۱۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

بعضی آدمای دوست نداشتنی باید باشن

احساس میکنم این روزا زیادی درگیر احساسات شدم. زیادیش خوب نیست. آدم دچار توهم میشه.

این از این.

به نظرم بعضی آدما باید باشن تا یه کارهایی رو انجام بدن که باید انجام بشه با وجود اینکه مردم از کسی که اون کار رو انجام میده بدشون میاد.

مثلا هدفمندی یارانه ها یا سهمیه بندی سوخت باید انجام میشد. از خیلی وقت پیش هم قرار بود انجام بشه. ولی چون انجام دادنش فحش و نفرین مردم رو به دنبال داشت بعضیا انجامش ندادن. ولی احمدی نژاد انجامش دادو البته فحشش رو هم خوب خورد و همچنین در حال خوردن میباشد.

یا مثلا دوست یه کارگردان یا نویسنده یا بازیگر ممکنه روش نشه به کار دوستش انتقاد کنه. یه آدمی مثل فراستی باید باشه که تقریبا با همه ی فیلم ها مخالف باشه و از همشون انتقاد کنه. این کار باعث میشه کیفیت فیلم ها بره بالا و سینمامون پیشرفت کنه. باور کنید.

خیلی سخته وقتی یه نفر از ما انتقاد میکنه و انتقادش به سرزنش شبیه هست و اصلا از روی بدجنسی داره انتقاد میکنه به جای انکار کردنش یکم در مورد انتقادی که نسبت بهمون داشته فکر کنیم. شاید واقعا انتقادش بجا بوده.

 

+ برنامه (مسابقه)ی جادوی صدا از شبکه ی سه رو میبینم. خوبه. آهنگ تیتراژشو خیلی دوست دارم. «تو تو فیلم زندگی قصه گوی من میشدی»

++ دعای ماه رجب رو خیلی دوست دارم. یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ

+++ آهنگ تیتراژ هفت سنگ با صدای مازیار فلاحی هم خوبه. «تو یادم دادی با چشمام بخندم»

  • سجاد بوداغی
  • دوشنبه ۳۰ فروردين ۹۵

بعد از اینستاگرام گردی امروز

علی رغم همه ی زمینه های تهدید از قبیل فساد و انحرافی که اینستاگرام به وجود اورده نمیشه از فرصت هایی که برای شکوفایی استعدادها ایجاد کرده چشم پوشی کرد:

داب اسمش های بامزه ی فوتبالی

دابسمش خیابانی: یه گل

دابسمش اسم منو نگیدا

دابسمش ویژه برنامه نود

  • سجاد بوداغی
  • پنجشنبه ۲۶ فروردين ۹۵

دیگه حسش نی

دیگه حسش نی مثل قبلنا نوشتن

دیگه حسش نی مثل قبلنا وبلاگ خوندن

دیگه حسش نی مثل قبلنا به نوشته ها نظر دادن

دیگه حسش نی مثل قبلنا فکر کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا در مورد آینده خیال بافی کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا مراسم خواستگاری و عقد و ازدواج و پس از ازدواج رو تصویرسازی ذهنی کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا خیلی کارا

دیگه حسش نی مثل قبلنا خیلی حرفا

 

یه رنگ سفیدی نشسته رو موهام

هنوزم قشنگن برات جفت چشمام؟

+مصرع دوم صرفا جهت برقراری وزن بوده و اشاره به هیچ مخاطب خاصی نداره :)

  • سجاد بوداغی
  • چهارشنبه ۲۵ فروردين ۹۵

من گمراهم

یه سری اخلاقیات زشت تو من از بچگی مونده که خیلی اذیتم میکنن.

به نظرم آدم تنبلی-ام.

این روزا فکر میکنم که...

گاهی وقتا فکر میکنم که هیچ ایمانی به خدا ندارم.

ولی دارم...

من وجود خدا رو خیلی وقتا حس میکنم.

وقتی ازش کمک میخوام دستاشو میبینم.

خدا...

چه قدر از تو دورم.

چه قدر...

چه قدر گمراهم.

چه قدر...

چقدر تغییر سخته

خیلی

دلم میخواد...

