آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم.

آخرین نظرات

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از خودم» ثبت شده است

این مدت شبا خیلی سخت و بد خوابم میبره. نمیدونم به خاطر گرماست یا مشغله‌ی فکری!

دست‌م زیاد به نوشتن نمیره ولی سعی میکنم بنویسم.

چشمم زیاد به خوندن نمیره ولی سعی میکنم بخونم.

احساس میکنم برگشتم سر نقطه‌ی اول.

شاید یه بار گفته باشم ولی به نظرم یکی از خوبی‌های نوشتن میتونه این باشه که سرعت مغز تو جمله‌سازی رو افزایش بده.

دنبال یه قالب خوب میگردم ولی پیدا نمیکنم. یک قالب برای وبلاگم و یه قالب برای خودم.

+ یه سوال؛ به نظرتون کلمات کلیدی اصلا فایده‌ای داره؟ به درد میخوره. منظورم اینه که به جز اینکه موتورهای جستجو ازش استفاده میکنن٬ استفاده‌ی دیگه‌ای هم داره؟ تا حالا شده روی این کلیدواژه‌ها رو بزنید و مطالب مرتبط باهاش رو بخونید؟

اللهم عجل لولیک الفرج

  • سجاد معمولی

بعضی روزها٬ صبح که از خواب پا میشم٬ دنیا برام رنگی دیگه‌ست. ازم نپرس چه رنگی؟! :)

اون روز مثلا تصمیم میگیرم که رژیم لاغری رو شروع کنم؛ ولی صبح همون روز بین اجزاء صبحانه چیزی به چشمم میخوره که باعث میشه بی‌خیال رژیم بشم. اون لحظه به خودم میگم: «اشکال نداره عوض‌ش ناهار کمتر میخورم.» ولی عجیب اینجاست که اون روز بیشتر از روزهای دیگه ناهار میخورم. این داستان باقی روز ادامه داره!

حالا برعکس یه روز که صبحانه چنگی به دل نمیزنه٬‌ تو ناهار هم چیزی -دست که چه عرض کنم- شکم آدمو هم نمیگیره! :)

این موضوع تا حد زیادی در مورد خواب هم صدق میکنه. یعنی آدم هرچی بیشتر بخوابه٬ بیشتر میخوابه!

  • سجاد معمولی

به نظر خودم من آدم مغروری نیستم ولی از آدمای مغرور بدم میاد. یعنی دوست دارم به یه دختر پیشنهاد ازدواج بدم و بعد با غرور جواب منفی بده و بعدش تو روش بلند بگم: به جهنم! :)

بعید میدونم بیش‌تر از یه بار از یه دختر خواستگاری کنم.

نمی‌دونید وقتی از کسی که آویزون‌شید دل می‌کنید و واقعا از ته دل دیگه بهش فکر نمیکنید و دیگه واستون مهم نیست چه احساس آزادی و نشاطی تموم وجودتونو فرا میگیره :)

+ دوست دارم عاشق بشم! :)

++ وای این آهنگ «سپیده» فرشید امین چقدر خوب بود! قبلنا چه آهنگ‌هایی گوش میدادم! :)

  • سجاد معمولی

یکی از سوال هایی که ممکنه موقع خواستگاری از طرف مقابل پرسیده بشه غذای مورد علاقه-ست. این سوال به طور کلی سوالی نیست که در ابتدای فهرست سوالات بیاد ولی میشه اون آخرا مطرح بشه.

هرچند ممکنه که دونستن غذای مورد علاقه برای ازدواج برای بعضی ها بی معنی باشه ولی به نظر من غذای محبوب هر شخص برآمده از شخصیت و سبک زندگیش هست. مثلا به نظر من شخصیت کسی که عاشق پیتزاست با شخصیت کسی که غذای محبوبش کبابه فرق میکنه. بنابراین بازهم به نظرم بهتره که دو طرف غذاهای مورد علاقشون تو یه سبک و سیاق باشه. مثلا قرمه سبزی و فسنجون رو میشه تو یه دسته قرار داد. ولی ماکارونی و جوجه کباب یک-کم از هم دورن!

من در مورد غذا خیلی حساس نیستم و شعارم در مورد غذا اینه که: «غذای محبوب من غذایی هست که وقتی میخورم به نظرم خوشمزه بیاد» دیگه به این کار ندارم که اسمش چیه، آشپزش کیه و...

ولی اگه ظاهر یه غذا واسم غیرقابل قبول باشه جرئت امتحانشو ندارم. اکثر غذاها واسم قابل قبول هست به جز چند مورد:

  • پوست مرغ و یا چربی گوشت برام قابل تحمل نیست
  • از کله پاچه بدم میاد (حتی از بوش)
  • از بادنجون زیاد خوشم نمیاد ولی اگه توی یه خورشت به طور کامل له شده باشه میتونم ندید بگیرمش
  • جوجه کباب واسم چیز بی معنی ای هست و نمیتونم به عنوان یه وعده ی غذایی حسابش کنم ولی مرغ سرخ شده رو دوست دارم
  • سجاد معمولی

یکی از خواهرهای وبلاگی به صورت خصوصی برام نوشت که:

سلام (:

کاش توی اون کادر بالا ، یه جایی هم برای کتاب میذاشتین (:
حقیقت اینه که من زیاد اهل کتاب خوندن نیستم. یعنی زیاد حسم نمیگیره که کتاب بخونم. البته بعضی وقتا هم خیلی جوگیرانه کتاب میخونم. باید بگم که توی سربازی فرصت زیادی برای مطالعه ی کتاب داشتم به طوری که توی یکی از کمدها یه قفسه ی کتاب درست کردم:
اما به طور کلی خیلی کم کتاب میخونم. از کتاب هایی که خوندم میتونم به اِرمیا نوشته رضا امیرخانی، لشکر خوبان خاطرات مهدی قلی رضایی و بی شعوری نوشته خاویر کرمت اشاره کنم.
یکی از علت هایی که کم کتاب میخونم اینه که تا به حال نشده احساس کنم که کتاب خوندن تاثیری تو زندگیم گذاشته. یعنی من بعد از دیدن یه فیلم خوب بیشتر احساس تحول میکنم تا بعد از خوندن یه کتاب خوب. یکی از علت های دیگش هم اینه که من ذهنمو یکم تنبل کردم؛ طوری که تحمل خوندن متن های طولانی رو ندارم.
نمابشگاه کتاب تهران
خوب شد این بحث پیش اومد تا در مورد نمایشگاه کتاب هم حرف بزنم. من سه بار تا حالا نمایشگاه کتاب رفتم. یه بار از طرف دانشگاه ما رو بردن. بار دوم خودم رفتم. بار سوم هم که به خاطر سربازیم تهران بودم، رفتم. امسال نرفتم. نمایشگاه کتاب جایی خوبیه. اگه اهل مطالعه باشید میتونید با کتاب های جدید ناشران و نویسندگان آشنا بشید. اگه کتاب های دانشگاهی و کنکوری بخواید میتونید اونجا پیداشون کنید. در کل چیز بدی نیست. ولی اکثرا حتی خود من بیشتر به جنبه ی سرگرمی و تفریحی نمایشگاه کتاب توجه داریم. اینکه میریم با دوستی-رفیقی یه دوری میزنیم، چارتا کتاب ورق میزنیم. اگه دوست داشتیم یه کتابی هم میخریم؛ خدا رو چه دیدی شایدم خوندیمش!
 
آقای وحید یامین پور تو اینستاگرام یه مطلبی منتشر کردند که بخش هایی از اون رو در ادامه میتونید بخونید:

"نسل حافظه کوتاه مدت" 
عامه مردم تصور می کنند استفاده بیشتر از تکنولوژی های ارتباطی نوین باعث رشد فکر و دانش می شود. ولی بررسی ها نشان می دهد این نسبت عکس است. یعنی مصرف زیاد این تکنولوژی ها به خصوص شبکه های اجتماعی باعث سطحی نگری، کم سوادی، اختلال در تمرکز و آسیبهای ذهنی می شود. 
در اینجا از جملاتی از امبرتو اکو استفاده می کنم؛ اکو می گوید:
"این نسل هرچه می‌گذرد، کمتر و کمتر از بر می‌کند و یاد می‌گیرد، چون عادت کرده با فشار یک دکمه همه چیز را به حافظه دستگاه‌ها بسپرد. این باعث نحیف شدن و آتروفی حافظه جمعی و فردی و قدرت یادگیری جوان‌ها می‌شود.
همه همکارهای من در دانشگاه برای من نقل می‌کنند که دانشجویان نسل‌های اخیر بعد از 30 دقیقه حتی یادشان نمی‌آید موضوع بحث چند دقیقه قبل چه بود. این در حالی است که همه‌شان با کامپیوتر‌هاشان دارند نت برمی‌دارند و با موبایل‌ها از تخته کلاس عکس می‌گیرند. من اسم این‌ها را گذاشته‌ام «نسل حافظه کوتاه‌مدت». در مقابل حافظه‌های کوتاه‌مدت هیچ راه روشنی وجود ندارد!"

پیام اون خواهر به علاوه نوشته ی این برادر منو به کتاب خوندن ترغیب کرد. امیدوارم بتونم اهل مطالعه شم :)
  • سجاد معمولی

قبلا گفته بودم که من تو حموم خونمون میخونم. نمیدونم اینم گفته بودم یا نه که معمولا حموم رفتن من حداقل یک ساعت طول میکشه. توی حموم معمولا اگه حال و حوصله و انرژی-شو داشته باشم تمرین خوانندگی میکنم :) موقعیت حموم خونه ی ما طوری هست که احتمالا صدام، کمتر همسایه ها رو اذیت میکنه. لااقل من اینطوری فکر میکنم :) توی خونه هم به دلیل اینکه صدا باید از سه تا در عبور کنه شدت زیادی نداره؛ امیدوارم البته :) فکر نکنید آدمایی که تو حموم میخونن خودشیفته-ان. شماهم اگه توی حموم بخونید به دلیل Echoی زیادی که داره احتمالا ازش خوشتون میاد.

میتونید چند دقیقه از تمرین خوانندگیم با موسیقی-ی صدای پای آب رو از اینجا گوش بدید :)

  • سجاد معمولی

من تا اینجای زندگیم تنها بودم یا حداقل احساس تنهایی کردم. میترسم از اینکه طوری ازدواج کنم که تا آخر عمرم تنها بمونم!

 

+اینو نوشتم چون تو گوشیم یادداشت کرده بودم که بنویسمش. وگرنه مدتی هست که از فکر ازدواج اومدم بیرون تقریبا!

+ این مستند کوتاه «به همین سادگی» خوب بود

+ چند روز پیش فیلم «سر به مهر» رو یه بار دیگه دیدم. خیلی دوست دارم این فیلمو. منو یاد خودم میندازه.

  • سجاد معمولی

میترسم. از خودم میترسم. از خودم میترسم وقتی بین پسر و دختر، زشت و زیبا، پیر و جوان، فقیر و پولدار و... فرق میذارم. دست خودم نیست. خیلی بده.

  • سجاد معمولی

چشمای من به دو تا چیز خیلی حساسن؛ یکی پیاز و یکی هم نور

در مورد پیاز همینقدر بگم که اگه مادرم تو آشپزخونه مشغول خردکردن و یا رنده کردن پیاز باشه و من اگه حتی تو یه اتاق دیگه باشم چشمام مثل ابر بهاری می بارن.

در مورد نور هم اینطوریه که اگه توی یه هوایی که حتی خورشید معلوم نباشه ولی آفتاب کمی حس شه بیرون برم مجبورم ابروهامو گره بزنم تا چشمام اذبت نشن.

  • سجاد معمولی

دیگه حسش نی مثل قبلنا نوشتن

دیگه حسش نی مثل قبلنا وبلاگ خوندن

دیگه حسش نی مثل قبلنا به نوشته ها نظر دادن

دیگه حسش نی مثل قبلنا فکر کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا در مورد آینده خیال بافی کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا مراسم خواستگاری و عقد و ازدواج و پس از ازدواج رو تصویرسازی ذهنی کردن

دیگه حسش نی مثل قبلنا خیلی کارا

دیگه حسش نی مثل قبلنا خیلی حرفا

 

یه رنگ سفیدی نشسته رو موهام

هنوزم قشنگن برات جفت چشمام؟

+مصرع دوم صرفا جهت برقراری وزن بوده و اشاره به هیچ مخاطب خاصی نداره :)

  • سجاد معمولی