خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

آخرین نظرات
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۶:۵۸ - کنت مونت کریستو
    :دی
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۰:۰۴ - ....جلیس العقل ....
    بله.
  • ۶ بهمن ۹۶، ۲۰:۵۰ - sorna nik
    نه

وقتی به من تهمت عاشقی زدند!

يكشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳

چهارم دبستان بودم. زنگ آخر بود و منتظر تعطیل شدن مدرسه بودیم. انتهای کلاس بیکار نشسته بودیم که یکی از دوستانم خیلی خودجوش (با اشاره به من) به یکی از دخترهای کلاس گفت: «این میگه مهشیدو دوست دارم.» به نظرم این مطلبِ کذب را گفت؛ چون درباره‌ی خودش و مینا (یکی دیگر از همکلاسی‌ها) شایعاتی شبیه به این، راست یا دروغ خیلی آشکارا وجود داشت.

دقیقا یادم نمی‌آید که مهشید دخترِ مدیرِ مدرسه بود یا یکی از بستگان نزدیکش. به هر حال او همان لحظه از این مطلب باخبر شد. شاید به دقیقه نکشید که زنگ به صدا درآمد و عجله‌ی بچه‌ها برای خروج از کلاس به من فرصت تکذیب کردن این شایعه را نداد. در راهروِ مدرسه چهره‌ی ناراحت مهشید را دیدم. نگران بودم. به سرعت به طرف حیاط مدرسه رفتم تا بلکه مانع از پخشِ بیشترِ شایعه شوم و یا شاید اینکه انتقامم را از دوست شایعه‌سازم بگیرم.

وسط حیاط، دوستم را پیدا کردم. نزدیکش که شدم با مشت به دماغش زدم. وقتی دو کفِ دستش را از مقابل بینی‌اش پایین آورد از خون پر شده بودند. ترسیده بودم. مدیر مدرسه آنجا بود. هم دماغِ خونی او را دید و هم مرا. جلو آمد و از من دلیل این کار را پرسید. و من مات و مبهوت نمیدانستم که چه بگویم. مدیر که توجیهی از من نشنید با پهنایِ دفترِ سررسیدی که در دست داشت بر سرم کوبید.

در مسیرِ برگشت به خانه که از پیاده‌رو می‌آمدم فکرهایی که ذهنم را به خودش مشغول کرده بودند دماغِ خونیِ دوستم، برخوردِ مدیرِ مدرسه و شایعه‌ی عاشقیم بود که البته بی‌دلیل بودند چرا که از فردای آن روز همه‌چیز سرِ جایش بود.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">