۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اجتماعی» ثبت شده است

رسم های بد

یه رسمی که داره باب میشه اینه که تو مراسم ختم بعضی هنرمندا واسه شادی روحش یا به احترامش "دست میزنن"!

مگه میشه مگه داریم؟!

آقاااااااا

هر چیزی جایی داری

نمیشه که

دست زدن برای شادی هستش نمیشه تو غم هامون دست بزنیم که!

یعنی همینجوری پیش بریم در آینده تو مراسم ختم برای شادی روح متوفی آهنگ میزارن و میرقصن!!

یا یه چیزی دیگه ای که باب شده شیرینی پخش کردن تو عزاداری ها و مراسم ختم هستش. البته این خیلی وقته که باب شده.من از کودکی یادمه که شیرینی برای مراسم های شادی و شیرین کردن دهان مهمان ها استفاده میشده و خرما و حلوا برای مراسم های غم و اندوه. حالا چرا الان اینجوری شده نمیدونم!

دعای ماه رجب بعد از نماز خوبه :)

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶

انسان موجودی ست اجتماعی

پس چرا من نیستم؟!

چرا من اجتماعی نیستم؟

این یعنی که من انسان نیستم؟

ای کاش میشد که...

کیبورد رو دوست دارم

نوشتن با صفحه کلید رو دوست دارم

دلم شب میخواد

دلم تنهایی میخواد

دلم هر شب تنهایی میخواد

دلم سکوت میخواد

دلم سر به مهر میخواد

چرا من حرف برای گفتن ندارم؟

چرا من حوصله ی حرف شنیدن ندارم؟

خستم

دوست دارم سکوت باشه

دوست دارم بخوابم

دوست دارم شب باشه

دوست دارم زمان وایسه

ای کاش ساعت برنارد رو داشتم

زنگ در رو زدند...

با من کار نداشتن

طبق معمول

اصلا میدونید

خیلی کم پیش میاد که من گوشی تلفن رو بردارم

یعنی حتی اگه یه بند زنگ بزنه من گوشی رو برنمیدارم

چون کسی با من کاری نداره

ضمن اینکه مجبورم برای چند دقیقه تعارف تیکه پاره کنم که خوشم نمیاد

من اجتماعی نیستم

نوشتن رو دوست دارم

کیبورد رو دوست دارم

  • سجاد بوداغی
  • چهارشنبه ۲ فروردين ۹۶

بعد از پلاسکو

به نظرم بعد از حادثه پلاسکو یه تغییرات مثبتی تو ما ایجاد شد. امیدوارم پایدار باشه.

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵

از اوناست که بر اوناست!

شاید اگه دخترا راضی به دوست‌دختر بودن نمیشدن آمار ازدواج بالاتر می‌رفت!

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۶ شهریور ۹۵

اشتباهی در ترویج حجاب

یکی از اشتباهاتی که تو موضوع امر به پوشش مناسب و نهی از بدحجابی/بی‌حجابی صورت میگیره عدم توجه به سبک و نوع آدم و دلیل بدحجابی/بی‌حجابی‌شه. چون آدم‌های مختلف دلیل خاص خودشون رو دارن نمیشه به همه٬ یه جور نگاه کرد و از یه شیوه‌ی یکسان برای توصیه حجاب استفاده کرد. بعضی رو که اصلا نه میشه و نه باید توصیه کرد. علت پوشش نامناسب میتونه لجبازی٬ عدم اعتقاد٬ عدم آگاهی٬ محیط و دوستان٬ نوع تربیت در دوران کودک٬ سبک زندگی٬ سختی‌های حجاب داشتن٬ عادت٬ علاقه به جلب توجه و خیلی چیزهای دیگه باشه. نمیشه به همه یه چیز رو گفت.

مثلا فرض کنید به یکی از موارد یک یا دو بگید که خدا تو قرآن گفته که خانم‌ها پوشش مناسب داشته باشن.

اون احتمالا میگه: به تو چه؟! اصلا من دوست دارم برم جهنم. تو مگه وکیل و وصی منی؟

بعضیا رو هم میشه اینطوری باهاشون صحبت کرد:

ببین. حجاب واسه اینه که مردم لذت جنسی بیشتری ببرن. بچه‌ای رو در نظر بگیر که بیرون هی هله هوله میخوره؛ خب این بچه با چیزای بیخودی خودش رو سیر میکنه و وقتی میاد خونه دیگه غذا نمیخوره. حالا برعکس وقتی آدم برای چندین ساعت چیزی نمیخوره و گرسنه میشه٬ غذا بیشتر بهش میچسبه. جامعه‌ای رو در نظر بگیر که همه‌ی خانوم‌ها خودشون رو تو کیسه کردن و فقط نوک دماغشون پیداست؛ وقتی مرد بیرون از خونه تو اون جامعه تغذیه نشه٬ غذای خونه براش یه چیز خیلی گرانبها و باارزشی ی (مجبور شدم در لفافه بگم!). کم نداریم خانم‌هایی که پیش روان‌درمانگر میرن و میگن من خودمو فلان میکنم و هر مدل لباسی برای شوهرم میپوشم ولی بهم توجهی نمیکنه.