 

استغفرالله ربی و اتوب الیه

خدایا؛ حلال بفرما؛ حلال بفرما؛ حلال بفرما

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵

سه فیلم آخری که دیدم

چند روز پیش فیلم-تئاتر سه جلسه ی تراپی رو از سایت فیلیمو دیدم. دوست داشتم؛ ولی منظور نویسنده رو به طور دقیق نفهمیدم که چی میخواست بگه.

میدونید به نظر من هر چیزی مخصوصا فیلمها سه لایه دارن. لایه ی اول سطح هست. این لایه مربوط میشه به دیالوگ ها و ظاهر فیلم. لایه ی دوم داستان هستش. اینکه فیلم از کجا شروع شده؛ چه خطی رو داره دنبال میکنه؛ و به کجا میره. لایه ی سوم عمقــه. تو لایه عمق هدف اصلی سازنده ی فیلم پنهان میشه.

فیلم دومی که این چند روز دیدم فیلم برف به کارگردانی مهدی رحمانی بود. این فیلم رو هم دوست داشتم. از اون فیلم هایی که آدمو به فکر فرو میبره و دچار خلاء میکنه.

فیلم سومی هم که دیدم فیلم مریخی یا (The Martian) بود. خوب و جالب بود ولی اونقدر طولانی بود که مجبور شدم یه تیکشو بزنم جلو.

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵

هواتو کردم

هواتو کردم

من حیرون تو این روزا هواتو کردم

  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۲۰ فروردين ۹۵

برنامه های تلویزیونی اخیر مورد علاقه من

هفت هشت سال پیش کمتر کسی بود که به اندازه ی من تلویزیون نگاه کنه. یعنی من پیام بازرگانی ها رو هم حفظ بودم! مثلا بعضی وقتا از یه نفر میپرسیدم فلان پیام بازرگانی رو دیدی که اینطوریه......؟ بعد اگه میگفت نه، تو دلم میگفتم آخه چطور اون پیام بازرگانی رو ندیده؟!! اون که خیلی معروفه؛ چند بار تو روز نشون میدن اونو؛ معلومه اصلا تلویزیون نگاه نمیکنه ها! فکر میکردم همه مثل خودم تلویزیونو حفظن.

با دانشگاه رفتن میزان استفاده ی من از تلویزیون کمتر و کمتر شد.

توی سربازی اما مجبور بودم بیشتر وقت خودمو با تلویزیون پر کنم. بنابراین به همراه بچه ها خودمو با دیدن اصل و تکرار برنامه های شبکه نسیم سرگرم میکردم. از برنامه های که بیشتر از همه میدیدیم خندوانه، شبکوک و مهمونی(سری اول) بود. من عاشق برنامه مهمونی بودم. اصلا عشق میکردم با این برنامه. شبکوک بد نبود. خندوانه خداییش ما رو خوب سرگرم کرد؛ مخصوصا اون مسابقه ی خنداننده ی برتر.

اخیرا برنامه های زیادی از تلویزیون نگاه کردم(میکنم):

دستپخت از شبکه یک: یک مسابقه ی آشپزی حرفه ای بسیار جذاب.

شبکوک از شبکه نسیم: این سری شبکوک خیلی خوب بود؛ صدای مصطفی مهدی، خیلی خوب بود؛ماشاءالله؛ بهش میگفتم محسن یگانه 2؛ خوب شد پورصائب اول شد؛ به نظرم حقش بود؛ آهنگ «آره عاشقتم» که واسه کار آخر خوند دوست داشتم.

خندوانه از شبکه نسیم: البته دیگه کمتر حال خندوانه دیدن رو دارم؛ ولی خب بعضی از قسمتاش جذابن.

دورهمی از شبکه نسیم: هرچند که این کار کاملا کپی هست ولی با این حال جالب و جذابه و دوست دارم ببینمش.

خانه ما از افق: یه مستند-مسابقه ی اقتصادی که از دیدنش لذت بردم و البته آموزنده هم بود.

 

راجع به تحویل سال 95 باید بگم که از برنامه ی سه ستاره بدم میاد. فقط یکم گفتگو ژیلا صادقی با محمدرضا فروتن رو دیدم.

