آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم.

آخرین نظرات

۴۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعضی وقتا کار زودتر از اون که فکرشو کنی تموم میشه؛ فقط کافیه دست به کار بشی.

  • سجاد معمولی

دوست دارم یه جایی برم که هیچ‌کی نباشه. مثلا لبه‌ی یه پرتگاه رو به یه دره‌ای خیلی بزرگ. خودم باشم و خودم و البته خدا. بعدش رو به اون دره از تــــــــه دلم، تا اونجایی که میتونم، بدون هیچ خجالت، ترس یا نگرانی‌ای فریاد بزنم.

البته بعضی‌وقتا تاحدودی این‌کار رو با خوانندگی تو حموم انجام میدم. ولی خب از ته‌ته‌ته‌ته‌ته‌ته دلم نیست.

  • سجاد معمولی

یکی از چیزهایی که خیلی مهمه وبلاگ‌نویسا انجام بدن، نوشتن پی‌در‌پی، پشت‌سر‌هم، بی‌وقفه و مسلسل‌واره (چه هجوی شد!) وبلاگ‌نویس باید بنویسه بدون اینکه به توجه توجه‌کنندگان و یا به بی‌توجهی‌ی بی‌‌توجه‌ان توجهی داشته باشه. چراکه اگر به توجه توجه‌کنندگان و یا به بی‌توجهی بی‌توجه‌ان توجه کنه جسارت و خلاقیت خودشو از دست میده و ممکنه بعد از یه مدت، کار به جایی برسه که اصلا دستش به نوشتن نره. به همین خاطر، بهتره وبلاگنویس، هرچیز کوچک و پیش‌وپا‌افتاده‌ای که به ذهنش میرسه بنویسه، چرا که این کار قدرت نویسندگی‌ش رو تقویت می‌کنه.

  • سجاد معمولی

بعضی وقتا حسرت میخورم. حسرت داشتن یه دوست خوب و یه رفیق جون‌جونی. یه دوست که هم‌شکل و هم‌فکرم باشه. یه دوست که هر دوتامون از چیزای مشترکی خوشمون بیاد و از یه چیزای مشترک دیگه بدمون بیاد. یه دوست که سلیقش و طرز فکرش شبیه من باشه. یکی که بتونم تمام وقتمو باهاش باشم. از صبح تا شب. یکی که از اینکه باهامه خوشحال باشه، از اینکه باهاشم خوشحال باشم.

نمیدونم، شاید وقت ازدواجمه! میدونم که نیست. الان وقت‌ش نیست.

حالا میفهمم چرا ملت دوست‌پسر/دختر دارن!

  • سجاد معمولی

این اولین باری بود که روز چهارشنبه‌سوری تهران بودم. سه شنبه یعنی روز قبل از ترخیصم، تو پادگان شیفت بودم!! غروب یه لحظه اومدم تو حیاط پادگان ببینم چه خبره؛ احساس کردم پشت خط مقدم جبهه در حال پشتیبانی عملیات هستم!) یا اینکه تو فلسطین، لبنان یا سوریه سکونت دارم!!!

ولی اون بالن‌های آرزو تو آسمون جالب بودن.

  • سجاد معمولی

دیروز دوبار گریه کردم.

بار اول وقتی بود که میخواستم از درِ دژبانیِ پادگان بیرون بیام. هم‌خدمتی‌مو بوسیدم و بغلش کردم. بهش گفتم اینجا تو تنها کسی بودی که دوست داشتم ببوسمش. واقعا هم همینطور بود. یه جوری بود واسم. دوست داشتم ببوسمش. بعضی وقتا اینقد میبوسیدمش که از دستم عصبانی میشد!

بار دوم موقع تماشای فیلم بادیگارد ابراهیم حاتمی‌کیا بود. فیلم خیلی قشنگیه. بازی‌ها خوب بود. فیلمنامه خوب بود. جلوه‌های ویژه‌ی میدانی عالی بود. موسیقی متن عالی بود. ابراهیم حاتمی‌کیا، عالی بود. دمت گرم. اجرت با شهدا.

  • سجاد معمولی
۱) کی ترخیص شدی؟
امروز صبح.
۲) الان چه حسی داری؟
احساس خاصی ندارم. به اندازه‌ی یه ترخیصی خوشحال نیستم. تقریبا ناراحتم.
۳) چرا؟ یعنی دوست داشتی بازم خدمت کنی؟
نه اصلا. برای رفتن از پادگان لحظه شماری میکردم. ولی الان غمگینم. به نظرم کم‌کم بهتر میشم.
۴) سربازی چطور بود؟
بد نبود. من چیزهای خوبی یاد گرفتم ولی لحظه‌های (به قول سربازا) تو‌مخی  هم کم نداشت.
۵) به نظرت سربازی آدمو مرد میکنه؟
بستگی داره.
۶) به چی؟
به همه‌چی.
۷) مثلا؟
به خودت، به اینکه کجا خدمت میکنی، فرمانده و هم‌خدمتی‌یات و...
۸) چه توصیه‌ای به سربازهای درحال خدمت داری؟
سخت نگیرید، گذشت کنید، به اینکه چقد از خدمتتون مونده فکر نکنید و تا میتونید خودتونو مشغول کنید و البته به‌نظرم اگه بتونید تو این ۲۱ ماه یه چیزی یاد بگیرید خیلی خوب میشه.

  • سجاد معمولی

یکی از ویژگی‌های آدم‌های کامل‌گرا اینه که میخوان همه‌کار رو در حد ایده‌آل انجام بدن. واسه همین تقریبا هیچ کاری انجام نمیدن! چون میخوان یه‌دفعه یه کار بزرگ انجام بدن ولی بعدش حوصلشون نمیگیره یا اینکه میفهمن که نمیتونن.

من جزء همین آدما بودم. چون من کامل‌گرا هستم. ولی دارم سعی میکنم این طرز تفکر رو از خودم دور کنم و فکر میکنم تا حدی هم موفق بودم.

یه شعاری این مدت ساخته بودم که اینطوری بود: «یه کار کوچیک انجام شده بهتر از یه کار بزرگ انجام نشدست.»

جدیدا این جمله رو اینطوری تغییرش دادم که: «یه کار کوچیک بهتر از یه حرف بزرگه»

  • سجاد معمولی

اصولا آدم‌ها نمیتونن یه دفعه یه کار بزرگ رو انجام بدن. یعنی برای انجام یه کار بزرگ باید اونو به کارهای کوچیک و ساده‌تر تبدیل کنیم.

مثلا اگه یه کاغذ A4 پر از نوشته رو به یه نفر بدیم بگیم بخون ممکنه حوصلش نگیره بخونه ولی اگه همون میزان نوشته رو ده تیکه کنیم و تو ده تا کاغذ کوچیک بنویسیم ممکنه حوصلش بگیره.

  • سجاد معمولی

بعضیا از بچگی تو یه محیطی بزرگ شدن که اونارو به این باور رسونده که زندگی بدون مشکل نمیشه و هر لحظه باید منتظر یه مشکل یا مسئله بود. این آدما تو بچگی پشت‌سر‌هم و راه‌و‌بی‌راه ازشون ایراد گرفته میشدو بهشون گیر میدادن. حالا وقتی بزرگ شدن حتی اگه مشکلی هم نباشه مضطرب و نگرانند؛ چونکه باورشون اینه که این وضعیت پایدار نیستو کاملا موقتی‌ی. یعنی اگه برن جایی واسه تفریح، تو دلشون مضطرب و نگرانند.

من یه همچین آدمیم!

  • سجاد معمولی