نکته: بی‌توجهی‌های آقایون فقط و حتما به این دلیل نیست!

توصیه۱: کف خیابان جای فلسفه‌ی حجاب گفتن نیست!

توصیه ۲: به هیچ وجه توی شبکه‌های اجتماعی با کسی که ضد حجاب مینویسه و محتوا ارسال میکنه بحث و گفتگو نکنید. فایده نداره که هیچ٬ ضرر هم داره!

  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵

دوست قدیمی، جزیره شناخته شده

به نظر من هیچ آدمی نمیتونه برای ما صددرصد ایده آل باشه. همه ی آدما یه سری خصوصیات بد دارن که ممکنه واسه ی ما قابل تحمل نباشه. به نظر من دوست قدیمی ای که از اون اخلاق های بدش باخبریم بهتر از دوست جدیدی هست که در نگاه اول به نظرمون ایده آله و بهتر از دوستای قبلی به نظر میرسه؛ چون وقتی اخلاق بد دوستمون رو بدونیم حداقلش اینه که ارتباطمون رو طوری باهاش مدیریت میکنیم که اون اخلاق بد، ظاهر نشه ولی دوست جدید نیاز به زمان داره، نیاز به سفر داره، نیاز به موقعیت داره، نیاز به امتحان داره، نیاز به هزینه داره تا بشه کشفش کرد.

در واقع دوستای قدیمی یه جورایی سرمایه هستن؛ چون ما واسه کشف ابعاد شخصیتی-شون از امکانات مادی و معنوی-مون هزینه کردیم. حیفه که به خاطر بعضی از چیزهایی که قابل چشم-پوشی و مدیریته دوستامونو از دست بدیم. به قول حضرت علی علیه السلام: «عاجزترین مردم کسى است که از به دست آوردن دوستان عاجز باشد و از او عاجزتر کسى است که دوستانى را که به دست آورده از دست بدهد.»

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۲۹ خرداد ۹۵

حرف نداریم!

یادم هست قبلتر از اینها تقریبا هرشب به قصد شب-نشینی میرفتیم خونه همسایه هامون یا اونا میومدن خونه ما. و البته رفت و آمد های خانوادگی و خویشاوندی فقط به ایام عید محدود نمیشد. اما حالا دیگه نه از شب-نشینی خبری هست و نه از دیدوبازدید های هرچندوقت یه بار در طول سال؛ چی بشه؛ اونم فقط بستگان درجه یک. چیزی که واسم تا مدتی سوال بود این بود که چطور میشد که ما تو اون زمان ها با وجود اینکه خیلی زود به زود همدیگرو میدیدیم کلّی حرف واسه گفتن داشتیم ولی الان که دیر به دیر از هم یادی میکنیم حرف هامون خیلی زود ته میکشه؟! انگار اصلا حرفی برای گفتن نداریم. سلام، خوبی؟ چطوری؟ چه خبر؟ و چند سوال اینطوری که زیر ده دقیقه معمولا طول میکشه.

من در مورد این موضوع فکر کردم و به این جواب رسیدم که اگه آدمها هر روز همدیگر رو ببینن میتونن تمام اتفاقات ریز و درشت اون روز رو با جزئیات واسه هم تعریف کنن. از چیزی که تو اخبار شنیدن گرفته تا برنامه ای که شب قبل دیدن و اتفاقی که چند روز پیش واسشون افتاده و... . ولی وقتی فاصله ی دیدارها زیاد باشه دیگه افراد مجبور میشن فقط سرخط مهمترین اخبار بعد از آخرین دیدار رو بیان کنن که معمولا چیز زیادی نیست و خیلی سریع تموم میشه.

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۸ خرداد ۹۵

آدمها تغییر میکنند

یادمه زمانی که خواهرم مجرد بود و حدود بیست سال سن داشت یه برنامه تو تلویزیون نشون میداد که خیلی پیگیرش بود. اسمش بود هزار راه نرفته که به مسائل مربوط به جوون ها میپرداخت. من که اون موقع یه نوجوون بودم از اون برنامه خیلی بدم میومد و همش بهش میگفتم: این چیه آخه نگاه میکنی؟! بعدا که ازدواج کرد؛ من به سن حدودا بیست سالگی رسیده بودم و به برنامه های اون طوری علاقه مند شده بودم؛ این در حالی بود که خواهرم از این برنامه ها بدش اومده بود و به من میگفت اینا چیه نگاه میکنی؟!