 

+ دیگه کمتر دستم به نوشتن میره

  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۲۰ فروردين ۹۵

اَللّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَریضٍ

سلام مجدد

بیشتر از یک هفته از تاریخ ارسال آخرین مطلبی که نوشتم میگذره. علت اصلیش، فارغ از اینکه حال نداشتم، جدا از اینکه سفر بودم، مریضیم بود.

سردرد، بی حالی، تب و لرز، گلودرد، سرفه و آب ریزش بینی از نشانه های بیماریم بود که الان خداروشکر بخشی از اونها تقریبا ناپدیدشده و فقط گلودرد و سرفه و آب ریزش بینی مونده و امیداورم هرچه زودتر به حالت ایده آل برگردم ان شاء الله.

این سرماخوردگی سخت ترین بیماری ای بود که تا حالا تجربه کردم. شب ها تب و سردرد شدید داشتم و مرتبا از خواب بیدار میشدم. گلوم طوری درد میکرد (و البته میکنه) که با قورت دادن آب دهانم درد زیادی رو احساس میکردم. یه شب اونقدر بدم میلرزید که به سختی میتونستم راه برم!

یه شب تو این شب های مریضی خواب مدرسه رو دیدم. خواب دیدم توی کلاس ریاضی اول دبیرستانم هستم. یهو معلممون میگه سه شنبه امتحان میان ترمه. من بهش میگم: استاد! ولی این سه شنبه ما امتحان میان ترم دینی داریم! معلممون یکم فکر میکنه و بعدش میگه باشه هفته ی دیگه شنبه امتحان میگیرم. توی خواب میدونستم که واسه امتحان میان ترمِ هیچ کدوم از این دو تا درس آماده نیستم. وقتی بیدار شدم نمیدونید چقدر خوشحال شدم که فهمیدم همش خواب بود :)


هر چند خودم هنوز خوب نشدم ولی خب چند تا نکته به نظرم میرسه که در مورد این بیماری توصیه کنم:

  • استراحت کنید
  • بیشتر از روزهای عادیتان غذا بخورید حتی اگر اشتها به غذا خوردن ندارید
  • غذاهای مقوی و غیر سرخ کردنی مصرف کنید (مخصوصا سوپ و آش)
  • من برای رفع تب و سردرد به جای ژلوفن 400 که پزشک تجویز کرده بود از استامینوفن 500 استفاده کردم و نتیجه ی خیلی خیلی بهتری گرفتم
امیدوارم خدا نصیب هیچ کس این بیماری و هیچ نوع بیماری دیگه نکنه. آمین
اَللّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَریضٍ
  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۱۷ فروردين ۹۵

سیبیلاتو نزن آقا، نزن!

آقایی که من همیشه تو رو با سیبل دیدم؛ سیبیلاتو نزن آقا، نزن.

تصویری که از تو تو ذهن منه با سیبیلاته. وقتی سیبیلاتو میزنی فقط صورتت تغییر نمیکنه؛ هویتتم تغییر میکنه، نگرش و دید و جهان بینی-ت هم تغییر میکنه، شخصیت-ت تغییر میکنه، اصلا یه آدم دیگه میشی. احساس میکنم دیگه نمیشناسمت. یه آدم دیگه میشی واسم. مثل وبلاگنویسی که قالب وبلاگشو یا کاربر دنیای مجازی-ای که عکس پروفایلشو تغییر بده.


+: سیبیل چون دو لنگه-ست جمع بسته میشه :)

++: این نوشته کمی تا قسمتی طنز هستش :)

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۸ فروردين ۹۵

لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا

من از بچگی زیاد اهل بیرون رفتن نبودم. یعنی بیشتر وقتمو تو خونه سپری میکردم. بنابراین ارتباطم با مردم خیلی کم بود. این موضوع باعث شد من آدم ساده ای بشم. البته به نظرم این دوری از جامعه یه حداقل خوبی هم داشت. اونم اینکه من از بچگی گوشم به فحش های ناجور عادت نکرد. یعنی اصلا فحشی نمیشنیدم. بچه های محله ی ما خیلی بچه های خوبی بودن و هستن و من یادم نمیاد که به همدیگه فحش ناموسی داده باشن. خدا رو شکر. ان شاء الله خدا حفظ کنه همشونو. با این وجود تو اون دوران وقتی بچه هایی که از من بزرگتر بودن میخواستن یه جوک غیرمجاز تعریف کنن نمیذاشتن من بشنوم. چون من کوچیکتر بودم احساس مسئولیت میکردن و نمیذاشتن من پیششون باشم و میگفتن تو برو.

