خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

آخرین نظرات
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۶:۵۸ - کنت مونت کریستو
    :دی
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۰:۰۴ - ....جلیس العقل ....
    بله.
  • ۶ بهمن ۹۶، ۲۰:۵۰ - sorna nik
    نه

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از خودم» ثبت شده است

پریشان گویی صبح جمعه

جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۹۵

این مدت شبا خیلی سخت و بد خوابم میبره. نمیدونم به خاطر گرماست یا مشغله‌ی فکری!

دست‌م زیاد به نوشتن نمیره ولی سعی میکنم بنویسم.

چشمم زیاد به خوندن نمیره ولی سعی میکنم بخونم.

احساس میکنم برگشتم سر نقطه‌ی اول.

شاید یه بار گفته باشم ولی به نظرم یکی از خوبی‌های نوشتن میتونه این باشه که سرعت مغز تو جمله‌سازی رو افزایش بده.

دنبال یه قالب خوب میگردم ولی پیدا نمیکنم. یک قالب برای وبلاگم و یه قالب برای خودم.

+ یه سوال؛ به نظرتون کلمات کلیدی اصلا فایده‌ای داره؟ به درد میخوره. منظورم اینه که به جز اینکه موتورهای جستجو ازش استفاده میکنن٬ استفاده‌ی دیگه‌ای هم داره؟ تا حالا شده روی این کلیدواژه‌ها رو بزنید و مطالب مرتبط باهاش رو بخونید؟

اللهم عجل لولیک الفرج

بعضی روزها٬ صبح که از خواب پا میشم٬ دنیا برام رنگی دیگه‌ست. ازم نپرس چه رنگی؟! :)

اون روز مثلا تصمیم میگیرم که رژیم لاغری رو شروع کنم؛ ولی صبح همون روز بین اجزاء صبحانه چیزی به چشمم میخوره که باعث میشه بی‌خیال رژیم بشم. اون لحظه به خودم میگم: «اشکال نداره عوض‌ش ناهار کمتر میخورم.» ولی عجیب اینجاست که اون روز بیشتر از روزهای دیگه ناهار میخورم. این داستان باقی روز ادامه داره!

حالا برعکس یه روز که صبحانه چنگی به دل نمیزنه٬‌ تو ناهار هم چیزی -دست که چه عرض کنم- شکم آدمو هم نمیگیره! :)

این موضوع تا حد زیادی در مورد خواب هم صدق میکنه. یعنی آدم هرچی بیشتر بخوابه٬ بیشتر میخوابه!

من مغرور نیستم

سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵

به نظر خودم من آدم مغروری نیستم ولی از آدمای مغرور بدم میاد. یعنی دوست دارم به یه دختر پیشنهاد ازدواج بدم و بعد با غرور جواب منفی بده و بعدش تو روش بلند بگم: به جهنم! :)

بعید میدونم بیش‌تر از یه بار از یه دختر خواستگاری کنم.

نمی‌دونید وقتی از کسی که آویزون‌شید دل می‌کنید و واقعا از ته دل دیگه بهش فکر نمیکنید و دیگه واستون مهم نیست چه احساس آزادی و نشاطی تموم وجودتونو فرا میگیره :)

+ دوست دارم عاشق بشم! :)

++ وای این آهنگ «سپیده» فرشید امین چقدر خوب بود! قبلنا چه آهنگ‌هایی گوش میدادم! :)

یکی از سوال هایی که ممکنه موقع خواستگاری از طرف مقابل پرسیده بشه غذای مورد علاقه-ست. این سوال به طور کلی سوالی نیست که در ابتدای فهرست سوالات بیاد ولی میشه اون آخرا مطرح بشه.

هرچند ممکنه که دونستن غذای مورد علاقه برای ازدواج برای بعضی ها بی معنی باشه ولی به نظر من غذای محبوب هر شخص برآمده از شخصیت و سبک زندگیش هست. مثلا به نظر من شخصیت کسی که عاشق پیتزاست با شخصیت کسی که غذای محبوبش کبابه فرق میکنه. بنابراین بازهم به نظرم بهتره که دو طرف غذاهای مورد علاقشون تو یه سبک و سیاق باشه. مثلا قرمه سبزی و فسنجون رو میشه تو یه دسته قرار داد. ولی ماکارونی و جوجه کباب یک-کم از هم دورن!

من در مورد غذا خیلی حساس نیستم و شعارم در مورد غذا اینه که: «غذای محبوب من غذایی هست که وقتی میخورم به نظرم خوشمزه بیاد» دیگه به این کار ندارم که اسمش چیه، آشپزش کیه و...

ولی اگه ظاهر یه غذا واسم غیرقابل قبول باشه جرئت امتحانشو ندارم. اکثر غذاها واسم قابل قبول هست به جز چند مورد:

  • پوست مرغ و یا چربی گوشت برام قابل تحمل نیست
  • از کله پاچه بدم میاد (حتی از بوش)
  • از بادنجون زیاد خوشم نمیاد ولی اگه توی یه خورشت به طور کامل له شده باشه میتونم ندید بگیرمش
  • جوجه کباب واسم چیز بی معنی ای هست و نمیتونم به عنوان یه وعده ی غذایی حسابش کنم ولی مرغ سرخ شده رو دوست دارم

نسل حافظه کوتاه مدت

دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵

یکی از خواهرهای وبلاگی به صورت خصوصی برام نوشت که:

سلام (:

کاش توی اون کادر بالا ، یه جایی هم برای کتاب میذاشتین (:
حقیقت اینه که من زیاد اهل کتاب خوندن نیستم. یعنی زیاد حسم نمیگیره که کتاب بخونم. البته بعضی وقتا هم خیلی جوگیرانه کتاب میخونم. باید بگم که توی سربازی فرصت زیادی برای مطالعه ی کتاب داشتم به طوری که توی یکی از کمدها یه قفسه ی کتاب درست کردم:
اما به طور کلی خیلی کم کتاب میخونم. از کتاب هایی که خوندم میتونم به اِرمیا نوشته رضا امیرخانی، لشکر خوبان خاطرات مهدی قلی رضایی و بی شعوری نوشته خاویر کرمت اشاره کنم.
یکی از علت هایی که کم کتاب میخونم اینه که تا به حال نشده احساس کنم که کتاب خوندن تاثیری تو زندگیم گذاشته. یعنی من بعد از دیدن یه فیلم خوب بیشتر احساس تحول میکنم تا بعد از خوندن یه کتاب خوب. یکی از علت های دیگش هم اینه که من ذهنمو یکم تنبل کردم؛ طوری که تحمل خوندن متن های طولانی رو ندارم.
نمابشگاه کتاب تهران
خوب شد این بحث پیش اومد تا در مورد نمایشگاه کتاب هم حرف بزنم. من سه بار تا حالا نمایشگاه کتاب رفتم. یه بار از طرف دانشگاه ما رو بردن. بار دوم خودم رفتم. بار سوم هم که به خاطر سربازیم تهران بودم، رفتم. امسال نرفتم. نمایشگاه کتاب جایی خوبیه. اگه اهل مطالعه باشید میتونید با کتاب های جدید ناشران و نویسندگان آشنا بشید. اگه کتاب های دانشگاهی و کنکوری بخواید میتونید اونجا پیداشون کنید. در کل چیز بدی نیست. ولی اکثرا حتی خود من بیشتر به جنبه ی سرگرمی و تفریحی نمایشگاه کتاب توجه داریم. اینکه میریم با دوستی-رفیقی یه دوری میزنیم، چارتا کتاب ورق میزنیم. اگه دوست داشتیم یه کتابی هم میخریم؛ خدا رو چه دیدی شایدم خوندیمش!
 
آقای وحید یامین پور تو اینستاگرام یه مطلبی منتشر کردند که بخش هایی از اون رو در ادامه میتونید بخونید:

"نسل حافظه کوتاه مدت" 
عامه مردم تصور می کنند استفاده بیشتر از تکنولوژی های ارتباطی نوین باعث رشد فکر و دانش می شود. ولی بررسی ها نشان می دهد این نسبت عکس است. یعنی مصرف زیاد این تکنولوژی ها به خصوص شبکه های اجتماعی باعث سطحی نگری، کم سوادی، اختلال در تمرکز و آسیبهای ذهنی می شود. 
در اینجا از جملاتی از امبرتو اکو استفاده می کنم؛ اکو می گوید:
"این نسل هرچه می‌گذرد، کمتر و کمتر از بر می‌کند و یاد می‌گیرد، چون عادت کرده با فشار یک دکمه همه چیز را به حافظه دستگاه‌ها بسپرد. این باعث نحیف شدن و آتروفی حافظه جمعی و فردی و قدرت یادگیری جوان‌ها می‌شود.
همه همکارهای من در دانشگاه برای من نقل می‌کنند که دانشجویان نسل‌های اخیر بعد از 30 دقیقه حتی یادشان نمی‌آید موضوع بحث چند دقیقه قبل چه بود. این در حالی است که همه‌شان با کامپیوتر‌هاشان دارند نت برمی‌دارند و با موبایل‌ها از تخته کلاس عکس می‌گیرند. من اسم این‌ها را گذاشته‌ام «نسل حافظه کوتاه‌مدت». در مقابل حافظه‌های کوتاه‌مدت هیچ راه روشنی وجود ندارد!"

پیام اون خواهر به علاوه نوشته ی این برادر منو به کتاب خوندن ترغیب کرد. امیدوارم بتونم اهل مطالعه شم :)

تمرین خوانندگی تو حموم!

يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۵

قبلا گفته بودم که من تو حموم خونمون میخونم. نمیدونم اینم گفته بودم یا نه که معمولا حموم رفتن من حداقل یک ساعت طول میکشه. توی حموم معمولا اگه حال و حوصله و انرژی-شو داشته باشم تمرین خوانندگی میکنم :) موقعیت حموم خونه ی ما طوری هست که احتمالا صدام، کمتر همسایه ها رو اذیت میکنه. لااقل من اینطوری فکر میکنم :) توی خونه هم به دلیل اینکه صدا باید از سه تا در عبور کنه شدت زیادی نداره؛ امیدوارم البته :) فکر نکنید آدمایی که تو حموم میخونن خودشیفته-ان. شماهم اگه توی حموم بخونید به دلیل Echoی زیادی که داره احتمالا ازش خوشتون میاد.

میتونید چند دقیقه از تمرین خوانندگیم با موسیقی-ی صدای پای آب رو از اینجا گوش بدید :)

صرفا جهت نوشتن!

دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵

من تا اینجای زندگیم تنها بودم یا حداقل احساس تنهایی کردم. میترسم از اینکه طوری ازدواج کنم که تا آخر عمرم تنها بمونم!

 

+اینو نوشتم چون تو گوشیم یادداشت کرده بودم که بنویسمش. وگرنه مدتی هست که از فکر ازدواج اومدم بیرون تقریبا!

+ این مستند کوتاه «به همین سادگی» خوب بود

+ چند روز پیش فیلم «سر به مهر» رو یه بار دیگه دیدم. خیلی دوست دارم این فیلمو. منو یاد خودم میندازه.

از خودم میترسم

دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵

میترسم. از خودم میترسم. از خودم میترسم وقتی بین پسر و دختر، زشت و زیبا، پیر و جوان، فقیر و پولدار و... فرق میذارم. دست خودم نیست. خیلی بده.

چشام حساسن

يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵

چشمای من به دو تا چیز خیلی حساسن؛ یکی پیاز و یکی هم نور

در مورد پیاز همینقدر بگم که اگه مادرم تو آشپزخونه مشغول خردکردن و یا رنده کردن پیاز باشه و من اگه حتی تو یه اتاق دیگه باشم چشمام مثل ابر بهاری می بارن.

در مورد نور هم اینطوریه که اگه توی یه هوایی که حتی خورشید معلوم نباشه ولی آفتاب کمی حس شه بیرون برم مجبورم ابروهامو گره بزنم تا چشمام اذبت نشن.

دیگه حسش نی

چهارشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۵

دیگه حسش نی مثل قبلنا نوشتن

دیگه حسش نی مثل قبلنا وبلاگ خوندن

دیگه حسش نی مثل قبلنا به نوشته ها نظر دادن

دیگه حسش نی مثل قبلنا فکر کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا در مورد آینده خیال بافی کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا مراسم خواستگاری و عقد و ازدواج و پس از ازدواج رو تصویرسازی ذهنی کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا خیلی کارا

دیگه حسش نی مثل قبلنا خیلی حرفا

 

یه رنگ سفیدی نشسته رو موهام

هنوزم قشنگن برات جفت چشمام؟

+مصرع دوم صرفا جهت برقراری وزن بوده و اشاره به هیچ مخاطب خاصی نداره :)

من از بچگی زیاد اهل بیرون رفتن نبودم. یعنی بیشتر وقتمو تو خونه سپری میکردم. بنابراین ارتباطم با مردم خیلی کم بود. این موضوع باعث شد من آدم ساده ای بشم. البته به نظرم این دوری از جامعه یه حداقل خوبی هم داشت. اونم اینکه من از بچگی گوشم به فحش های ناجور عادت نکرد. یعنی اصلا فحشی نمیشنیدم. بچه های محله ی ما خیلی بچه های خوبی بودن و هستن و من یادم نمیاد که به همدیگه فحش ناموسی داده باشن. خدا رو شکر. ان شاء الله خدا حفظ کنه همشونو. با این وجود تو اون دوران وقتی بچه هایی که از من بزرگتر بودن میخواستن یه جوک غیرمجاز تعریف کنن نمیذاشتن من بشنوم. چون من کوچیکتر بودم احساس مسئولیت میکردن و نمیذاشتن من پیششون باشم و میگفتن تو برو.

همینطور من بزرگ شدم. تو بعضی از پایه ها تو مدرسه بعضی فحاشی ها به گوشم می رسید ولی خب من سعی میکردم زیاد توجه نکنم و البته خدا رو شکر موفق شدم که دهنم به گفتن اون قبیل ناسزاها باز نشه و گوشم به شنیدن اونا عادت نکنه.

این ها گذشت تا سربازی. تو دو ماه آموزشی سربازی به اندازه ی کل عمرم از سربازا فحش شنیدم. یعنی هر جمله ای که میگفتن یه کلمه ی نامناسب زشت توش به کار رفته بود. من از قبل با خودم قرار گذاشته بودم که تو آموزشی زیاد با کسی حرف نزنم و البته موفق هم بودم. واسه همین بچه ها میگفتن تو افسردگی داری. هرچند داشتم ولی علت اصلی کم حرفیم این بود که هیچ موضوع مشترکی برای حرف زدن بین خودم و اونا پیدا نمیکردم و اصلا جرئت نمیکردم با کسی حرف بزنم چون هر لحظه ممکن بود از سر عادت برگرده یه حرف زشتی بهم بزنه. واسه همین من مودب ترین ها رو انتخاب کرده بودم و با اونها هم یه ارتباط حداقلی داشتم.

توی یگان خدمتیم سر همین فحش دادن با یکی از هم خدمتی-هام که الان دیگه یکی از دوستام هست دعوام شد. دعوای من کمتر از دو سه دقیقه تا نهایت پنج دقیقه طول میکشه که تو اون مدت صدام بلند و درشت میشه و حرف هام کاملا صریح و جدی میشن. جلوی من داشت به طور ناجوری پشت سر یه نفر فحش ناموسی میداد. تحملش واسم ممکن نبود.

اما چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم باب شدن ناسزاگویی و استفاده از کلمات زشت بین دخترهاست.

مثلا چند وقت پیش با دخترخانمی از طریق تلگرام گفتگو (نوشتاری) میکردم که به قدری بد حرف میزد که...ولش کن اصلا

یا مثلا چند وقت پیش پروفایل اینستاگرام یه دختری رو دیدم که نوشته بود...ولش کن اصلا

یا مثلا چند وقت پیش توی نظرات یه پست تو اینستاگرام یه دختری نوشته بود...ولش کن اصلا

جالب این بود که این مورد آخر داشت از رهبری دفاع میکرد. میخواست بگه شما همتون چرت و پرت میگید، گفت شما همتون ..... میگید. بعدش آخرش نوشته بود جانم فدای رهبر! هر چند گفت که مجبور شده بی ادب بشه ولی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.

متاسفانه این بددهنی خیلی رایج شده. بین همه. بین پسر و دختر. کوچیک و بزرگ. حتی من از بزرگترها و پیرمردها هم حرف های زشت میشنوم. خیلی بده.

یکی از ویژگی های بهشت که خدا تو قرآن در آیات 25 و 26 سوره واقعه بهش اشاره میکنه همینه که: 

 لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا ﴿٢٥﴾ إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا ﴿٢٦﴾
«بهشتیان در بهشت، نه حرفهای لغو و بیهوده می شنوند و نه گفتار و سخنان گناه آلود، بلکه تنها چیزی که می شنوند سلام است وبس.» 

خدایا به خودت قسم وقتی مُردم منو ببر بهشت...

ببخشید که طولانی شد

سکوت رو دوست دارم

سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۴

شما چقدر تحمل شنیدن حرف مخالف رو دارین.

من تحملم زیاد نیست. بنابراین سعی میکنم معمولا زیاد با دیگران در مورد عقاید و تفکراتشون بحث نکنم. مخصوصا در مورد سیاست.

اطراف من زیادن آدمایی که از نظر سیاسی نظرشون صد و هشتاد درجه مخالف نظر من باشه.

اصولا بحث کردن حالمو بد میکنه. حتی اگه تو بحث پیروز هم بشم احساس بدی بهم دست میده.

بعضی وقتا دوست دارم فقط سکوت کنم. حرف نزدن یه آرامش خاصی بهم میده. ولی وقتی حرف نمیزنم همه میگن چرا ناراحتی؟!

یکی دیگه از کارهایی که بهم آرامش میده خطخطی کردنه. یعنی وقتی بیکارم و کاری نیست که انجام بدم یه کاغذ و قلم برمیدارم و شروع میکنم به خطخطی کردن؛ خیلی حال میده.

من سادم، خودم میدونم

سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۴

من خیلی سادم. خودم اینو میدونم. این سادگی هم البته ارثی هستش.

ولی خب سادگی هم یه خوبی هایی داره.

ولی اینکه دیگران احمق فرضت کنن خیلی دردناکه. اصلا سوزناکه.

I am moody

يكشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴

نمیدونم اینو گفتم یا نه.

ولی در مورد بچه ها هنوز نمیدونم چجوری ام.

بعضی وقتا وقتی از تلویزیون تصویر یه بچه ی ناز رو نشون میده اصلا از خودم بیخود میشم بعضی وقتا هم اصلا حوصله ی هیچ بچه ای رو ندارم.

چقدر من حالی به حالی میشم.

I am moody. You know?

شاید خسیسم خودم خبر ندارم

يكشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴

بعضی وقتا احساس میکنم خسیسم. نمیدونم شاید هستم. شایدم نه.

یکی از دوستام میگفت تو تکخوری. به نظرم خیلی بیراه نمیگفت.

من بعضی وقت ها خیلی دست و دل بازم ولی بعضی وقتا نه.

بعضی وقتا دوست دارم فقط واسه خودم خرج کنم.

بعضی وقتا فکر میکنم که اصلا تو جیبم نباید پول باشه چون یا واسه خودم یا واسه بقیه خرجشون میکنم.

نمیدونم احساساتی هستم یا نه. گاهی اوقات اونقدر بی احساس میشم که هیچ چیز و هیچ کسی واسم اهمیت نداره و گاهی هم اونقدر احساساتی میشم که اشکم دم مشکم میشه. عجیبه ها!

ای کاش میدونستم

سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۴

ای کاش میدونستم دارم چیکار دارم میکنم. عاشق اونایی ام که میدونن دارن چی کار میکنن.

یکی از کارهایی که حالم خوب میکنه کارهای فنی هستش. مثلا وقتی یه چیز الکترونیکی رو تعمیر میکنم خیلی حال میکنم. شاید از بهترین لحظات زندگیم باشه. واقعا لذتی که در تعمیر کردن هست در تعویض کردن نیست.

اننخاب های سخت

سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۴

مدتی هست که من سعی میکنم کتاب، مجله و یا هر چیز مطالعاتی رو نخرم. چون فقط میخرم؛ نمیخونمشون. ولی با این حال بعضی وقت ها میشه توی دکه ی روزنامه فروشی یه مجله چشمامو میگیره. در این حالت اون مجله رو تو دستم میگیرم به این معنا که اینو انتخاب کردم. حالا حدس بزنید کار بعدی که میکنم چیه؟! بعدش میرم بقیه ی مجله ها رو نگاه میکنم که آیا چیز دیگه ای هم هست که چشمامو بگیره یا اینکه بهتر از این یکی باشه. خودمم نمیدونم چرا این کارو میکنم! به نظرم به خاطر ویژگی کامل گراییم باشه.

یا مثلا یکی از علت هایی که عینک آفتابی نمیخرم اینه که هر چی انتخاب کنم ممکنه یکی دیگه وجود داشته باشه که بیشتر بهم بیاد.

حالا اینا هیچی یکی از نگرانی هام انتخاب همسر هستش. اونو چیکار کنم؟!

چقد تغییر کردن سخته

شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۴
چقد تغییر کردن سخته.
ای کاش فردا تعطیل بود.
به نظرم باید تو عمل انجام شده قرار بگیرم دچار کمبود وقت و کمبود منابع بشم و زور و اجبار سرم باشه.
خودم نمیتونم خودمو مدیریت کنم.