آدمها بنا به شرایط خاصی که درش قرار دارن به یه سری چیزیا علاقه دارن و به چیزایی بی علاقه ان. یعنی ممکنه یه نفر تو یه سنی و یه موقعیتی از یه چیزی خوشش بیاد ولی بعدا از همون چیز متنفر بشه.

 

+ نمیدونم چرا بعضی وقتا که بارون میاد آب قطع میشه؟! عجیبه ها!

++ بعد از ظهر دیروز یه رعد شدیدی دلمو تکون داد. غروب نماز آیات خوندم.

+++ الان داره باروون میاد. باروونو خیلی دوست دارم؛ مخصوصا زمانی که نیاز نیست بیرون برم!

  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۳۱ ارديبهشت ۹۵

تداخل خاطراتی

اینایی که چند بار مثلا سه، چهار، پنج یا بیشتر ازدواج کردن یا دوست بودن، خاطره هاشون باهم قاطی نمیشه؟! مثلا فرض کنید پسره به دختره میگه یادته رفته بودیم اصفهان کنار اون پله پات لیز خورد افتادی تو آب؟ دختره ابروهاشو به هم گره میزنه و میگه نه!! پسره یکم با دقت فکر میکنه یادش میاد که اون خاطره مربوط به یه نفر دیگه بوده؛ حالا خودش دقیقا نمیدونه کدومه ها!!

خیلی قاطی میشه. فیلمی که با یه نفر تو سینما میبینم، آهنگی که به خاطر یه نفر مورد علاقه-مونه، کافی شاپی که پاتوقمون با یه نفره، برامون خاطره میسازه. خاطراتی که هیچ وقت پاک نمیشن. مثل کامپیوتر.

میدونستید که کامپیوتر هیچ وقت هیچ چیزی رو پاک نمیکنه؟ یعنی اگه شما درایوتونو Format هم کنید باز هم داده رو پاک نمیکنه. تنها راه پاک کردن کامل، بازنویسی روی داده های قبلیه. به نظر من خاطره هم همینطوره. اگه خاطره ای در یه مورد با یه نفر دارید که دیگه تو زندگیتون نیست، باید اونقدر با نفر جدید در اون مورد خاطره سازی کنید که خاطره ی قبلی پاک شه.

ولی به طور کلی آدم نباید منابع خاطره ساز رو با خاطره سازی های اشتباه هدر بده.

خدایا ما رو یاری فرما

 

+ با نگاهی به بعد از تو . . .

++ الان تلویزیون داره یه آهنگ از «حامد زمانی» پخش میکنه. دیگه مثل قبلنا بهش علاقه ندارم. وقتی داد میزنه: صداش شبیه نعره میشه، خیلی بد میشه، خیلی خش و خز میشه، اصلا هنری نیست اونطوری. ولی آهنگ های میشه شاهی کنی، حضرت مهتاب، چشم مجنون، آخرین قدم، دلتنگم، گزینه های روی میز خوب بودن.

  • سجاد بوداغی
  • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵

خیلی بده آدم خودش نباشه

خیلی بده آدم ندونه داره چی کار میکنه. خیلی بده آدم هدف نداشته باشه. خیلی بده آدم با تشویق یه نفر دنبال یه چیزیو بگیره. خیلی بده با نقد یا سرزنش یه نفر از ادامه دادنِ یه مسیر منصرف بشه. خیلی بده آدم حرف آخر رو خودش تو زندگیش نزنه. خیلی بده آدم انتخاباش برای جلب رضایت دیگران باشه. خیلی بده که آدم برای دیگران زندگی کنه. خیلی بده آدم تقلید کنه. خیلی بده آدم منتظر نظر خوب دیگران باشه. خیلی بده آدم منتظر تایید دیگران باشه. خیلی بده آدم خودش نباشه. خیلی بده آدم بید مجنون باشه.

خیلی بده آدم ندونه چی میخواد. خیلی بده هیچی آدمو راضی نکنه. خیلی بده آدم فکر کنه هیچ چیر توی دنیا نیست که بخواد به خاطرش زنده باشه. خیلی بده آدم هیچ امیدی نداشته باشه. خیلی بده آدم هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشته باشه. خیلی بده آدم احساس کنه هر طوری زندگی کنه باز یه فکر تلف شدگی و بیهودگی مغزشو مشغول میکنه.