همینطور من بزرگ شدم. تو بعضی از پایه ها تو مدرسه بعضی فحاشی ها به گوشم می رسید ولی خب من سعی میکردم زیاد توجه نکنم و البته خدا رو شکر موفق شدم که دهنم به گفتن اون قبیل ناسزاها باز نشه و گوشم به شنیدن اونا عادت نکنه.

این ها گذشت تا سربازی. تو دو ماه آموزشی سربازی به اندازه ی کل عمرم از سربازا فحش شنیدم. یعنی هر جمله ای که میگفتن یه کلمه ی نامناسب زشت توش به کار رفته بود. من از قبل با خودم قرار گذاشته بودم که تو آموزشی زیاد با کسی حرف نزنم و البته موفق هم بودم. واسه همین بچه ها میگفتن تو افسردگی داری. هرچند داشتم ولی علت اصلی کم حرفیم این بود که هیچ موضوع مشترکی برای حرف زدن بین خودم و اونا پیدا نمیکردم و اصلا جرئت نمیکردم با کسی حرف بزنم چون هر لحظه ممکن بود از سر عادت برگرده یه حرف زشتی بهم بزنه. واسه همین من مودب ترین ها رو انتخاب کرده بودم و با اونها هم یه ارتباط حداقلی داشتم.

توی یگان خدمتیم سر همین فحش دادن با یکی از هم خدمتی-هام که الان دیگه یکی از دوستام هست دعوام شد. دعوای من کمتر از دو سه دقیقه تا نهایت پنج دقیقه طول میکشه که تو اون مدت صدام بلند و درشت میشه و حرف هام کاملا صریح و جدی میشن. جلوی من داشت به طور ناجوری پشت سر یه نفر فحش ناموسی میداد. تحملش واسم ممکن نبود.

اما چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم باب شدن ناسزاگویی و استفاده از کلمات زشت بین دخترهاست.

مثلا چند وقت پیش با دخترخانمی از طریق تلگرام گفتگو (نوشتاری) میکردم که به قدری بد حرف میزد که...ولش کن اصلا

یا مثلا چند وقت پیش پروفایل اینستاگرام یه دختری رو دیدم که نوشته بود...ولش کن اصلا

یا مثلا چند وقت پیش توی نظرات یه پست تو اینستاگرام یه دختری نوشته بود...ولش کن اصلا

جالب این بود که این مورد آخر داشت از رهبری دفاع میکرد. میخواست بگه شما همتون چرت و پرت میگید، گفت شما همتون ..... میگید. بعدش آخرش نوشته بود جانم فدای رهبر! هر چند گفت که مجبور شده بی ادب بشه ولی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.

متاسفانه این بددهنی خیلی رایج شده. بین همه. بین پسر و دختر. کوچیک و بزرگ. حتی من از بزرگترها و پیرمردها هم حرف های زشت میشنوم. خیلی بده.

یکی از ویژگی های بهشت که خدا تو قرآن در آیات 25 و 26 سوره واقعه بهش اشاره میکنه همینه که: 

 لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا ﴿٢٥﴾ إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا ﴿٢٦﴾
«بهشتیان در بهشت، نه حرفهای لغو و بیهوده می شنوند و نه گفتار و سخنان گناه آلود، بلکه تنها چیزی که می شنوند سلام است وبس.» 

خدایا به خودت قسم وقتی مُردم منو ببر بهشت...

