خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم :)

آخرین نظرات
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۶:۵۸ - کنت مونت کریستو
    :دی
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۰:۰۴ - ....جلیس العقل ....
    بله.
  • ۶ بهمن ۹۶، ۲۰:۵۰ - sorna nik
    نه

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

امروز داشتم با خودم فکر میکردم که من همش دارم یه تصویر ایده ال از آینده رو واسه خودم تو ذهنم میسازم و از فکر کردن بهش لذت می برم و این اصلا خوب نیست؛ چون

اولا من دارم فرصت لذت بردن در زمان حال رو از دست میدم

دوما ممکنه اون آینده هرگز اتفاق نیفته

پس بهتره از لحظه لحظه زندگیم لذت ببرم

حالا چطوری لذت ببرم؟! :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۳۶

وقتی توی یه روز کارهای جورواجور زیادی انجام میدیم و جاهای مختلفی میریم اون روز برامون طولانی میشه و برعکس اگه تو طول روز فقط یه جا باشیم و کاری انجام ندیم اون روز برامون کوتاه به نظر میرسه

به نظرم این در مورد سال هم صدق میکنه؛

یعنی اگه تو طول سال کارهای زیادی انجام بدیم و جاهای مختلفی بریم اون سال برامون طولانی میشه و برعکس.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۱

میدونم که احتمالا یه روز میاد که یه نفر رو ببینم که به زندگیم معنی بده و من رو به زندگی مشتاق کنه و انگیزه م رو زیاد کنم

میدونم که احتمالا اون روز میترسم و نگران میشم که نکنه که اون احساس هم فقط یه احساس موقتی باشه و بعد از چند روز از بین بره

یاد سر به مهر افتادم

ساکتم...

هنوز نماز ظهر و عصر رو نخوندم

بعضی وقتا اینطوری میشم

نمیدونم چرا بعضی وقتا که نمازم رو سر وقت نمیخونم احساس خوبی بهم دست میده

وقتی سر وقت نماز نمیخونم احساس میکنم از روی عقل نماز میخونم نه عادت

میخوام بیشتر بنویسم تا ....

چرا اینترنتم قطع شد؟!

لپ تاپ_ه مشکل داره

با کابل شبکه به مودم وصل شدم

میخوام بیشتر بنویسم چون نوشتن رو دوست دارم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۰۳

وقتی از زندگی قطع امید میکنم این سوال (عنوان) رو از خدا میپرسم.

این عکس وصف حال منه واقعا:

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۲

دیروز٬ یعنی چند ساعت پیش ۲۵ سال‌م تموم شد. وارد ۲۶ سال شدم. با وجود این یک ربع قرن تجربه زندگی٬ هنوز سرگردونم!

فکر تهرون رفتن واسه کار تو ذهنمه؛ فال حافظ گرفتم؛ میگه نه!

مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهر

که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

تشکر از گوگل به خاطر تبریک تولدم :)

به مناسبت تولدم با Google Earth یک‌م جهانگردی کردم.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۰
  • میدونم که قبلا اینو گفتم ولی بازم دوست دارم بگم که من عاشق شبم. به دو دلیل. دلیل اولش اینه که من دوست دارم همه چی تحت Controlم باشه و شب این حس رو بهم میده. و دلیل دومش هم سکوته. من عاشق سکوت شبم.
  • یکی از کارهایی که تو شب میچسبه فیلم دیدنه. به نظرم فیلم دیدن تو شب و فیلم دیدن تو روز با هم فرق دارن. فکر میکنم آدم تو شب احساساتش زودتر برانگیخته میشه و آمادگی بیشتری برای تبادل احساس داره تا روز.
  • پریشب از فرصت افطار تا سحر استفاده کردم و فیلم «دربند» رو دیدم. خیـــــــــــلی خوبه این فیلم.

حتی تا نیم ساعت بعد از دیدن فیلم که نزدیک سحر شده بود ذهنم درگیرش بود. وای خدا؛ چقدر من آدم های بی شیله و پیله و صاف و ساده رو دوست دارم.

