکردن. خونه-شون بزرگه. اینایی که خونه-شون یه حال بزرگ داره بعدش پله میخوره میره بالا؛ اتاق خواب-ها اون بالاست. دختر خونواده اتاقش کلا صورتی-ی. پسر خونواده اتاقش کلا قرمزه. بچه ها همدیگرو دوست دارن و با هم مهربونن. به هم کمک میکنن و با هم دعوا نمیکنن. پدره واسه پسرش کلی چیز میخره میبرش تو مسابقات ورزشی و بازی کردنشو تماشا میکنه و تشویقش میکنه. دختره که از بیرون میاد تا باباشو میبینه میره جلو دستاشو دور گردن باباش حلقه میکنه بعد از چند تا بوس کوچولو، میگه خیلی دوست دارم باباجون. مادر خونواده خیلی مهربونه. خیلی هم خوش سلیقه. هر دفعه غذا رو یه جور خاصی تزئین میکنه. کیک میپزه غذاهای عجیب و غریب درست میکنه. بچه هاشو خیلی دوست داره، آقای خونه رو بیشتر. خیلی مهربونه. اینایی که سفر زیاد میرن. فرانسه، ایتالیا و... . آقای خونه اگه خونه باشه به خانم خونه کمک میکنه، تو آشپزی تو هر کاری. وقتی خانم خونه ایستاده و داره جلوی اجاق گاز یا میز آشپزخونه غذا رو آماده میکنه یا یه چیزی رو خورد میکنه آقای خونه یواشکی میاد از پشت بغلش میکنه و سرشو از روی شونه-ی خانم خونه میاره جلو و آروم میگه خیلی دوست دارم خانومی، خیلی خوبی. اینایی که شبا شام سبک مثلا یه چیزی شبیه سالاد میخورن. اینایی که هیچ کدوم از اعضای خونواده اضافه وزن ندارن. اینایی که همشون در سلامتی کامل به سر میبرن. اینایی که میز پینگ پنگ دارن و باهم بازی میکنن و بعضی وقتا هم لیگ برگزار میکنن. اینایی که شبا یه فیلم خوب تهیه میکنن و همه با هم میبینن. اینایی که خیلی مهربونن. اینایی که شبا نسکافه با یه تیکه کیک کوچولو میخورن. اینایی که ماه رمضون همه با هم روزه میگیرن. اینایی که اهل کتاب و مطالعن. اینایی که اهل شعر و ادبیاتن. اینایی که خیلی خوشحالن. اینایی که همیشه به هم لبخند میزنن. اینایی که هرگز دیگران رو تحقیر و تمسخر نمیکنن. اینایی که با همه مهربون و بزرگوارانه برخورد میکنن. اینایی که به همه احترام میزارن. اینایی که قوانین رو رعایت میکنن. اینایی که محیط زیست رو آلوده نمیکنن. اینایی که با همدیگه بازی-های جورواجور میکنن. اینایی که به نظر هم احترام میزارن. اینایی که خوش لباسن. اینایی که خوشتیپن. اینایی که موهای همه-ی اعضای خونواده طلایی و لَخته. اینایی که از لباس پوشیدن خانم خونه و دختر خونه مشخصه خیلی با حیا و با شخصیت و نجیبن. اینایی که صورتشون سفیده و دماغشون کوچیکه و یه برق و نجابت و مهربونی-ای تو چشماشونو. اینایی که تناسب اندام دارن. اینایی که خیلی خوبن. اینایی که خیلی مهربونن.

اینارو...

اینارو خیلی دوست دارم.

 :)

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۰۸

یادمه یه بار به برادرم گفتم که: زیاد ممکنه پیش بیاد که مثلا یه نفر یه شماره-ای رو اشتباه بگیره. گفت آره. گفتم مثلا هر چند وقت یه-بار اشتباهی شماره-ی تو رو میگیرن؟ فکر کنم گفت سالی مثلا یکی-دو بار. گفتم من تقریبا هر ماه یه نفر(هر ماه یه نفر متفاوت از یه شماره-ی متفاوت موبایل یا شهری) به من زنگ میزنه که شماره رو اشتباهی گرفته! داداشم تعجب کرد.

نمیدونم چرا؟! شمارمم خیلی گِرد (Round) نیست ولی پیش میاد دیگه. اشکال نداره. حداقلش اینکه زندگیمو برای چند لحظه-ی کوتاه هیجان انگیز میکنه :)

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۳۴

یکی از راه هایی که کمک میکنه که ایده ای، فکری، سوژه ای، چیزی به ذهن آدم بیاد اینه که کاری رو که دوست نداری یا واست سخته رو انجام بدی. مثلا موقع درس خوندن یا نماز خوندن هزار جور فکر میاد تو کله ی آدم.

(چقدر من از کلمه-ی آدم استفاده میکنم؟!)

یکی دیگه از راه-هاش هم اینه که زندگی کنی. واقعا زندگی کنی. تو زمان حال. نه تو اینستاگرام و ...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۲۹