خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم :)

آخرین نظرات
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۶:۵۸ - کنت مونت کریستو
    :دی
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۰:۰۴ - ....جلیس العقل ....
    بله.
  • ۶ بهمن ۹۶، ۲۰:۵۰ - sorna nik
    نه

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تنهایی» ثبت شده است

پس چرا من نیستم؟!

چرا من اجتماعی نیستم؟

این یعنی که من انسان نیستم؟

ای کاش میشد که...

کیبورد رو دوست دارم

نوشتن با صفحه کلید رو دوست دارم

دلم شب میخواد

دلم تنهایی میخواد

دلم هر شب تنهایی میخواد

دلم سکوت میخواد

دلم سر به مهر میخواد

چرا من حرف برای گفتن ندارم؟

چرا من حوصله ی حرف شنیدن ندارم؟

خستم

دوست دارم سکوت باشه

دوست دارم بخوابم

دوست دارم شب باشه

دوست دارم زمان وایسه

ای کاش ساعت برنارد رو داشتم

زنگ در رو زدند...

با من کار نداشتن

طبق معمول

اصلا میدونید

خیلی کم پیش میاد که من گوشی تلفن رو بردارم

یعنی حتی اگه یه بند زنگ بزنه من گوشی رو برنمیدارم

چون کسی با من کاری نداره

ضمن اینکه مجبورم برای چند دقیقه تعارف تیکه پاره کنم که خوشم نمیاد

من اجتماعی نیستم

نوشتن رو دوست دارم

کیبورد رو دوست دارم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۴۸

امروز بالاخره ابد و یک روز رو دیدم. حقیقتش من با دید خوبی برای دیدن این فیلم نرفته بودم. فکر میکردم قراره یه فیلم به سبک جدایی نادر از سیمین ببینم؛ یه فیلم اپوزیسیونی (ضد حکومتی یا ضد دولتی) که تهش با ناامیدی سالن سینما رو ترک میکنی. در صورتی که اشتباه کرده بودم. فیلمش نه به سبک «جدایی نادر از سیمین» بود و نه اپوزیسیونی و نه ناامید کننده. برعکس تا حدودی هم باعث امیدواری میشد. «ابد و یک روز» فیلم خیلی خوبیه. فیلمنامه، کارگردانی، بازی بازیگرها و به نظرم تقریبا همه چیز خوب بود. ولی از موسیقی متنش راضی نبودم. یعنی اصلا فکر کنم موسیقی متن نداشت. با وجود اینکه بخش اعظم فیلم رو دعوا و بحث و جدل تشکیل میداد ولی این جنگ و دعواها برای من که معمولا سعی میکنم از دعوا و بحث دوری کنم، زجرآور نبود. خنده گرفتن هاش به موقع و موفق بود. آخرش هم به نظرم خوب تموم شد. شخصیت محسن خیلی واسم قابل درک بود؛ اینکه با وجود معتاد بودنش از برادرش سرِ توهین اون پسره دفاع کرد؛ اینکه نگران آینده ی خواهرش بود. نوید محمدزاده خوب از پس این نقش براومده بود. شخصیت شهناز یکم شلخته بود؛ من نفهمیدمش. ولی نقش لیلا به نظرم پخته شده و قابل قبول بود. این فیلم هم به فهرست فیلم های مورد علاقه ام اضافه شد.

خب خود فیلم به کنار، سوالی که واسه من مطرح شد این بود که چرا باید به صورت زوج مرتب به سینما رفت؟! البته جوابش رو خودم پیدا کردم. علتش اینه که دوتایی فیلم دیدن بیشتر میچسبه :) امروز تا حدودی از تنها رفتنم به سینما احساس حماقت کردم! ولی چون فیلمش خوب بود این احساس واسم کمرنگ شد. یعنی الان من که مفرد مذکر حاضر هستم حق سینما رفتن ندارم مگر اینکه یه مفرد مونث غایب رو حاضر کنم؟! مگر ما مجردها دل نداریم؟!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۹

من تا اینجای زندگیم تنها بودم یا حداقل احساس تنهایی کردم. میترسم از اینکه طوری ازدواج کنم که تا آخر عمرم تنها بمونم!