  • امروز داشتم به این فکر میکردم که چرا روزی به عنوان «روز دوست» نداریم؟! که تو این روز به دوستامون تبریک بگیم.
  • به نظرم دید خدا نسبت به طرز زندگی ما مثل نگاه ما به افرادی هست که تمامِ وقت و جوونی و حتی پول-شونو صرف بازی Clash of Clans میکنن!
  • امید چیز خیلی خوبیه. زندگی با امید خیلی شیرین میشه. یعنی ممکنه یه آدمی به بهانه ی امیدی که به آینده داره چندین سال رو با شادی و خوشی زندگی کنه و حتی ممکنه هرگز اون چیزی که بهش امیدوار بوده واقع نشه ولی به خاطر وجود اون حس، پر از انرژی و نشاط شده باشه. بعضی وقتا ممکنه فقط یه جمله سرنوشت یه نفر رو تغییر بده.
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۸

+ قبل از هرچیز ولادت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رو تبریک میگم. خداوند زیارتشون رو نصیبمون کنه؛ ان شاء الله

 

فکر کنم به دلیل اینکه قبلنا معمولا فقط پدرها سر کار میرفتن و مادرها به امور خونه میرسیدن، بچه ها بیشتر و بهتر با مادرشون ارتباط برقرار میکردن و باهاش راحت بودن و در مورد مسائلی صحبت میکردن که هرگز حاضر به طرح اون مسائل در حضور پدر نبودن. حتی بعضی وقتا هم که از پدر چیزی میخواستن اول به مادر میگفتن. من یکی از اونام :)

البته باید بگم من اغلب اوقات خجالتی هستم؛ حتی در موارد جلوی پدر و مادرم. مثلا من اگه گرسنمم باشه روم نمیشه به مادرم بگم گشنمه شامو زودتر بیار. یا مثلا روم نمیشد به پدرم بگم پول بده؛ به جز برای شهریه ی دانشگاه یا هزینه هایی از این قبیل. البته پدرم خودش هر چندوقت یه بار بهم پول تو جیبی میداد. با وجود این خجالت ها خداروشکر؛ شده که من دست و پا و سر مادرم رو ببوسم ولی متاسفانه تا به حال نشده که حتی دست پدرم رو ببوسم! زیاد از هم دور نیستیما ولی من روم نمیشه این کارو کنم.

 

اما به نظرم بچه های این سال ها بیشتر بابایی میشن تا مامانی. چون وقتی مادرها برن سر کار و بچه رو اینور و اونور بذارن دیگه اون احساس صمیمیت و راحتی بین مادر و فرزند ایجاد نمیشه و بچه حتی ممکنه احساس صمیمیت بیشتری با پدرش داشته باشه.

 

+ مستند دو تا کافی نیست؟! از شبکه افق خیلی خوب بود.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۱

یادمه زمانی که خواهرم مجرد بود و حدود بیست سال سن داشت یه برنامه تو تلویزیون نشون میداد که خیلی پیگیرش بود. اسمش بود هزار راه نرفته که به مسائل مربوط به جوون ها میپرداخت. من که اون موقع یه نوجوون بودم از اون برنامه خیلی بدم میومد و همش بهش میگفتم: این چیه آخه نگاه میکنی؟! بعدا که ازدواج کرد؛ من به سن حدودا بیست سالگی رسیده بودم و به برنامه های اون طوری علاقه مند شده بودم؛ این در حالی بود که خواهرم از این برنامه ها بدش اومده بود و به من میگفت اینا چیه نگاه میکنی؟!

آدمها بنا به شرایط خاصی که درش قرار دارن به یه سری چیزیا علاقه دارن و به چیزایی بی علاقه ان. یعنی ممکنه یه نفر تو یه سنی و یه موقعیتی از یه چیزی خوشش بیاد ولی بعدا از همون چیز متنفر بشه.

 

+ نمیدونم چرا بعضی وقتا که بارون میاد آب قطع میشه؟! عجیبه ها!

++ بعد از ظهر دیروز یه رعد شدیدی دلمو تکون داد. غروب نماز آیات خوندم.

+++ الان داره باروون میاد. باروونو خیلی دوست دارم؛ مخصوصا زمانی که نیاز نیست بیرون برم!

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۲۷

بعضی وقتا نمیدونم چی میشه که یهویی تمام چیزای تو دنیا واسم بی معنی میشه. اگه نوشته های قبلیمو خونده باشید احتمالا این موضوع رو متوجه شدید که هرازگاهی این اتفاق واسم میفته. به نظرم علت اصلیش بی هدفیه. یکی دیگه از علت هاش هم میتونه شکم-سیری باشه. آدم دوست داره پیشرفت کنه. دوست داره جلو بره. وقتی امیدی به پیشرفت و جلو رفتن و ایجاد تغییر تو زندگیش نداره زندگی واسش بی معنی میشه.

ممکنه نگاه کردن به زندگی بعضیا، آدمو ناامید کنه اما افرادی هم وجود دارن که نگاه کردن به زندگی-شون آدمو امیدوار میکنه. شاید این جملم کمی خودخواهانه بود! بعضی وقتا به زندگی بعضیا که نگاه میکنم دچار عذاب میشم. مخصوصا به بعضی بیمارها. مثلا اونایی که دیالیز میشن، یا اونایی که مجبورن روزی چهار بار انسولین تزریق کنن، اونایی که بیماری های سخت و عذاب آوری دارن. اصلا فکر اینا بهم میریزه منو. تصور کنید آدم یه سال هر روز چهار بار تزریق داشته باشه، آبکش میشه! حتی تصورشم واسم سخته.

اینکه آدم مسؤلیت پذیر باشه و مسؤلیت زندگیشو خودش به عهده بگیره خیلی مهمه. اینکه آدم تسلیم نشه و سر فرود نیاره خیلی مهمه.

طبق معمول، دیروز حس ناامیدی در من ایجاد شد. یه حس ناامیدی که حس پوچی و بی معنی بودن زندگی چاشنیش بود. دیروز به ویدیو هایی که قبلا از اینترنت گرفته بودم یه سَری زدم. یکی از اون ها مستند معلولین بود که اصلشو یکی-دو سال پیش از شبکه مستند دیدم و چونکه خوشم اومده بود تو تله-وبیون دنبالش گشته بودم و گرفته بودمش. دیروز هم مثل اون روز چشمام موقع دیدن این مستند خیس شد؛ البته نه به شدت اون روز :'(

دو تا تیکه از این مستند جدا کردم و با کیفیت پایین تو صندوق بیان بار کردم. فقط یه نکته بگم؛ فکر نکنید فردی که تو این مستند میبیند فرد ناتوان و از کار افتاده ای هست. اون میتونه فوتبال بازی کنه، میتونه قایق موتوری رو برونه و...

تیکه اول

تیکه دوم

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۳۱

خیلی بده آدم ندونه داره چی کار میکنه. خیلی بده آدم هدف نداشته باشه. خیلی بده آدم با تشویق یه نفر دنبال یه چیزیو بگیره. خیلی بده با نقد یا سرزنش یه نفر از ادامه دادنِ یه مسیر منصرف بشه. خیلی بده آدم حرف آخر رو خودش تو زندگیش نزنه. خیلی بده آدم انتخاباش برای جلب رضایت دیگران باشه. خیلی بده که آدم برای دیگران زندگی کنه. خیلی بده آدم تقلید کنه. خیلی بده آدم منتظر نظر خوب دیگران باشه. خیلی بده آدم منتظر تایید دیگران باشه. خیلی بده آدم خودش نباشه. خیلی بده آدم بید مجنون باشه.

خیلی بده آدم ندونه چی میخواد. خیلی بده هیچی آدمو راضی نکنه. خیلی بده آدم فکر کنه هیچ چیر توی دنیا نیست که بخواد به خاطرش زنده باشه. خیلی بده آدم هیچ امیدی نداشته باشه. خیلی بده آدم هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشته باشه. خیلی بده آدم احساس کنه هر طوری زندگی کنه باز یه فکر تلف شدگی و بیهودگی مغزشو مشغول میکنه.