خیلی بده آدم نازکش دیگران باشه. خیلی بده آدم گدای محبت دیگران باشه. خیلی بده آدم صرفا برای جلب توجه دیگران یه کاری رو انجام بده. خیلی بده آدم به امید توجه دیگران از خونه بزنه بیرون. خیلی بده تحویل نگرفتن دیگران اعصاب آدمو خورد کنه. خیلی بده بد حرف زدن دیگران آدمو از زندگی دلسرد کنه. خیلی بده تمسخر دیگران مسئله و دغدغه ی اصلی ذهن آدم باشه.

خیلی بده آدم خودش نباشه. خیلی بده...

 

شماره ی این مطلب ۱۱۵ هست؛ از همین جا به همه ی دوستانی که در اورژانس کار میکنند خسته نباشید عرض میکنم :)

  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۵

لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا

من از بچگی زیاد اهل بیرون رفتن نبودم. یعنی بیشتر وقتمو تو خونه سپری میکردم. بنابراین ارتباطم با مردم خیلی کم بود. این موضوع باعث شد من آدم ساده ای بشم. البته به نظرم این دوری از جامعه یه حداقل خوبی هم داشت. اونم اینکه من از بچگی گوشم به فحش های ناجور عادت نکرد. یعنی اصلا فحشی نمیشنیدم. بچه های محله ی ما خیلی بچه های خوبی بودن و هستن و من یادم نمیاد که به همدیگه فحش ناموسی داده باشن. خدا رو شکر. ان شاء الله خدا حفظ کنه همشونو. با این وجود تو اون دوران وقتی بچه هایی که از من بزرگتر بودن میخواستن یه جوک غیرمجاز تعریف کنن نمیذاشتن من بشنوم. چون من کوچیکتر بودم احساس مسئولیت میکردن و نمیذاشتن من پیششون باشم و میگفتن تو برو.

همینطور من بزرگ شدم. تو بعضی از پایه ها تو مدرسه بعضی فحاشی ها به گوشم می رسید ولی خب من سعی میکردم زیاد توجه نکنم و البته خدا رو شکر موفق شدم که دهنم به گفتن اون قبیل ناسزاها باز نشه و گوشم به شنیدن اونا عادت نکنه.

این ها گذشت تا سربازی. تو دو ماه آموزشی سربازی به اندازه ی کل عمرم از سربازا فحش شنیدم. یعنی هر جمله ای که میگفتن یه کلمه ی نامناسب زشت توش به کار رفته بود. من از قبل با خودم قرار گذاشته بودم که تو آموزشی زیاد با کسی حرف نزنم و البته موفق هم بودم. واسه همین بچه ها میگفتن تو افسردگی داری. هرچند داشتم ولی علت اصلی کم حرفیم این بود که هیچ موضوع مشترکی برای حرف زدن بین خودم و اونا پیدا نمیکردم و اصلا جرئت نمیکردم با کسی حرف بزنم چون هر لحظه ممکن بود از سر عادت برگرده یه حرف زشتی بهم بزنه. واسه همین من مودب ترین ها رو انتخاب کرده بودم و با اونها هم یه ارتباط حداقلی داشتم.

توی یگان خدمتیم سر همین فحش دادن با یکی از هم خدمتی-هام که الان دیگه یکی از دوستام هست دعوام شد. دعوای من کمتر از دو سه دقیقه تا نهایت پنج دقیقه طول میکشه که تو اون مدت صدام بلند و درشت میشه و حرف هام کاملا صریح و جدی میشن. جلوی من داشت به طور ناجوری پشت سر یه نفر فحش ناموسی میداد. تحملش واسم ممکن نبود.

اما چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم باب شدن ناسزاگویی و استفاده از کلمات زشت بین دخترهاست.

مثلا چند وقت پیش با دخترخانمی از طریق تلگرام گفتگو (نوشتاری) میکردم که به قدری بد حرف میزد که...ولش کن اصلا

یا مثلا چند وقت پیش پروفایل اینستاگرام یه دختری رو دیدم که نوشته بود...ولش کن اصلا

یا مثلا چند وقت پیش توی نظرات یه پست تو اینستاگرام یه دختری نوشته بود...ولش کن اصلا

جالب این بود که این مورد آخر داشت از رهبری دفاع میکرد. میخواست بگه شما همتون چرت و پرت میگید، گفت شما همتون ..... میگید. بعدش آخرش نوشته بود جانم فدای رهبر! هر چند گفت که مجبور شده بی ادب بشه ولی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.

متاسفانه این بددهنی خیلی رایج شده. بین همه. بین پسر و دختر. کوچیک و بزرگ. حتی من از بزرگترها و پیرمردها هم حرف های زشت میشنوم. خیلی بده.