 

+اینو نوشتم چون تو گوشیم یادداشت کرده بودم که بنویسمش. وگرنه مدتی هست که از فکر ازدواج اومدم بیرون تقریبا!

+ این مستند کوتاه «به همین سادگی» خوب بود

+ چند روز پیش فیلم «سر به مهر» رو یه بار دیگه دیدم. خیلی دوست دارم این فیلمو. منو یاد خودم میندازه.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۶

یه اصطلاحی تو سربازی هست به نام کف‌برگ. کف‌برگ همونطور که ازش پیداست به کسی گفته میشه که همیشه برگه‌ی مرخصی کف دستش باشه و آماده‌ی رفتن به بیرون از پادگان باشه.

تو سربازی لحظاتی هست که سرباز طاقت نداره تو پادگان بمونه و فقط میخواد هرچه زودتر بره خونه. تو اون لحظه میگن طرف کف‌ش زده بالا.

من الان کف‌م زده بالا. کف‌‌م زده بالا برای متأهل شدن، برای ازدواج، برای داشتن یه نفر که دوستش داشته باشم، برای داشتن یه نفر که دوستم داشته باشه...

الان وقت ازدواجم نیست. خودم میدونم اینو.

ولی نمیدونم چی‌کار کنم. دوست‌م ندارم دختر مردم‌و الاف خودم کنم و یا صرفا به خاطر احساس تنهایی کردنم از یه نفر سوء استفاده کنم.

امیدوارم.

خدایا شکرت.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۷
خیلی خوبه که آدم یه نفرو داشته باشه. یه رفیق. یه دوست که حرفاشو بفهمه. یکی که بشه باهاش درددل کرد. و چقدر بد که من یه همچین کسی رو ندارم. چقدر احساس تنهایی میکنم.

(ندای درون: قوی باش سجاد...قوی...)
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۳

آدمها به میزانی که زندگی کردند میتوانند حرف بزنند. مینوانند محتوا داشته باشند. میتوانند درک کنند.

کسی که نجربه اش زیاد است حرف هایش قابل احترام و شنیدنی است.

خوابم میاد. خمیازه میکشم.

ای کاش میشد هر شب مینوشتم.

من چقد تنهام. شاید بتونم با نوشتن تنهاییمو پر کنم. آخه وقتی مینویسم فراموش میکنم تنهام. چون یه نفر هست که داره مینویسه یعنی خودم و یه نفر دیگم داره گوش میده (بازم خودم).

یکی از نگرانی هام اینه که ازدواج کنمو بعد از ازدواج دوباره احساس تنهایی کنم.

وای...وای.... خیلی سخته...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۱

باید یک چیزی در زندگی آدم باشد. یک چیزی در فکر و ذهن آدم.

چیزی که باعث شود:

  • صبح وقتی از خواب بیدار میشوی، خوشحال باشی که یک روز دیگر را در پیش داری
  • همه‌ی کارها را با علاقه و نشاط انجام دهی
  • همه‌چیز را زیبا ببینی
  • بی‌هیچ بهانه‌ای خدا را شکر کنی
  • با صورت گشاده و بشاش با دیگران روبه‌رو شوی

یک چیز که انتهای دلت را شیرین کند. چیزی که به تو شوق زندگی دهد. چیزی که تو را قادر سازد که سختی‌ها را تحمل کنی بدون آنکه غر بزنی. چیزی که نگذارد جرئت کنی که بپرسی معنی زندگی چیست. چیزی که لحظه لحظه‌ی زندگی را برایت لذت‌بخش کند.

چیزی که زندگی در زمان حال را به تو عطا کند. گذشته را از خاطرت ببرد و آینده را برایت دوست داشتنی ترسیم نماید. چیزی که حال تو را خوب کند و خوب نگه دارد.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۳۰