خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم :)

آخرین نظرات
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۶:۵۸ - کنت مونت کریستو
    :دی
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۰:۰۴ - ....جلیس العقل ....
    بله.
  • ۶ بهمن ۹۶، ۲۰:۵۰ - sorna nik
    نه

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

بعد از یه امتحان نسبتا بد، امتحانی که تقریبا همه، سوالی رو که من اشتباه نوشتم درست نوشتن، تقریبا همه خوشحالن و من ناراحت، یه حس بدی رو با خودم به سمت خونه حمل میکردم. البته حقم بود. من دو روزی رو که واسه این امتحان وقت داشتم به بطالت تموم گذروندم و فقط شب و بامداد روز امتحان نمونه سوال و جزوه رو یه نیمچه دور زدم. یکی از دوستان تا میدون منو رسوند. از دانشگاه تا شهر من حدود شیش تا شهر نسبتا بزرگ هست. برای رفتن به یکی از شهرهای میانی کنار خیابون ایستادم. یه پراید وایساد. در عقب رو باز کردم پرسیدم فلانشهر میرید؟ راننده همینطور که چادر و کیف زنونه ای رو که روی صندلی عقب بود برمیداشت و اونها رو به خانومی که صندلی جلو نشسته بود میداد گفت سوار شو. سوار شدم. کاپشن قرمز رنگی تن اون خانوم بود. خب، با این وضعیت حدسم این بود که با هم نسبت دارن. به شهر فلان میرسیم. پیاده میشم. میرم جلوتر. اونور میدون. کنار خیابون منتظر میمونم تا یه ماشین واسه شهرم گیرم بیاد، یا حداقل یه شهر نزدیک. راننده ای که سمندش رو کنار خیابون پارک کرده بود، میپرسه فلانشهر میری؟ میگم نه. میپرسه کجا میری؟ با اکراه میگم فلانجا. دوست نداشتم سوار شم. میدونستم بشینم باید منتظر بمونم. یه خانوم صندلی جلوی سمند نشسته بود. گفتم یکم کنار خیابون میمونم. اصرار کرد. گفتم چقدر میگیری؟ گفت 12 تومن. یه کم فکر کردم و گفتم 12 تومن زیاده. گفت 10 تومن بده. راضی میشم. میشینم. منتظر میمونیم تا یه مسافر دیگه پیدا بشه. بعد از ده تا پانزده دقیقه خانومی که جلو نشسته بود و از انتظار توی ماشین خسته شده بود پیاده میشه. منم پشت بندش پیاده میشم. کمی قدم میزنم تا از موقعیت ماشین دور شم. باقیمونده ی آب داخل بطری ای که از دانشگاه با خودم حمل کرده بودم رو پای یه درخت، خالی میکنم و بطری رو داخل سطل زباله کنارش میندازم. دوباره کنار خیابون منتظر میمونم. یه مینی‌بوس بهم نزدیک میشه. گوشه پایین سمت راست شیشه‌ش نوشته «فلانشهر» و گوشه پایین سمت چپ شیشه‌ش نوشته «بیسارشهر». بیسارشهر بعد از شهر منه. این یعنی از شهر من رد میشه. من دست نگه نداشتم ولی مینی‌بوس وایساد! کنار من وایساد. برای من وایساد! در باز شد ولی هیچکی پیاده نشد! به کسی که کنار در بازشده ایستاده بود گفتم فلانشهر؟ گفت سوار شو. رفتم بالا. پُرِ پُر بود. باید سرپا میموندم. راننده گفت چند نفر فلانجا پیاده میشن. زیاد دور نبود. کمی بعد یه نفر پیاده شد. من جاش نشستم. صندلی های سمت چپ مینی‌بوس دوتایی و صندلی های سمت راست تکی بودن. من روی صندلی سمت راست یکی از صندلی های دوتایی نشسته بودم. وسط راهرو، یعنی بین صندلی های سمت چپ و راست، روی یه صندلی موقت یه خانوم جوونی کنار من نشسته بود. با رسیدن به نقطه ای اون خانوم به همراه چند نفر دیگه پیاده شدن. حالا دختری که روی صندلی سمت راست کنار شیشه نشسته بود کنارم ظاهر شده بود. قیافش چقدر آشنا به نظر میرسید. انگار شبیه یکی از همکلاسی های خیلی قدیمی‌م بود. قیافه‌ش به دلم نشسته بود. نمیدونم چرا! نمیدونستم چطوری دید بزنم که ضایع نباشه! وقتی چند نفر داشتن از ماشین پیاده میشدن یه نگاهی بهش کردم. به نظرم متوجه شد. بعد از اون احساس کردم که اونم چند بار نگاهم کرد. نمی دونستم باید چی کار کنم. واقعا باید چی کار میکردم. چه سوالی باید میپرسیدم؟ چی باید میگفتم. مثلا ببخشید خانوم، قیافه‌ی شما خیلی برای من آشناست. جلوی مردم زشت نیست چیزی بگم؟ اصلا چی باید بگم؟ شاید اصلا شوهر یا نامزد یا دوست پسر داشته باشه! از کجا باید میفهمیدم. اینقدم که این دخترها با گوشیشون ور میرن که معلوم نیست چه خبره! تو دلم گفتم اگه مقصدش توی شهرم بود، هرجا پیاده شد پیاده میشم باهاش صحبت میکنم. چند تا شهر قبلتر پیاده شد :'(

الان که فکرشو میکنم به نظرم بهتر بود که همونجا پیاده میشدم و باهاش صحبت میکردم. فوقش دوباره ماشین میگرفتم دیگه. خیلی بی عرضه ام!

فقط میتونم بگم خدایا!

به نظر شما (مخصوصا دخترخانوما) یه پسری که هر جایی (مثلا دانشگاه یا...) یه دختری رو می‌بینه و ازش خوشش میاد باید چی کار کنه؟ باید چی بپرسه که زشت نباشه؟


دریافت

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۷

اینایی که چند بار مثلا سه، چهار، پنج یا بیشتر ازدواج کردن یا دوست بودن، خاطره هاشون باهم قاطی نمیشه؟! مثلا فرض کنید پسره به دختره میگه یادته رفته بودیم اصفهان کنار اون پله پات لیز خورد افتادی تو آب؟ دختره ابروهاشو به هم گره میزنه و میگه نه!! پسره یکم با دقت فکر میکنه یادش میاد که اون خاطره مربوط به یه نفر دیگه بوده؛ حالا خودش دقیقا نمیدونه کدومه ها!!

خیلی قاطی میشه. فیلمی که با یه نفر تو سینما میبینم، آهنگی که به خاطر یه نفر مورد علاقه-مونه، کافی شاپی که پاتوقمون با یه نفره، برامون خاطره میسازه. خاطراتی که هیچ وقت پاک نمیشن. مثل کامپیوتر.

میدونستید که کامپیوتر هیچ وقت هیچ چیزی رو پاک نمیکنه؟ یعنی اگه شما درایوتونو Format هم کنید باز هم داده رو پاک نمیکنه. تنها راه پاک کردن کامل، بازنویسی روی داده های قبلیه. به نظر من خاطره هم همینطوره. اگه خاطره ای در یه مورد با یه نفر دارید که دیگه تو زندگیتون نیست، باید اونقدر با نفر جدید در اون مورد خاطره سازی کنید که خاطره ی قبلی پاک شه.

ولی به طور کلی آدم نباید منابع خاطره ساز رو با خاطره سازی های اشتباه هدر بده.

خدایا ما رو یاری فرما

 

+ با نگاهی به بعد از تو . . .

++ الان تلویزیون داره یه آهنگ از «حامد زمانی» پخش میکنه. دیگه مثل قبلنا بهش علاقه ندارم. وقتی داد میزنه: صداش شبیه نعره میشه، خیلی بد میشه، خیلی خش و خز میشه، اصلا هنری نیست اونطوری. ولی آهنگ های میشه شاهی کنی، حضرت مهتاب، چشم مجنون، آخرین قدم، دلتنگم، گزینه های روی میز خوب بودن.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۱۰

دقیقا یادم نیست که اول راهنمایی بودم یا دوم راهنمایی. توی محوطه‌ای از محله‌یمان با بچه‌ها مشغول بازی با کارت‌(های بازیکن‌های فوتبال) بودیم که معلم چهارم دبستانم با ماشینش آمد؛ مرا صدا کرد و بعدش سوار.

او که عضو شورای روستا بود از من خواست در پخش کردن برگه‌هایی که فکر میکنم مربوط به همان امور بود به او کمک کنم.

وارد محله شدیم؛ یکی یکی برگه‌ها را بین خانه‌های تعیین شده پخش میکردیم. وارد حیاط یکی از خانه‌ها شدم و برگه را به خانم آن خانه تحویل دادم. زنِ مُسنّی بود که حدودا بین چهل تا پنجاه سال سن داشت. داشتم به سرعت میرفتم که گفت متن برگه را بخوان. یک توضیح کلی دادم و گفتم: «خودتون بخونید دیگه». این را که گفتم نگاهش به من چندین ثانیه طول کشید.

وقتی از حیاط خانه بیرون آمدم خودم را مرور کردم و دنبال جواب این سوال‌ها بودم که آیا حرفِ بدی زدم؟ آیا رفتارِ بدی انجام دادم؟ علت نگاه طولانی‌اش چه بود؟

سال‌ها گذشت تا اینکه مدتی پیش وقتی صحنه را با خودم مرور کردم؛ دیدم او زنی بود مسن، در روستا زندگی میکرد و نگاهش به من درست بعد از جمله‌ی «خودتون بخونید دیگه» طولانی شد. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که احتمالا او سواد خواندن نداشت. :-(

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۵۲
دقیقا یادم نیست که دوم دبستان بودم یا سوم دبستان. نیمکت‌های کلاس ما در دو طرف چیده شده بود. طرفِ راست برای پسرها و طرفِ چپ برای دخترها. من روی اولین نیمکتِ طرفِ پسرها مینشستم. هنوز با آداب و رویه‌ی مدرسه به طور کامل آشنایی نداشتم. حرف‌های معلم برایم جذابیتی نداشت؛ بنابراین به عقب بر‌میگشتم و با دوستانِ پشتی به گپ و گفت میپرداختم.

یک روز وقتی معلم‌مان در کلاس حضور نداشت طبق معمول جهت گفتگو به عقب برگشتم. با یکی از دوستانم که روی آخرین نیمکت نشسته بود مشغول صحبت بودم. اما احساس کردم که او توجهی به حرف‌های من ندارد و به نظر میرسید میخواهد چیزی به من بگوید. هنوز کاملا به طرف جلو برنگشته بودم که سیلی محکمی زیر گوشم نواخته شد. ناظم مدرسه بود. دستانِ بزرگ و زبری داشت. خاموش در جای خود نشستم.

اما یک روز نیمکت‌ِ من و همنشینِ مرا با نیمکتِ ردیفِ اولِ طرفِ دخترها جابه‌جا کردند. اولین بار که آنجا نشستم خجالت کشیدم و طبیعتا دیگر نمیتوانستم به عقب برگردم و گپ و گفت داشته باشم. مدتی پیش از مادرم شنیدم که هدف از این کار جلوگیری از برگزاری‌ جلساتی بود که با دوستان پشتی تشکیل میدادم!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۱۳

یادم هست کودکی دبستانی بودم که به همراه خانواده‌ی خودم و خانواده‌ی یکی از عمه‌هایم به محلی که گویا امامزاده‌ای بود به منظور گردش و یا شاید هم سیزده‌بدر، رفته بودیم.

یادم هست که در فضای سبز آنجا نشسته بودیم که دخترعمه‌‌ی کوچکترم که بادکنک داشت؛ بهانه میگرفت و با گریه و زاری میگفت: «من بادکنکِ سوت‌دار میخوام». بادکنک سوت‌دار بادکنکی بود که در دهانه‌اش سوتی قرار داشت که با خالی شدن بادِ بادکنک سوت میزد. پدرش ما و محلِ نشستنمان را ترک کرد.

بعد از مدتی شوهر عمه‌ام را دیدم که چوبی شبیه شوش در دست دارد و به طرف ما می‌آید. شوش که یک واژه‌ی محلی‌ست، درواقع چوبِ نازکِ منعطفی بود که فکر میکنم از شاخه‌ی درخت توت، انار و یا بِه، انتخاب میشد و والدین و یا معلمین برای تنبیه بچه‌ها از آن استفاده میکردند.

ترسیدم و تعجب کردم از کارِ این مرد که فقط به خاطر گریه کردنِ بچه‌اش میخواهد او را اینچنین تنبیه کند. وقتی به ما ملحق شد چوب را به دهانه‌ی بادکنک چسباند و با نخ آن را بست.

آنجا بود که فهمیدم دخترعمه‌ام بادکنکِ چوب‌دار میخواست نه سوت‌دار!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۰۸

چهارم دبستان بودم. زنگ آخر بود و منتظر تعطیل شدن مدرسه بودیم. انتهای کلاس بیکار نشسته بودیم که یکی از دوستانم خیلی خودجوش (با اشاره به من) به یکی از دخترهای کلاس گفت: «این میگه مهشیدو دوست دارم.» به نظرم این مطلبِ کذب را گفت؛ چون درباره‌ی خودش و مینا (یکی دیگر از همکلاسی‌ها) شایعاتی شبیه به این، راست یا دروغ خیلی آشکارا وجود داشت.

دقیقا یادم نمی‌آید که مهشید دخترِ مدیرِ مدرسه بود یا یکی از بستگان نزدیکش. به هر حال او همان لحظه از این مطلب باخبر شد. شاید به دقیقه نکشید که زنگ به صدا درآمد و عجله‌ی بچه‌ها برای خروج از کلاس به من فرصت تکذیب کردن این شایعه را نداد. در راهروِ مدرسه چهره‌ی ناراحت مهشید را دیدم. نگران بودم. به سرعت به طرف حیاط مدرسه رفتم تا بلکه مانع از پخشِ بیشترِ شایعه شوم و یا شاید اینکه انتقامم را از دوست شایعه‌سازم بگیرم.

وسط حیاط، دوستم را پیدا کردم. نزدیکش که شدم با مشت به دماغش زدم. وقتی دو کفِ دستش را از مقابل بینی‌اش پایین آورد از خون پر شده بودند. ترسیده بودم. مدیر مدرسه آنجا بود. هم دماغِ خونی او را دید و هم مرا. جلو آمد و از من دلیل این کار را پرسید. و من مات و مبهوت نمیدانستم که چه بگویم. مدیر که توجیهی از من نشنید با پهنایِ دفترِ سررسیدی که در دست داشت بر سرم کوبید.

در مسیرِ برگشت به خانه که از پیاده‌رو می‌آمدم فکرهایی که ذهنم را به خودش مشغول کرده بودند دماغِ خونیِ دوستم، برخوردِ مدیرِ مدرسه و شایعه‌ی عاشقیم بود که البته بی‌دلیل بودند چرا که از فردای آن روز همه‌چیز سرِ جایش بود.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۵۰