خیلی بده آدم نازکش دیگران باشه. خیلی بده آدم گدای محبت دیگران باشه. خیلی بده آدم صرفا برای جلب توجه دیگران یه کاری رو انجام بده. خیلی بده آدم به امید توجه دیگران از خونه بزنه بیرون. خیلی بده تحویل نگرفتن دیگران اعصاب آدمو خورد کنه. خیلی بده بد حرف زدن دیگران آدمو از زندگی دلسرد کنه. خیلی بده تمسخر دیگران مسئله و دغدغه ی اصلی ذهن آدم باشه.

خیلی بده آدم خودش نباشه. خیلی بده...

 

شماره ی این مطلب ۱۱۵ هست؛ از همین جا به همه ی دوستانی که در اورژانس کار میکنند خسته نباشید عرض میکنم :)

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۴۵

من تا اینجای زندگیم تنها بودم یا حداقل احساس تنهایی کردم. میترسم از اینکه طوری ازدواج کنم که تا آخر عمرم تنها بمونم!

 

+اینو نوشتم چون تو گوشیم یادداشت کرده بودم که بنویسمش. وگرنه مدتی هست که از فکر ازدواج اومدم بیرون تقریبا!

+ این مستند کوتاه «به همین سادگی» خوب بود

+ چند روز پیش فیلم «سر به مهر» رو یه بار دیگه دیدم. خیلی دوست دارم این فیلمو. منو یاد خودم میندازه.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۶

دوست دارم اینقدر همچی بر وفق مرادم باشه که از همه چیز و همه کس بی نیاز باشم. سلامتی، پول، خانواده، آرامش، آسایش، زندگی خوب داشته باشم ولی با همه ی این ها به خدا احساس بی نیازی نکنم. تو اون شرایط نماز بخونم. تو اون شرایط خدا رو عبادت کنم.

خداوند در قرآن میفرماید: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی، أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى»* قطعا انسان طغیان می کند، اگر خود را بی نیاز ببیند.

به نظرم تا حالا که عادت به نماز خوندن داشتم بیشتر به خاطر این بوده که به خدا نیاز داشتم. دلم میخواد به همه ی اون چیزایی که میخوام برسم و تو اون حالت برم سراغ خدا.

 

* سوره علق آیات 6 و 7

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۲

به نظرم تو این دنیا هیچ چیزی اتفاقی نیست. یعنی اگه چند تا اتفاق بیفته که با هم هماهنگ و مرتبط باشن تصادفی نیست.
یادمه یه بار سرپرستِ قسمتی که خدمت سربازیمو اونجا انجام دادم بهم یه چک به مبلغ 145 هزارتومن داد و گفتش که وصولش کنم بریزم تو یه حساب دیگه.
چون بانکِ چک و بانک حسابی که قرار بود پولو توش بریزم باهم فرق داشتن مجبور بودم دو تا بانک برم.
اول رفتم بانک چک. دکمه ی نوبت دهی دستگاه رو زدم. شماره ی من 145 بود. جالب بود واسم ولی زیاد عجبیب نبود. گفتم حتما تصادفی شده.
چک رو وصول کردم رفتم بانک دوم. فکر کردم بهتره که اول فیش واریز رو پرکنم بعدش نوبت بگیرم تا متصدی رو منتظر نذارم. بعد از نوشتن فیش به سمت دستگاه نوبت دهی رفتم و دکمه رو فشار دادم. شمارم 145 بود.
من آدمی هستم که معمولا همه چیز رو به هم ارتباط میدم. واسم خیلی عجیب بود که چطوری مبلغ چک و دو تا نوبت تو دو تا بانک باهم یکی شدن.
به نظرم این اتفاقات تصادفی نیستن. اتفاقاتِ زیادِ دیگه ای هم میفته که خیلی به هم مرتبطن ولی ما معمولا یا متوجهشون نمیشیم و یا درموردشون فکر نمیکنیم.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۳:۵۱

بعضیا از بچگی تو یه محیطی بزرگ شدن که اونارو به این باور رسونده که زندگی بدون مشکل نمیشه و هر لحظه باید منتظر یه مشکل یا مسئله بود. این آدما تو بچگی پشت‌سر‌هم و راه‌و‌بی‌راه ازشون ایراد گرفته میشدو بهشون گیر میدادن. حالا وقتی بزرگ شدن حتی اگه مشکلی هم نباشه مضطرب و نگرانند؛ چونکه باورشون اینه که این وضعیت پایدار نیستو کاملا موقتی‌ی. یعنی اگه برن جایی واسه تفریح، تو دلشون مضطرب و نگرانند.

من یه همچین آدمیم!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۱۹

این خونواده-هایی که پولدارن و بالاشهر تهران یه خونه-ی خوشگل و بزرگ دارن. اینایی که مذهبی-ان، مودب-ان، باشخصیت-ان، صداشون تا حالا بیشتر از 12 نشده. به هم احترام میزارن. به هم توهین نمیکنن. همدیگرو دوست دارن. همدیگرو به هر بهانه و یا بدون بهانه میبوسن؛ زن و شوهر همدیگرو، پدر و مادر و بچه ها همدیگرو. اینایی که صبح زود گرمکن تنشون میکنن میرن پارکِ نزدیک خونشون نرمش میکنن، بعدش میرن دوش میگیرن. به جای چایی تو صبحونه شیر یا آب پرتقال میخورن. مهربونن. با هم حرف میزنن. کارهای خیر میکنن. سرپرستی چند تا بچه-ی بی-سرپرست رو به عهده گرفتن. باسوادن. تحصیلکردن. خونه-شون بزرگه. اینایی که خونه-شون یه حال بزرگ داره بعدش پله میخوره میره بالا؛ اتاق خواب-ها اون بالاست. دختر خونواده اتاقش کلا صورتی-ی. پسر خونواده اتاقش کلا قرمزه. بچه ها همدیگرو دوست دارن و با هم مهربونن. به هم کمک میکنن و با هم دعوا نمیکنن. پدره واسه پسرش کلی چیز میخره میبرش تو مسابقات ورزشی و بازی کردنشو تماشا میکنه و تشویقش میکنه. دختره که از بیرون میاد تا باباشو میبینه میره جلو دستاشو دور گردن باباش حلقه میکنه بعد از چند تا بوس کوچولو، میگه خیلی دوست دارم باباجون. مادر خونواده خیلی مهربونه. خیلی هم خوش سلیقه. هر دفعه غذا رو یه جور خاصی تزئین میکنه. کیک میپزه غذاهای عجیب و غریب درست میکنه. بچه هاشو خیلی دوست داره، آقای خونه رو بیشتر. خیلی مهربونه. اینایی که سفر زیاد میرن. فرانسه، ایتالیا و... . آقای خونه اگه خونه باشه به خانم خونه کمک میکنه، تو آشپزی تو هر کاری. وقتی خانم خونه ایستاده و داره جلوی اجاق گاز یا میز آشپزخونه غذا رو آماده میکنه یا یه چیزی رو خورد میکنه آقای خونه یواشکی میاد از پشت بغلش میکنه و سرشو از روی شونه-ی خانم خونه میاره جلو و آروم میگه خیلی دوست دارم خانومی، خیلی خوبی. اینایی که شبا شام سبک مثلا یه چیزی شبیه سالاد میخورن. اینایی که هیچ کدوم از اعضای خونواده اضافه وزن ندارن. اینایی که همشون در سلامتی کامل به سر میبرن. اینایی که میز پینگ پنگ دارن و باهم بازی میکنن و بعضی وقتا هم لیگ برگزار میکنن. اینایی که شبا یه فیلم خوب تهیه میکنن و همه با هم میبینن. اینایی که خیلی مهربونن. اینایی که شبا نسکافه با یه تیکه کیک کوچولو میخورن. اینایی که ماه رمضون همه با هم روزه میگیرن. اینایی که اهل کتاب و مطالعن. اینایی که اهل شعر و ادبیاتن. اینایی که خیلی خوشحالن. اینایی که همیشه به هم لبخند میزنن. اینایی که هرگز دیگران رو تحقیر و تمسخر نمیکنن. اینایی که با همه مهربون و بزرگوارانه برخورد میکنن. اینایی که به همه احترام میزارن. اینایی که قوانین رو رعایت میکنن. اینایی که محیط زیست رو آلوده نمیکنن. اینایی که با همدیگه بازی-های جورواجور میکنن. اینایی که به نظر هم احترام میزارن. اینایی که خوش لباسن. اینایی که خوشتیپن. اینایی که موهای همه-ی اعضای خونواده طلایی و لَخته. اینایی که از لباس پوشیدن خانم خونه و دختر خونه مشخصه خیلی با حیا و با شخصیت و نجیبن. اینایی که صورتشون سفیده و دماغشون کوچیکه و یه برق و نجابت و مهربونی-ای تو چشماشونو. اینایی که تناسب اندام دارن. اینایی که خیلی خوبن. اینایی که خیلی مهربونن.

اینارو...

اینارو خیلی دوست دارم.

 :)

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۰۸
وقتی سرِ کسی داد میزنم، دعوا میکنم، بد میشم، خودخواه میشم، بی رحم میشم؛ از خودم بدم میاد.
بعضی وقت ها هست که یه خرابکاری ای کردی و نگرانی که در آینده ی نزدیک قرار صداش دربیاد. اون لحظه ها خیلی بدن. خدا نصیب هیچ کس نکنه.
یه وقتایی هست به خاطر یه چیز بیخودی با دوست نزدیکت دعوا میکنی و سرش داد میزنی و قهر میکنی. خدا نصیب نکنه.
بعضی وقت ها هست یه فرصتایی رو از دست میدی که بعدا افسوسشو میخوری. خدا نصیب نکنه.
یه زمانهایی هم هست که هیچ امیدی به آینده نداری. خدا نصیب نکنه.
به نظر من بیشتر از هر اتفافی این فکر کردن به اون اتفاق و پرورش دادنش تو ذهن آدمه که آدمو اذیت میکنه. بنابراین تو این جور وقتا بهتره فکر خودمونو با یه چیزای دیگه مشغول کنیم چون در غیر این صورت ممکنه به یه کارهای عجیب و غریبی دست بزنیم.
یکی از کارهای مفید برای دور شدن از این فضاها دیدن کلیپ های طنز و خنده داره یکی دیگش هم صحبت کردن و درددل کردن با یه دوسته.
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۲۷

به نظرم زندگی زمانی قشنگ میشه که به جزئیات توجه کنیم.

مثلا چقد خوب میشد که واسه سال 95 سفره هفت سین بچینم. ولی به احتمال زیاد نمیشه.

سبزه باشه، ماهی قرمز باشه. قرآن باشه. آینه باشه. خیلی باحاله.

چه راحت و ساده داریم بعضی چیزا رو از دست میدیم.

مثلا همین چهارشنبه سوری. چی بود و چی شد؟ اون اوایل رسم این بود که هفت تا آتیش درست کنیم از روشون بپریم بگیم زردی من از تو سرخی تو از من. الان فقط صدای ترقه میشنویم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۱

من فیلم تعبیر وارونه یک رویا رو خیلی دوست دارم. هر چند داستانش خیلی تخیلی بود و غیر قابل باور، ولی دوست داشتم نگاش کنم. بیشتر از همه از خونه ی اون آقای مهندس خیلی خوشم اومد. دوست دارم خونم اونطوری باشه :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۸
از این دخترایی که روسریشونو لبنانی میبندن خوشم میاد. دوست دارم با یه دختر چادری که روسری لبنانی میبنده ازدواج کنم. خوش اخلاق و مهربون باشه. ازم چهار پنج سال و سانت کوچیکتر باشه. قانع هم باشه که اول زندگی منو تو خرج نندازه.
مثلا چه نیازی هست که جشن ازدواج بگیریم. یه عقد تو دفتر ازدواج میکنیم بعدشم میریم مشهد زیارت.
والسلام
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۲