ببخشید که طولانی شد
  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۷ فروردين ۹۵

145

به نظرم تو این دنیا هیچ چیزی اتفاقی نیست. یعنی اگه چند تا اتفاق بیفته که با هم هماهنگ و مرتبط باشن تصادفی نیست.
یادمه یه بار سرپرستِ قسمتی که خدمت سربازیمو اونجا انجام دادم بهم یه چک به مبلغ 145 هزارتومن داد و گفتش که وصولش کنم بریزم تو یه حساب دیگه.
چون بانکِ چک و بانک حسابی که قرار بود پولو توش بریزم باهم فرق داشتن مجبور بودم دو تا بانک برم.
اول رفتم بانک چک. دکمه ی نوبت دهی دستگاه رو زدم. شماره ی من 145 بود. جالب بود واسم ولی زیاد عجبیب نبود. گفتم حتما تصادفی شده.
چک رو وصول کردم رفتم بانک دوم. فکر کردم بهتره که اول فیش واریز رو پرکنم بعدش نوبت بگیرم تا متصدی رو منتظر نذارم. بعد از نوشتن فیش به سمت دستگاه نوبت دهی رفتم و دکمه رو فشار دادم. شمارم 145 بود.
من آدمی هستم که معمولا همه چیز رو به هم ارتباط میدم. واسم خیلی عجیب بود که چطوری مبلغ چک و دو تا نوبت تو دو تا بانک باهم یکی شدن.
به نظرم این اتفاقات تصادفی نیستن. اتفاقاتِ زیادِ دیگه ای هم میفته که خیلی به هم مرتبطن ولی ما معمولا یا متوجهشون نمیشیم و یا درموردشون فکر نمیکنیم.

  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۶ فروردين ۹۵

پسردایی-ام پارسی را پاس میدارد!

یادم هست قبل-تر از اینها، روی پارسی نوشتن و پارسی حرف زدن تعصب داشتم. یعنی تمام تلاشمو میکردم که از کلمات بیگانه استفاده نکنم. ولی بعضی وقتا نمیشد. یعنی مثلا به Email میگفتم رایانامه یا مثلا به SMS میگفتم (و البته هنوز هم میگم) پیامک؛ ولی بیشتر اوقات معادل مناسب پیدا نمیکردم. مثلا نمیدونستم به تلویزیون چی بگم؟ یا به کنترل تلویزیون چی بگم؟ این شد که تعصبم روز به روز کمتر و کمتر شد.

امروز تو همین دید و بازدیدهای عید با یکی از پسردایی-هام صحبت میکردم. این پسردایی-م به تاریخ و ادبیات پارسی علاقه ی زیادی داره، سال سوم دبیرستانه و رشته-ش هم علوم انسانی هست. توی این گپ و گفت ها که از درس و مدرسه ازش میپرسیدم متوجه شدم که به معلم میگه آموزگار! توجهی نکردم. بعدش دیدم به جغرافیا میگه گیتی-شناسی. اول فکر کردم این سیاست جدید آموزش و پرورش هست که میخواد دانش آموزان از واژه های بیگانه استفاده نکنن. ازش پرسیدم به جغرافیا میگین گیتی-شناسی؟! گفت: "من میگم گیتی-شناسی." گفتم یعنی الان روی کتاب جغرافیاتون چی نوشته؟ گفت: "نوشته جغرافیا ولی من بزرگ روش زدم گیتی-شناسی." بعدش متوجه شدم که به تلویزیون میگه دورنما، به سینما میگه رخشاره، به سایت میگه تارنما و... خلاصه بدون ترجمه و زیرنویس دقیقا نمیتونستم منظورشو متوجه بشم. ازش پرسیدم با دوستاتم اینطوری صحبت میکنی؟ گفت: "آره" گفتم: چیزی بهت نمیگن؟ گفت: "اولش مسخرم میکردن ولی من اینقدر گفتم تا گوششون عادت کرد."

یادمه یه مدت دنبال جایگزین پارسی واژه های بیگانه بود که گفت: "اون کارو ول کردم چون دیدم به جز خودم کسی اونا رو نمیگه." میگفت بزرگا حاضر نیستن از این کلمه ها استفاده کنن. ولی بچه ها رو میشه مجبور کرد از این کلمه ها استفاده کنن تا وقتی بزرگ شدن عادت کرده باشن.

علاقه ی این پسردایی-ی عزیز به زبان پارسی خیلی واسم جالب بود. امیدوارم در آینده از فرهیختگان علم و ادب و تاریخ این مرز و بوم بشه ان شاء الله.

  • سجاد بوداغی
  • پنجشنبه ۵ فروردين ۹۵

عباس آقا تاریخ میدانست!

سربازی بهم یاد بود که از روی ظاهر افراد در موردشون قضاوت نکنم؛ ولی روزهای اخیر چیزهایی دیدم که باعث شد این موضوعِ امکان وجود تضاد بین ظاهر و باطن افراد، بیشتر واسم جا بیفته.

یه بارش وقتی بود که من و پسر خالم داشتیم از تهران به رامسر میومدیم. چون ماشین گیر نمیومد مجبور شدیم که بیایم رشت، بعدش از رشت بیایم رامسر. چیزی که واسه ی من جالب بود راننده ی ماشینی بود که ما رو به پل جانبازان رشت رسوند. حرف هایی که میزد اصلا به ظاهرش نمیخورد. انگار تلویزیون رو من هم تأثیر گذاشته؛ چون انتظار ندارم مردم شهرستان با لهجه های خودشون حرف های بدردبخور و به-روز و درست و حسابی بزنن.

اما چند شب پیش همسایه-مون عباس آقا که معمولا حاج عباس صداش میکنن به همراه خانومش از ساعت (فکر کنم) حدودا هشت و نیم تا یازده شب به منظور عیددیدنی خونه ی ما بودن. من تا قبل از این شک داشتم که آیا آقا عباس سواد داره یا نه ولی تو این چند ساعتی که خونمون بودن چیزهایی شنیدم که داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم که آیا این همون عباس آقاست که داره این چیزها رو میگه! بیشتر صحبت هاش در مورد تاریخ بود. انگار هر روز تاریخ مطالعه میکنه. مثلا محدوده ی مرزهای ایران در زمان هخامنشیان رو میدونست که مثلا از فلان طرف تا آفریفا، از فلان طرف تا خاور دور، از فلان طرف تا قفقاز، از فلان طرف تا هان یا چین و... بوده. یا مثلا گفت که فلان تاریخ-دان خارجی (فکر کنم یونانی) گفته که خبر پیروزی ایرانیان بر روم حدودا نیم ساعت بعد به دربار ایران رسید؛ چطوری؟ میگفت بالای بلندی کوه ها با علائمی از قبیل آتش روشن کردن اعلام پیروزی میکردن؛ کوه به کوه این کار رو ادامه دادند تا خبر رو از روم به ایران رسوندند.

واقعا نمیشه از روی ظاهر آدما درموردشون قضاوت کرد!

  • سجاد بوداغی
  • چهارشنبه ۴ فروردين ۹۵

کَفَ‌م زده بالا!

یه اصطلاحی تو سربازی هست به نام کف‌برگ. کف‌برگ همونطور که ازش پیداست به کسی گفته میشه که همیشه برگه‌ی مرخصی کف دستش باشه و آماده‌ی رفتن به بیرون از پادگان باشه.

تو سربازی لحظاتی هست که سرباز طاقت نداره تو پادگان بمونه و فقط میخواد هرچه زودتر بره خونه. تو اون لحظه میگن طرف کف‌ش زده بالا.

من الان کف‌م زده بالا. کف‌‌م زده بالا برای متأهل شدن، برای ازدواج، برای داشتن یه نفر که دوستش داشته باشم، برای داشتن یه نفر که دوستم داشته باشه...

الان وقت ازدواجم نیست. خودم میدونم اینو.

ولی نمیدونم چی‌کار کنم. دوست‌م ندارم دختر مردم‌و الاف خودم کنم و یا صرفا به خاطر احساس تنهایی کردنم از یه نفر سوء استفاده کنم.

امیدوارم.

خدایا شکرت.

  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۳ فروردين ۹۵

آرزو برای سال ۹۵

هیچ‌وقت جرئت نداشتم که آرزو کنم که سال جدید بهترین سال زندگیم باشه. آخه این یعنی سال‌های بعد، از این سال جدید، بهتر نباشه و این به نظرم جالب نیست. آرزو میکنم سال ۹۵ سالی باشه که همه‌مون دنبال آرزوهامونو بگیریمو بهشون برسیم ان شاء اللّه. سالی که عادت‌های بدمونو ترک کنیم‌و به انجام کارهای خوبِ جدیدی عادت کنیم.

سالی پر از موفقیت، خوشی و شادی برای همه‌ی مردم ایران آرزو میکنم.

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۱ فروردين ۹۵
سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم :)