آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم.

آخرین نظرات

۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

چند روز پیش یه مطلب نوشتم با عنوان بدون دلیل خواستگارتون رو رد نکنید!

امروز یه فیلم دیدم به اسم «شماره 17 سهیلا» که به نظرم موضوعش خیلی مرتبط با اون یادداشتم هست.

پیشنهاد میکنم ببینید. شاید خوشتون بیاد شایدم نه (Fifty Fifty).

  • سجاد معمولی

به نظرم این دنیا یه سری قوانینی داره که طبق اون کار میکنه و خیلی از ماها از اونا بیخبریم. مثلا یه روایت از امام صادق علیه السلام هست که:

کسى که مؤمنى را براى گناهى سرزنش کند، نمیرد تا خودش آن گناه را مرتکب شود (میزان الحکمة: ح 14854)

این یه قانونه که من بهش باور دارم و چندین و چند بار عملا تجربه‌ش کردم. البته خیلی از ماها از این تجربه‌ها زیاد داریم.

اما هدفم از این حرفا این بود که به این برسم که من یه فرضیه‌ای دارم که فکر میکنم یکی از قوانین این دنیا باشه. اون فرضیه اینه:

اگه دختری از سن بیست و هفت-هشت سالگی به بعد واسش خواستگار نیاد احتمالا تو سن هجده-نوزده-بیست-بیست و یک اینا یه خواستگار معقول و قابل قبول (نه ایده‌آل) داشته که بدون دلیل بهش جواب منفی داده؛ حالا یا خودش ردش کرده یا توسط خانواده رد شده. مثلا پدر و مادر دختر گفتن فعلا کوچیکه، میره دانشگاه موردهای بهتر پیدا میشه و از این جور حرفا...

شاید فرضیه‌ی درستی باشه، شایدم نه!

  • سجاد معمولی

بعد از یه امتحان نسبتا بد، امتحانی که تقریبا همه، سوالی رو که من اشتباه نوشتم درست نوشتن، تقریبا همه خوشحالن و من ناراحت، یه حس بدی رو با خودم به سمت خونه حمل میکردم. البته حقم بود. من دو روزی رو که واسه این امتحان وقت داشتم به بطالت تموم گذروندم و فقط شب و بامداد روز امتحان نمونه سوال و جزوه رو یه نیمچه دور زدم. یکی از دوستان تا میدون منو رسوند. از دانشگاه تا شهر من حدود شیش تا شهر نسبتا بزرگ هست. برای رفتن به یکی از شهرهای میانی کنار خیابون ایستادم. یه پراید وایساد. در عقب رو باز کردم پرسیدم فلانشهر میرید؟ راننده همینطور که چادر و کیف زنونه ای رو که روی صندلی عقب بود برمیداشت و اونها رو به خانومی که صندلی جلو نشسته بود میداد گفت سوار شو. سوار شدم. کاپشن قرمز رنگی تن اون خانوم بود. خب، با این وضعیت حدسم این بود که با هم نسبت دارن. به شهر فلان میرسیم. پیاده میشم. میرم جلوتر. اونور میدون. کنار خیابون منتظر میمونم تا یه ماشین واسه شهرم گیرم بیاد، یا حداقل یه شهر نزدیک. راننده ای که سمندش رو کنار خیابون پارک کرده بود، میپرسه فلانشهر میری؟ میگم نه. میپرسه کجا میری؟ با اکراه میگم فلانجا. دوست نداشتم سوار شم. میدونستم بشینم باید منتظر بمونم. یه خانوم صندلی جلوی سمند نشسته بود. گفتم یکم کنار خیابون میمونم. اصرار کرد. گفتم چقدر میگیری؟ گفت 12 تومن. یه کم فکر کردم و گفتم 12 تومن زیاده. گفت 10 تومن بده. راضی میشم. میشینم. منتظر میمونیم تا یه مسافر دیگه پیدا بشه. بعد از ده تا پانزده دقیقه خانومی که جلو نشسته بود و از انتظار توی ماشین خسته شده بود پیاده میشه. منم پشت بندش پیاده میشم. کمی قدم میزنم تا از موقعیت ماشین دور شم. باقیمونده ی آب داخل بطری ای که از دانشگاه با خودم حمل کرده بودم رو پای یه درخت، خالی میکنم و بطری رو داخل سطل زباله کنارش میندازم. دوباره کنار خیابون منتظر میمونم. یه مینی‌بوس بهم نزدیک میشه. گوشه پایین سمت راست شیشه‌ش نوشته «فلانشهر» و گوشه پایین سمت چپ شیشه‌ش نوشته «بیسارشهر». بیسارشهر بعد از شهر منه. این یعنی از شهر من رد میشه. من دست نگه نداشتم ولی مینی‌بوس وایساد! کنار من وایساد. برای من وایساد! در باز شد ولی هیچکی پیاده نشد! به کسی که کنار در بازشده ایستاده بود گفتم فلانشهر؟ گفت سوار شو. رفتم بالا. پُرِ پُر بود. باید سرپا میموندم. راننده گفت چند نفر فلانجا پیاده میشن. زیاد دور نبود. کمی بعد یه نفر پیاده شد. من جاش نشستم. صندلی های سمت چپ مینی‌بوس دوتایی و صندلی های سمت راست تکی بودن. من روی صندلی سمت راست یکی از صندلی های دوتایی نشسته بودم. وسط راهرو، یعنی بین صندلی های سمت چپ و راست، روی یه صندلی موقت یه خانوم جوونی کنار من نشسته بود. با رسیدن به نقطه ای اون خانوم به همراه چند نفر دیگه پیاده شدن. حالا دختری که روی صندلی سمت راست کنار شیشه نشسته بود کنارم ظاهر شده بود. قیافش چقدر آشنا به نظر میرسید. انگار شبیه یکی از همکلاسی های خیلی قدیمی‌م بود. قیافه‌ش به دلم نشسته بود. نمیدونم چرا! نمیدونستم چطوری دید بزنم که ضایع نباشه! وقتی چند نفر داشتن از ماشین پیاده میشدن یه نگاهی بهش کردم. به نظرم متوجه شد. بعد از اون احساس کردم که اونم چند بار نگاهم کرد. نمی دونستم باید چی کار کنم. واقعا باید چی کار میکردم. چه سوالی باید میپرسیدم؟ چی باید میگفتم. مثلا ببخشید خانوم، قیافه‌ی شما خیلی برای من آشناست. جلوی مردم زشت نیست چیزی بگم؟ اصلا چی باید بگم؟ شاید اصلا شوهر یا نامزد یا دوست پسر داشته باشه! از کجا باید میفهمیدم. اینقدم که این دخترها با گوشیشون ور میرن که معلوم نیست چه خبره! تو دلم گفتم اگه مقصدش توی شهرم بود، هرجا پیاده شد پیاده میشم باهاش صحبت میکنم. چند تا شهر قبلتر پیاده شد :'(

الان که فکرشو میکنم به نظرم بهتر بود که همونجا پیاده میشدم و باهاش صحبت میکردم. فوقش دوباره ماشین میگرفتم دیگه. خیلی بی عرضه ام!

فقط میتونم بگم خدایا!

به نظر شما (مخصوصا دخترخانوما) یه پسری که هر جایی (مثلا دانشگاه یا...) یه دختری رو می‌بینه و ازش خوشش میاد باید چی کار کنه؟ باید چی بپرسه که زشت نباشه؟

--------------


دریافت

  • سجاد معمولی

یه مدت خیلی تو کف ازدواج بودم ولی الان که فکر میکنم زیاد واسم جذاب نیست. به نظرم دردسرش خیلی زیادتره. نمیدونم شایدم دارم اشتباه می‌کنم.

  • سجاد معمولی

شاید این جمله تنها جمله ای در مورد ازدواج باشه که هم مردا و هم زن ها تأییدش میکنن:

«مرد بد زن خوب میگیره»

وقتی از زن ها میپرسی نظرتون راجع به این جمله چیه؟ میگن «درسته. چون من زن خوبی هستم و یه شوهر بد نصیبم شد»!

و وقتی از مردها نظرشونو میپرسیم میگن که «درسته. چون من خیلی از مردها رو میشناسم که آدمای خوبی نیستن ولی زن های خوبی گرفتن. در حالی که من آدم خوبی هستم و زن خوبی نگرفتم»!

+ آهنگ «کهکشان عشق» «مرحوم استاد محمد نوری» خیلی خوبه


اضافه شده در ۲۷ بهمن ۹۵:

خداوند در قرآن میفرمایند:

الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ ۖ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ ۚ أُولَـٰئِکَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ ۖ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ

زنان پلید برای مردان پلید و مردان پلید برای زنان پلیدند، و زنان پاک برای مردان پاک و مردان پاک برای زنان پاک اند، این پاکان از سخنان ناروایی که [تهمت زنندگان] درباره آنان می گویند، مبرّا و پاک هستند، برای آنان آمرزش و رزق نیکویی است.

آیه ۲۶ سوره نور

  • سجاد معمولی

فیلم «بیخود و بی جهت» از «عبدالرضا کاهانی»: خوب بود

مستند «من انرژی هسته ای نیستم»: بد نبود ولی آخرش هیچ جمع بندی و نتیجه گیری ای نداشت!

تئاتر-فیلم «شام با دوستان»: خوب بود

فیلم «گاو» از «داریوش مهرجویی» خوب بود؛ آخرش خیلی تاثیرگذار بود، خیلی...

- نمیدونم قبلا گفته بودم یا نه که آهنگ «لعنتی» «محمدرضا گلزار» رو دوست دارم

- وای! اگه اجرای زنده بهت قول میدم از محسن یگانه رو ندیدن، حتما ببینید. فوق العادست!

- اگه مجرد هستین و به ازدواج فکر میکنید پیشنهاد میکنم برنامه «محرمانه خانوادگی» شبکه افق رو ببینید.

  • سجاد معمولی

شاید اگه دخترا راضی به دوست‌دختر بودن نمیشدن آمار ازدواج بالاتر می‌رفت!