یکی از ویژگی های بهشت که خدا تو قرآن در آیات 25 و 26 سوره واقعه بهش اشاره میکنه همینه که: 

 لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا ﴿٢٥﴾ إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا ﴿٢٦﴾
«بهشتیان در بهشت، نه حرفهای لغو و بیهوده می شنوند و نه گفتار و سخنان گناه آلود، بلکه تنها چیزی که می شنوند سلام است وبس.» 

خدایا به خودت قسم وقتی مُردم منو ببر بهشت...

ببخشید که طولانی شد
  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۷ فروردين ۹۵

پسردایی-ام پارسی را پاس میدارد!

یادم هست قبل-تر از اینها، روی پارسی نوشتن و پارسی حرف زدن تعصب داشتم. یعنی تمام تلاشمو میکردم که از کلمات بیگانه استفاده نکنم. ولی بعضی وقتا نمیشد. یعنی مثلا به Email میگفتم رایانامه یا مثلا به SMS میگفتم (و البته هنوز هم میگم) پیامک؛ ولی بیشتر اوقات معادل مناسب پیدا نمیکردم. مثلا نمیدونستم به تلویزیون چی بگم؟ یا به کنترل تلویزیون چی بگم؟ این شد که تعصبم روز به روز کمتر و کمتر شد.

امروز تو همین دید و بازدیدهای عید با یکی از پسردایی-هام صحبت میکردم. این پسردایی-م به تاریخ و ادبیات پارسی علاقه ی زیادی داره، سال سوم دبیرستانه و رشته-ش هم علوم انسانی هست. توی این گپ و گفت ها که از درس و مدرسه ازش میپرسیدم متوجه شدم که به معلم میگه آموزگار! توجهی نکردم. بعدش دیدم به جغرافیا میگه گیتی-شناسی. اول فکر کردم این سیاست جدید آموزش و پرورش هست که میخواد دانش آموزان از واژه های بیگانه استفاده نکنن. ازش پرسیدم به جغرافیا میگین گیتی-شناسی؟! گفت: "من میگم گیتی-شناسی." گفتم یعنی الان روی کتاب جغرافیاتون چی نوشته؟ گفت: "نوشته جغرافیا ولی من بزرگ روش زدم گیتی-شناسی." بعدش متوجه شدم که به تلویزیون میگه دورنما، به سینما میگه رخشاره، به سایت میگه تارنما و... خلاصه بدون ترجمه و زیرنویس دقیقا نمیتونستم منظورشو متوجه بشم. ازش پرسیدم با دوستاتم اینطوری صحبت میکنی؟ گفت: "آره" گفتم: چیزی بهت نمیگن؟ گفت: "اولش مسخرم میکردن ولی من اینقدر گفتم تا گوششون عادت کرد."

یادمه یه مدت دنبال جایگزین پارسی واژه های بیگانه بود که گفت: "اون کارو ول کردم چون دیدم به جز خودم کسی اونا رو نمیگه." میگفت بزرگا حاضر نیستن از این کلمه ها استفاده کنن. ولی بچه ها رو میشه مجبور کرد از این کلمه ها استفاده کنن تا وقتی بزرگ شدن عادت کرده باشن.

علاقه ی این پسردایی-ی عزیز به زبان پارسی خیلی واسم جالب بود. امیدوارم در آینده از فرهیختگان علم و ادب و تاریخ این مرز و بوم بشه ان شاء الله.

  • سجاد بوداغی
  • پنجشنبه ۵ فروردين ۹۵

عباس آقا تاریخ میدانست!

سربازی بهم یاد بود که از روی ظاهر افراد در موردشون قضاوت نکنم؛ ولی روزهای اخیر چیزهایی دیدم که باعث شد این موضوعِ امکان وجود تضاد بین ظاهر و باطن افراد، بیشتر واسم جا بیفته.

یه بارش وقتی بود که من و پسر خالم داشتیم از تهران به رامسر میومدیم. چون ماشین گیر نمیومد مجبور شدیم که بیایم رشت، بعدش از رشت بیایم رامسر. چیزی که واسه ی من جالب بود راننده ی ماشینی بود که ما رو به پل جانبازان رشت رسوند. حرف هایی که میزد اصلا به ظاهرش نمیخورد. انگار تلویزیون رو من هم تأثیر گذاشته؛ چون انتظار ندارم مردم شهرستان با لهجه های خودشون حرف های بدردبخور و به-روز و درست و حسابی بزنن.

اما چند شب پیش همسایه-مون عباس آقا که معمولا حاج عباس صداش میکنن به همراه خانومش از ساعت (فکر کنم) حدودا هشت و نیم تا یازده شب به منظور عیددیدنی خونه ی ما بودن. من تا قبل از این شک داشتم که آیا آقا عباس سواد داره یا نه ولی تو این چند ساعتی که خونمون بودن چیزهایی شنیدم که داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم که آیا این همون عباس آقاست که داره این چیزها رو میگه! بیشتر صحبت هاش در مورد تاریخ بود. انگار هر روز تاریخ مطالعه میکنه. مثلا محدوده ی مرزهای ایران در زمان هخامنشیان رو میدونست که مثلا از فلان طرف تا آفریفا، از فلان طرف تا خاور دور، از فلان طرف تا قفقاز، از فلان طرف تا هان یا چین و... بوده. یا مثلا گفت که فلان تاریخ-دان خارجی (فکر کنم یونانی) گفته که خبر پیروزی ایرانیان بر روم حدودا نیم ساعت بعد به دربار ایران رسید؛ چطوری؟ میگفت بالای بلندی کوه ها با علائمی از قبیل آتش روشن کردن اعلام پیروزی میکردن؛ کوه به کوه این کار رو ادامه دادند تا خبر رو از روم به ایران رسوندند.

واقعا نمیشه از روی ظاهر آدما درموردشون قضاوت کرد!

  • سجاد بوداغی
  • چهارشنبه ۴ فروردين ۹۵

سکوت رو دوست دارم

شما چقدر تحمل شنیدن حرف مخالف رو دارین.

من تحملم زیاد نیست. بنابراین سعی میکنم معمولا زیاد با دیگران در مورد عقاید و تفکراتشون بحث نکنم. مخصوصا در مورد سیاست.

اطراف من زیادن آدمایی که از نظر سیاسی نظرشون صد و هشتاد درجه مخالف نظر من باشه.

اصولا بحث کردن حالمو بد میکنه. حتی اگه تو بحث پیروز هم بشم احساس بدی بهم دست میده.

بعضی وقتا دوست دارم فقط سکوت کنم. حرف نزدن یه آرامش خاصی بهم میده. ولی وقتی حرف نمیزنم همه میگن چرا ناراحتی؟!

یکی دیگه از کارهایی که بهم آرامش میده خطخطی کردنه. یعنی وقتی بیکارم و کاری نیست که انجام بدم یه کاغذ و قلم برمیدارم و شروع میکنم به خطخطی کردن؛ خیلی حال میده.

  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

باید با محیط ساخت

آدم میتونه هرجایی با هر امکاناتی خوب زندگی کنه؛ فقط کافیه به دور و ورش خوب توجه کنه و از فرصت های موجود خوب استفاده کنه.

زندگی بهم نشون داده که فرار کردن از چیزی نمیتونه آدمو از مشکلاتی که با اون چیز داشتی جدا کنه. چون وقتی با چیزی مشکلی داریم این مشکل ماست نه اون چیز. مثلا اگه یه نفر از خونوادش خسته بشه بگه میخوام برم از خونه یه جای دیگه؛ مشکلش حل نمیشه؛ چون احتمالا تو محیط جدید که آدما باهاش غریبه هستن مشکلات بیشتری رو تجربه میکنه.

بعضی وقتا سازگاری با محیط سخته.

  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

لباس پوشیدن بازیگران در جشنواره فیلم فجر

چند روز پیش یه عکس از مقایسه ی لباس بازیگران ایرانی در جشنواره ی فیلم فجر و بازیگران خارجی در مراسم جایزه ی اسکار رو دیدم. خارجی ها- مرداشون منظورمه - همه کت و شلوار سیاه پوشیدن با کراوات یا پاپیون. حالا ایرانی ها چی؟! هر کی یه جور. چقدرم عجق وجق بودن. بدم اومد.

من کت و شلوار نپوشیدم تا حالا. دوست نداشتم. ولی با دیدن اون عکس علاقمند شدم کت و شلوار بپوشم.

یه خورده چاق شدم. حدود دو کیلو. امشب وزن کردم. هفتاد و پنج کیلو و خرده ای قبل از صرف شام. واقعا لاغر کردن سخته.

  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۲۷ بهمن ۹۴

هر کس فحش بده خودشه!

یادم هست گاهی اوقات که در مدرسه کسی به پیش معلم شکایتِ بددهنیِ دیگری را میکرد، بعضی معلم‌ها میگفتند: «هر کس فحش بده خودشه»

این جمله آنزمان، برایم جالب نبود و فکر میکردم که معلم‌ها این حرف را صرفا به خاطر این میزنند که بچه‌ها را از فحش دادن باز دارند.

تا اینکه مدتی پیش با تعریف فرافکنی در روانشناسی، آشنا شدم که برایم خیلی جالب بود.

فرافکنی یعنی نسبت دادن ناآگاهانه اعمال، عیب‌ها و امیال ناپسند خود به دیگران که در واقع، ساز و کاری پدافندی به شمار می‌آید. wikipedia

ضرب المثل «کافر همه را به کیش خود پندارد» بر صحت این گفته صحه می گذارد.

احتمالا برخورد داشته اید با فردی که منتقد رذیلت‌هایی از دیگران است در حالیکه خودش دچار به آن رذایل است.

یا به عنوام مثال ایرانی‌هایی را دیده‌اید که معمولا مشغول خوار و حقیرکردنِ نژادِ خود هستند و مدام با جملات منفی میگویند که ایرانی‌ها اینطورند، ایرانی‌ها آنطورند. فکر میکنم، اگر آن‌ها خودشان را اصلاح کنند دیگر حداقل تا به این حد از مردم کشورشان بد نمی‌گویند.

دانشنامه ی آزاد و تحت وب Wikipedia در ادامه می‌آورد:

فرافکنی یعنی انگشت اتهام به سوی دیگران گرفتن. فرافکنی عبارت است از تمایل به نسبت دادن آنچه در درون می‌گذرد به دیگران یا به محیط.
فرافکنی فرد را در مقابل یک نوع اضطراب حفظ می‌کند: اضطرابی که در اثر اعتراف به کاستیها و نقصها ممکن است به وجود آید. کسی که فرافکنی می‌کند معمولاً احساسات، نقصها، یا آرزوهای غیرقابل قبول خود را در دیگران می‌بیند. فرافکنی، با برجسته کردن و اغراق آمیز کردن صفات شخصیتی منفی در دیگران، از اضطراب می‌کاهد.
فروشنده‌ای که خودش را مسیحی بسیار مومنی می‌داند که جامعه روی او حساب می‌کند، ولی فردی به شدت طمع کار است و سر مشتریان کلاه می‌گذارد، بر این باور است که همهٔ مشتریانی که وارد مغازه می‌شوند می خواهند هر طور که شده سر او کلاه بگذارند. مسلم است که اکثریت مطلق مشتریان چنین قصدی ندارند، و او در واقع، حرص و دغل کاری خود را به آنان فرافکنی می‌کند.
دانشجویی که در امتحان شفاهی رد می‌شود می‌گوید که استاد امتحان‎گیرنده، ضعیف بوده است.
پرستاری که در انجام وظایف خود خوب عمل نمی‌کند می‌گوید که سایر پرستاران به بیماران خوب رسیدگی نمی‌کنند.
جراحی که عملش موفقیت آمیز نیست با اصرار می‌گوید که کمک جراح و سرپرستار به وظایفشان خوب عمل نکرده‌اند.
کسی که کمبود جنسی دارد، رفتار دوستانه و عادی دیگران را نوعی "دعوت" محسوب می‌کند. این نوع افراد وقتی به فروشگاهی می‌روند و فروشنده به آنها لبخند می‌زند، فکر می‌کنند که وی از آنها "خوشش آمده است".
مردی که به همسرش خیانت می‌کند ممکن است دائم به او تهمت خیانتکاری بزند.
زنی که از دست شوهر خود عصبانی است ممکن است با گفتن " چرا از دست من این همه عصبانی هستی؟" در واقع عصبانیت خودش را توجیه کند.
نوعی شدید از فرافکنی ممکن است به رفتار خصمانه یا حتی پرخاشگری منجر شود مخصوصاً هنگامی که فرد احساس می‌کند یک نفر دیگر باعث و بانی احساسات منفی اوست. برای مثال، بیمار بسیار چاقی که چند کیلو چاق تر شده است ممکن است پرستار خود را مقصر بداند و بگوید که او ترازو را دستکاری کرده است تا او را چاق تر نشان دهد.

دقت کنیم ببینیم که غالب مردم را چگونه میبینیم و میدانیم. چقدر از آنها عیب و ایراد میگیریم؟ چقدر اهل انتقاد بی‌خود و بی‌جهت از هرچیز و یا از هرکسی هستیم؟ آدمهای اطرافمان را خوب میدانیم یا بد؟ دیدگاه ما از جامعه اطراف ما نمایانگر خود واقعی‌مان است، احتمالا.

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۸ شهریور ۹۳

بدحجابی از بین می‌رفت اگر...

به نظر من در آینده بدحجابی از بین می‌رفت؛ اگر مذهبی‌ها، مذهبی می‌ماندند!

احتمال دارد بپرسید این یعنی چه؟!

عرض میکنم.

اولا، آن‌طوری که من می‌بینم، جمع بسیاری از دخترانِ بد‌حجاب علاقه‌ای به ازدواج کردن ندارند. آن‌هایی هم که ازدواج می‌کنند علاقه‌ای به فرزنددار شدن ندارند. و معمولا آن‌هایی هم که ازدواج کرده و بچه‌دار می‌شوند تعداد فرزندانشان یکی و یا حداکثر دوتاست.

در حالی که درست در مقابل آن‌ها مذهبی‌هایی هستند که بسیاری از آن‌ها علاقه دارند ازدواج کنند و غالبِ افرادِ مذهبی‌ای که ازدواج می‌کنند، فرزندآوری را می‌پسندند و جمعیت قابل توجهی از آن‌ها دوست دارند که تعداد فرزندانشان زیاد باشد.

با این اوصاف اگر بچه‌هایِ مذهبی‌ها، واقعا بچه‌مذهبی باشند احتمالا تا حدود صد و پنجاه سال آینده در ایران نباید بدحجابی دیده شود. ولی متأسفانه بعید است که این‌گونه شود.

چرا؟!

چون مذهبی‌ها مذهبی نمی‌مانند!

  • امروزه پسرهایِ جوانِ مذهبی‌ای وجود دارد که دخترانی را به عنوان همسر انتخاب می‌کنند که نه تنها چادری نیستند بلکه تا حدی هم شیک‌پوش و امروزی هستند! ممکن است در خیابان‌های شهر نمونه‌هایی از آن‌ها را دیده باشید که شانه به شانه‌ی هم قدم می‌زنند. (اعتراف می‌کنم که گاهی اوقات فکرِ این شیوه‌ی انتخاب همسر، در ذهن من نیز جریان می‌یابد!)
  • و همین‌طور احتمالا مشاهده کرده‌اید دخترانِ بدحجابی را که مادرانشان چادری و محجبه هستند.
  • و یا شاید برخورد کرده باشید با پدر و مادرهای مذهبی‌ای که تمایل ندارند دخترشان چادر سر کند!

به نظرم همه‌ی این‌ها خبر از نوعی نفاق می‌دهد که در دل و ذهن ما مذهبی‌ها دارد ریشه می‌دواند.

در آینده اگر (خدای ناکرده) حجاب اسلامی در جامعه‌ی ما غریب شد، بیشتر تقصیرات به گردن مذهبی‌ها است.

  • سجاد بوداغی
  • دوشنبه ۳ شهریور ۹۳

رفتار دیگران را قضاوت نکنیم!

احتمالا برای شما پیش آمده است که رفتاری را از کسی ببینید که به نظرتان منطقی و یا عقلانی نباشد. اما صبر کنید. زود قضاوت نکنید؛ چرا که هر فردی، دلیل و یا دلایلی برای کارهایش دارد که ممکن است آن دلایل به فکر و ذهن شما خطور نکرده باشد. به نمونه‌های زیر توجه کنید:

یک) فرض کنید در یک روز کاملا آفتابی و صاف، در خیابان، خودرویی را می‌بینید که برف‌پاک‌کنش روشن است. ممکن است این مورد برایتان عجیب و یا حتی خنده‌آور باشد اما اگر خوب دقت کنید، متوجه خواهید شد که دلایل زیادی برای انجام چنین کاری وجود دارد؛ به عنوان مثال احتمال دارد که شیشه‌ی آن خودرو کثیف بوده و راننده خواسته آن را تمیز نماید و یا اینکه برخوردِ اشتباهی دستِ راننده با دنده‌ی برف‌پاک‌کن، علتِ روشن شدن آن بوده و یا اینکه راننده، به تازگی برف‌پاک‌کنِ خودرو را به تعمیرات سپرده و خواسته است مطمئن شود که به درستی تعمیر شده یا خیر.

دو) فرض کنید فردی با پتو میخوابد ولی پنکه را هم روشن میکند. ممکن است به او صفت کم‌عقلی نسبت داده شود. حال آنکه او دلیل خاصی برای این کارش دارد. اگر از او بپرسید، پاسخ میدهد: با پتو میخوابم چون بدون آن خوابم نمیبرد، پنکه را روشن میکنم چون گرمم میشود.

سه) شخص دیگری سیب را پوست میکند، اول سیبِ پوست‌کنده را میخورد و بعد پوست آن را. وقتی از او میخواهید که دلیل این کار را توضیح دهد، میگوید: سیب را پوست‌کنده میخورم چون سیب بدون پوست خوشمزه‌تر است، پوستِ آن را میخورم چرا که شنیده‌ام مفید است.

شاید اگر دلایل افراد را بشنویم، دیگر برایمان بعضی از کارهایشان، عجیب یا خنده‌دار نباشد.

  • سجاد بوداغی
  • دوشنبه ۳ شهریور ۹۳
سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم :)