آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم.

آخرین نظرات

۱۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

احساس میکنم این روزا زیادی درگیر احساسات شدم. زیادیش خوب نیست. آدم دچار توهم میشه.

این از این.

به نظرم بعضی آدما باید باشن تا یه کارهایی رو انجام بدن که باید انجام بشه با وجود اینکه مردم از کسی که اون کار رو انجام میده بدشون میاد.

مثلا هدفمندی یارانه ها یا سهمیه بندی سوخت باید انجام میشد. از خیلی وقت پیش هم قرار بود انجام بشه. ولی چون انجام دادنش فحش و نفرین مردم رو به دنبال داشت بعضیا انجامش ندادن. ولی احمدی نژاد انجامش دادو البته فحشش رو هم خوب خورد و همچنین در حال خوردن میباشد.

یا مثلا دوست یه کارگردان یا نویسنده یا بازیگر ممکنه روش نشه به کار دوستش انتقاد کنه. یه آدمی مثل فراستی باید باشه که تقریبا با همه ی فیلم ها مخالف باشه و از همشون انتقاد کنه. این کار باعث میشه کیفیت فیلم ها بره بالا و سینمامون پیشرفت کنه. باور کنید.

خیلی سخته وقتی یه نفر از ما انتقاد میکنه و انتقادش به سرزنش شبیه هست و اصلا از روی بدجنسی داره انتقاد میکنه به جای انکار کردنش یکم در مورد انتقادی که نسبت بهمون داشته فکر کنیم. شاید واقعا انتقادش بجا بوده.

 

+ برنامه (مسابقه)ی جادوی صدا از شبکه ی سه رو میبینم. خوبه. آهنگ تیتراژشو خیلی دوست دارم. «تو تو فیلم زندگی قصه گوی من میشدی»

++ دعای ماه رجب رو خیلی دوست دارم. یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ

+++ آهنگ تیتراژ هفت سنگ با صدای مازیار فلاحی هم خوبه. «تو یادم دادی با چشمام بخندم»

  • سجاد معمولی

علی رغم همه ی زمینه های تهدید از قبیل فساد و انحرافی که اینستاگرام به وجود اورده نمیشه از فرصت هایی که برای شکوفایی استعدادها ایجاد کرده چشم پوشی کرد:

داب اسمش های بامزه ی فوتبالی

دابسمش خیابانی: یه گل

دابسمش اسم منو نگیدا

دابسمش ویژه برنامه نود

  • سجاد معمولی

دیگه حسش نی مثل قبلنا نوشتن

دیگه حسش نی مثل قبلنا وبلاگ خوندن

دیگه حسش نی مثل قبلنا به نوشته ها نظر دادن

دیگه حسش نی مثل قبلنا فکر کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا در مورد آینده خیال بافی کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا مراسم خواستگاری و عقد و ازدواج و پس از ازدواج رو تصویرسازی ذهنی کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا خیلی کارا

دیگه حسش نی مثل قبلنا خیلی حرفا

 

یه رنگ سفیدی نشسته رو موهام

هنوزم قشنگن برات جفت چشمام؟

+مصرع دوم صرفا جهت برقراری وزن بوده و اشاره به هیچ مخاطب خاصی نداره :)

  • سجاد معمولی

یه سری اخلاقیات زشت تو من از بچگی مونده که خیلی اذیتم میکنن.

به نظرم آدم تنبلی-ام.

این روزا فکر میکنم که...

گاهی وقتا فکر میکنم که هیچ ایمانی به خدا ندارم.

ولی دارم...

من وجود خدا رو خیلی وقتا حس میکنم.

وقتی ازش کمک میخوام دستاشو میبینم.

خدا...

چه قدر از تو دورم.

چه قدر...

چه قدر گمراهم.

چه قدر...

چقدر تغییر سخته

خیلی

دلم میخواد...

 

استغفرالله ربی و اتوب الیه

خدایا؛ حلال بفرما؛ حلال بفرما؛ حلال بفرما

  • سجاد معمولی

چند روز پیش فیلم-تئاتر سه جلسه ی تراپی رو از سایت فیلیمو دیدم. دوست داشتم؛ ولی منظور نویسنده رو به طور دقیق نفهمیدم که چی میخواست بگه.

میدونید به نظر من هر چیزی مخصوصا فیلمها سه لایه دارن. لایه ی اول سطح هست. این لایه مربوط میشه به دیالوگ ها و ظاهر فیلم. لایه ی دوم داستان هستش. اینکه فیلم از کجا شروع شده؛ چه خطی رو داره دنبال میکنه؛ و به کجا میره. لایه ی سوم عمقــه. تو لایه عمق هدف اصلی سازنده ی فیلم پنهان میشه.

فیلم دومی که این چند روز دیدم فیلم برف به کارگردانی مهدی رحمانی بود. این فیلم رو هم دوست داشتم. از اون فیلم هایی که آدمو به فکر فرو میبره و دچار خلاء میکنه.

فیلم سومی هم که دیدم فیلم مریخی یا (The Martian) بود. خوب و جالب بود ولی اونقدر طولانی بود که مجبور شدم یه تیکشو بزنم جلو.

  • سجاد معمولی

هواتو کردم

من حیرون تو این روزا هواتو کردم

  • سجاد معمولی

هفت هشت سال پیش کمتر کسی بود که به اندازه ی من تلویزیون نگاه کنه. یعنی من پیام بازرگانی ها رو هم حفظ بودم! مثلا بعضی وقتا از یه نفر میپرسیدم فلان پیام بازرگانی رو دیدی که اینطوریه......؟ بعد اگه میگفت نه، تو دلم میگفتم آخه چطور اون پیام بازرگانی رو ندیده؟!! اون که خیلی معروفه؛ چند بار تو روز نشون میدن اونو؛ معلومه اصلا تلویزیون نگاه نمیکنه ها! فکر میکردم همه مثل خودم تلویزیونو حفظن.

با دانشگاه رفتن میزان استفاده ی من از تلویزیون کمتر و کمتر شد.

توی سربازی اما مجبور بودم بیشتر وقت خودمو با تلویزیون پر کنم. بنابراین به همراه بچه ها خودمو با دیدن اصل و تکرار برنامه های شبکه نسیم سرگرم میکردم. از برنامه های که بیشتر از همه میدیدیم خندوانه، شبکوک و مهمونی(سری اول) بود. من عاشق برنامه مهمونی بودم. اصلا عشق میکردم با این برنامه. شبکوک بد نبود. خندوانه خداییش ما رو خوب سرگرم کرد؛ مخصوصا اون مسابقه ی خنداننده ی برتر.

اخیرا برنامه های زیادی از تلویزیون نگاه کردم(میکنم):

دستپخت از شبکه یک: یک مسابقه ی آشپزی حرفه ای بسیار جذاب.

شبکوک از شبکه نسیم: این سری شبکوک خیلی خوب بود؛ صدای مصطفی مهدی، خیلی خوب بود؛ماشاءالله؛ بهش میگفتم محسن یگانه 2؛ خوب شد پورصائب اول شد؛ به نظرم حقش بود؛ آهنگ «آره عاشقتم» که واسه کار آخر خوند دوست داشتم.

خندوانه از شبکه نسیم: البته دیگه کمتر حال خندوانه دیدن رو دارم؛ ولی خب بعضی از قسمتاش جذابن.

دورهمی از شبکه نسیم: هرچند که این کار کاملا کپی هست ولی با این حال جالب و جذابه و دوست دارم ببینمش.

خانه ما از افق: یه مستند-مسابقه ی اقتصادی که از دیدنش لذت بردم و البته آموزنده هم بود.

 

راجع به تحویل سال 95 باید بگم که از برنامه ی سه ستاره بدم میاد. فقط یکم گفتگو ژیلا صادقی با محمدرضا فروتن رو دیدم.

 

+ دیگه کمتر دستم به نوشتن میره

  • سجاد معمولی

سلام مجدد

بیشتر از یک هفته از تاریخ ارسال آخرین مطلبی که نوشتم میگذره. علت اصلیش، فارغ از اینکه حال نداشتم، جدا از اینکه سفر بودم، مریضیم بود.

سردرد، بی حالی، تب و لرز، گلودرد، سرفه و آب ریزش بینی از نشانه های بیماریم بود که الان خداروشکر بخشی از اونها تقریبا ناپدیدشده و فقط گلودرد و سرفه و آب ریزش بینی مونده و امیداورم هرچه زودتر به حالت ایده آل برگردم ان شاء الله.

این سرماخوردگی سخت ترین بیماری ای بود که تا حالا تجربه کردم. شب ها تب و سردرد شدید داشتم و مرتبا از خواب بیدار میشدم. گلوم طوری درد میکرد (و البته میکنه) که با قورت دادن آب دهانم درد زیادی رو احساس میکردم. یه شب اونقدر بدم میلرزید که به سختی میتونستم راه برم!

یه شب تو این شب های مریضی خواب مدرسه رو دیدم. خواب دیدم توی کلاس ریاضی اول دبیرستانم هستم. یهو معلممون میگه سه شنبه امتحان میان ترمه. من بهش میگم: استاد! ولی این سه شنبه ما امتحان میان ترم دینی داریم! معلممون یکم فکر میکنه و بعدش میگه باشه هفته ی دیگه شنبه امتحان میگیرم. توی خواب میدونستم که واسه امتحان میان ترمِ هیچ کدوم از این دو تا درس آماده نیستم. وقتی بیدار شدم نمیدونید چقدر خوشحال شدم که فهمیدم همش خواب بود :)


هر چند خودم هنوز خوب نشدم ولی خب چند تا نکته به نظرم میرسه که در مورد این بیماری توصیه کنم:

  • استراحت کنید
  • بیشتر از روزهای عادیتان غذا بخورید حتی اگر اشتها به غذا خوردن ندارید
  • غذاهای مقوی و غیر سرخ کردنی مصرف کنید (مخصوصا سوپ و آش)
  • من برای رفع تب و سردرد به جای ژلوفن 400 که پزشک تجویز کرده بود از استامینوفن 500 استفاده کردم و نتیجه ی خیلی خیلی بهتری گرفتم
امیدوارم خدا نصیب هیچ کس این بیماری و هیچ نوع بیماری دیگه نکنه. آمین
اَللّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَریضٍ
  • سجاد معمولی

آقایی که من همیشه تو رو با سیبل دیدم؛ سیبیلاتو نزن آقا، نزن.

تصویری که از تو تو ذهن منه با سیبیلاته. وقتی سیبیلاتو میزنی فقط صورتت تغییر نمیکنه؛ هویتتم تغییر میکنه، نگرش و دید و جهان بینی-ت هم تغییر میکنه، شخصیت-ت تغییر میکنه، اصلا یه آدم دیگه میشی. احساس میکنم دیگه نمیشناسمت. یه آدم دیگه میشی واسم. مثل وبلاگنویسی که قالب وبلاگشو یا کاربر دنیای مجازی-ای که عکس پروفایلشو تغییر بده.


+: سیبیل چون دو لنگه-ست جمع بسته میشه :)

++: این نوشته کمی تا قسمتی طنز هستش :)

  • سجاد معمولی

من از بچگی زیاد اهل بیرون رفتن نبودم. یعنی بیشتر وقتمو تو خونه سپری میکردم. بنابراین ارتباطم با مردم خیلی کم بود. این موضوع باعث شد من آدم ساده ای بشم. البته به نظرم این دوری از جامعه یه حداقل خوبی هم داشت. اونم اینکه من از بچگی گوشم به فحش های ناجور عادت نکرد. یعنی اصلا فحشی نمیشنیدم. بچه های محله ی ما خیلی بچه های خوبی بودن و هستن و من یادم نمیاد که به همدیگه فحش ناموسی داده باشن. خدا رو شکر. ان شاء الله خدا حفظ کنه همشونو. با این وجود تو اون دوران وقتی بچه هایی که از من بزرگتر بودن میخواستن یه جوک غیرمجاز تعریف کنن نمیذاشتن من بشنوم. چون من کوچیکتر بودم احساس مسئولیت میکردن و نمیذاشتن من پیششون باشم و میگفتن تو برو.

همینطور من بزرگ شدم. تو بعضی از پایه ها تو مدرسه بعضی فحاشی ها به گوشم می رسید ولی خب من سعی میکردم زیاد توجه نکنم و البته خدا رو شکر موفق شدم که دهنم به گفتن اون قبیل ناسزاها باز نشه و گوشم به شنیدن اونا عادت نکنه.

این ها گذشت تا سربازی. تو دو ماه آموزشی سربازی به اندازه ی کل عمرم از سربازا فحش شنیدم. یعنی هر جمله ای که میگفتن یه کلمه ی نامناسب زشت توش به کار رفته بود. من از قبل با خودم قرار گذاشته بودم که تو آموزشی زیاد با کسی حرف نزنم و البته موفق هم بودم. واسه همین بچه ها میگفتن تو افسردگی داری. هرچند داشتم ولی علت اصلی کم حرفیم این بود که هیچ موضوع مشترکی برای حرف زدن بین خودم و اونا پیدا نمیکردم و اصلا جرئت نمیکردم با کسی حرف بزنم چون هر لحظه ممکن بود از سر عادت برگرده یه حرف زشتی بهم بزنه. واسه همین من مودب ترین ها رو انتخاب کرده بودم و با اونها هم یه ارتباط حداقلی داشتم.

توی یگان خدمتیم سر همین فحش دادن با یکی از هم خدمتی-هام که الان دیگه یکی از دوستام هست دعوام شد. دعوای من کمتر از دو سه دقیقه تا نهایت پنج دقیقه طول میکشه که تو اون مدت صدام بلند و درشت میشه و حرف هام کاملا صریح و جدی میشن. جلوی من داشت به طور ناجوری پشت سر یه نفر فحش ناموسی میداد. تحملش واسم ممکن نبود.

اما چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم باب شدن ناسزاگویی و استفاده از کلمات زشت بین دخترهاست.

مثلا چند وقت پیش با دخترخانمی از طریق تلگرام گفتگو (نوشتاری) میکردم که به قدری بد حرف میزد که...ولش کن اصلا

یا مثلا چند وقت پیش پروفایل اینستاگرام یه دختری رو دیدم که نوشته بود...ولش کن اصلا

یا مثلا چند وقت پیش توی نظرات یه پست تو اینستاگرام یه دختری نوشته بود...ولش کن اصلا

جالب این بود که این مورد آخر داشت از رهبری دفاع میکرد. میخواست بگه شما همتون چرت و پرت میگید، گفت شما همتون ..... میگید. بعدش آخرش نوشته بود جانم فدای رهبر! هر چند گفت که مجبور شده بی ادب بشه ولی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.

متاسفانه این بددهنی خیلی رایج شده. بین همه. بین پسر و دختر. کوچیک و بزرگ. حتی من از بزرگترها و پیرمردها هم حرف های زشت میشنوم. خیلی بده.

یکی از ویژگی های بهشت که خدا تو قرآن در آیات 25 و 26 سوره واقعه بهش اشاره میکنه همینه که: 

 لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا ﴿٢٥﴾ إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا ﴿٢٦﴾
«بهشتیان در بهشت، نه حرفهای لغو و بیهوده می شنوند و نه گفتار و سخنان گناه آلود، بلکه تنها چیزی که می شنوند سلام است وبس.» 

خدایا به خودت قسم وقتی مُردم منو ببر بهشت...

ببخشید که طولانی شد
  • سجاد معمولی