  • سجاد معمولی

به نظرم شب های قدر سال های گذشته دقیقا نمیدونستم که از خدا چی میخوام. اصلا میدونید من تو این جور خواستنا میلنگم. چون اونقدر از خدا چیز خواستم و خدا به من اون چیز رو داده و بعد از بدست اوردنش واسم بی ارزش شده که دیگه فکر میکنم هیچ چیزی ارزش نداره که واسه داشتنش، به خدا، اصرار کنم. همیشه میگفتم: «خدایا اینو بده؛ این دیگه آخری یه؛ اینو بدی دیگه هیچی ازت نمیخوام» ولی بعد از رسیدن به اون، یا پشیمون میشدم که چرا اینقدر بیخودی اصرار کردم (اصلا ارزششو نداشت) یا دوباره چیزای جدیدتری واسه خواستن پیدا میکردم.

واسه همین چند سالی میشه که دیگه تقریبا به خدا برای داشتن چیزی و یا رسیدن به چیزی اصرار بیش از حد نمیکنم. دعاهام معمولا کلی هست. عاقبت به خیری و...

مثلا فکر میکنم که اگه یه دختری رو ببینم و ازش خوشم بیاد واسه رسیدن بهش به خدا اصرار نمیکنم. میگم خدایا هر چی صلاحه پیش بیار. حتی احتمالا میگم خدایا اگه این وصلت عاقبت خوبی نداره مانعش شو.

این سبک تفکر از یه لحاظ یه کم بده. چون خواسته ی واضحی نیست که از خدا بخوای و همیشه تو شک و تردید به سر میبری.

اما این شبا از خدا چند تا درخواست واسه خودم دارم:

  • کار (کاری که واسش ساخته شدم؛ علاقه بهش داشته باشم؛ مفید باشه؛ درآمدش خوب باشه؛ باعث رشدم بشه)
  • سلامتی (سلامتی جسمی و روحی)
  • همسر (خدایا من فعلا در این مورد زیاد عجله ندارم :)

(۱) ویدیو پایین رو تماشا کنید تا با پیوندگاه بیشتر آشنا بشید.

(۲) از طریق این نوشته با یه برنامه خیلی خوب و جالب به نام همسا آشنا شدم که پیشنهاد میکنم نصبش کنید. به نظرم آدم زیاد که از این برنامه استفاده کنه ذهنش بازتر میشه و واسه مسائل مختلف میتونه راه حل های بیشتری پیدا کنه.

(۳) از همه التماس دعا دارم

  • سجاد معمولی

یکی از فکر هایی که قبلتر از این ها برای خودم ساخته و پرداخته بودم و مرورش برام لذت بخش بود، تخیل در مورد نحوه ی برگزاری مراسم جشن تولد همسر آیندمه! :) نسخه ی جدیدی از اون فکرها رو در ادامه میتونید بخونید:

فکر این که وقتی ازدواج کردم روز تولد خانمم وقتی که بیرون از خونه هستش، پونصد، شیشصد، هفتصد، هشتصد، نهصد و یا شاید هم هزار تا بادکنک باد کنم و توی اتاق خواب بذارم؛ طوری که کل فضای اتاق رو پر کنه و اصلا نشه داخلش رفت!

یه بسته کاغذ A4 و یه بسته مدادرنگی خیـــــــــلی بزرگ رو کاغذ کادو کنم و به عنوان هدیه بذارمشون گوشه ی همون اتاق (قبل از گذاشتن بادکنکا!). بعدش وقتی خانومم اومد خونه بگم تولدت مبارک عزیزم. هدیه-ت تو اتاق خوابه! حالا منم دارم تمام این صحنه ها رو فیلمبرداری میکنم. میره تو اتاق میبینه پر از بادکنکه. میگم هدیه-ت اون گوشه-ست؛ باید از این بادکنکا با ترکوندنشون عبور کنی تا بهش برسی!

وسط کیک تولدشم هر سال، عدد سنی رو که زمانی که با من ازدواج کرد داشت رو به صورت شمع بذارم و دور کیک هم به تعداد سال هایی که با من بوده از اون شمع های تکی ساده بذارم؛ تا هم احساس پیری نکنه و هم بدونه چند سال از زندگیشو با من بوده!

وااااااای چقدر من احساساتی ام :))

  • سجاد معمولی

برای مطلب زن ها مثل... خانم شکوه شب وروز نوشتن:

کاش بیشترتوضیح میدادی

اخه بعضی وقتها منم میترسم رفتارهام مردونه شه خخخخخخخخخخخخ
یادم میاد که قبلا تو این صفحه با یه سخنرانی روانشناسی که توسط آقای دکتر حبشی ایراد شده بود آشنا شدم که مختص زوج های جوون بود. خیلی مفید و آموزنده بود. به نظرم بهتره هر فردی قبل از ازدواج و یا حداقل اوایل دوران زوجیت اون حرف ها رو گوش کنه. یکی از خوبی های این سخنرانی اینه که بسیار شیوا و تا حد زیادی به زبان طنز بیان شده. پیوندهای این سخنرانی رو در ادامه قرار میدم:
  • سجاد معمولی