خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

آخرین نظرات
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۶:۵۸ - کنت مونت کریستو
    :دی
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۰:۰۴ - ....جلیس العقل ....
    بله.
  • ۶ بهمن ۹۶، ۲۰:۵۰ - sorna nik
    نه

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سربازی» ثبت شده است

دیشب تو خبر شنیدم که حسن عباسی رو به دلیل توهین به ارتش بازداشت کردن. از صفحه اینستاگرام وحید یامین پور فهمیدم که اون صحبت‌ها مربوط به چند سال پیش بوده. امروز تو آپارت گشتم ببینم چی گفته؛ به نظرم آقای عباسی قصد توهین به ارتش رو نداشت، فقط داشت میگفت آمریکا دوست داره سپاه مثل ارتش باشه و دخالت تو سیاست و مسائل دیگه نکنه. و الا صحبت‌های دیگه آقای عباسی نظر مثبت ایشون درمورد ارتش رو نشون میده.

من سرباز ارتش بودم. قبول دارم که نقش ارتش تو جنگ خوب نشون داده نشده. تو آموزشی به ما گفتن که عملیات‌ها یا توسط ارتش انجام میشده، یا به صورت مشترک با سپاه بوده و یا اینکه ارتش پشتیبانی عملیات رو برعهده داشته.

خوبه آدم بین دو نفر خودی، صلح و آشتی برقرار کنه و حرف‌های تفرقه‌آمیز رو بپوشونه نه اینکه از هر چیز کوچیکی بهانه واسه دعوا درست کنه.

نسل حافظه کوتاه مدت

دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵

یکی از خواهرهای وبلاگی به صورت خصوصی برام نوشت که:

سلام (:

کاش توی اون کادر بالا ، یه جایی هم برای کتاب میذاشتین (:
حقیقت اینه که من زیاد اهل کتاب خوندن نیستم. یعنی زیاد حسم نمیگیره که کتاب بخونم. البته بعضی وقتا هم خیلی جوگیرانه کتاب میخونم. باید بگم که توی سربازی فرصت زیادی برای مطالعه ی کتاب داشتم به طوری که توی یکی از کمدها یه قفسه ی کتاب درست کردم:
اما به طور کلی خیلی کم کتاب میخونم. از کتاب هایی که خوندم میتونم به اِرمیا نوشته رضا امیرخانی، لشکر خوبان خاطرات مهدی قلی رضایی و بی شعوری نوشته خاویر کرمت اشاره کنم.
یکی از علت هایی که کم کتاب میخونم اینه که تا به حال نشده احساس کنم که کتاب خوندن تاثیری تو زندگیم گذاشته. یعنی من بعد از دیدن یه فیلم خوب بیشتر احساس تحول میکنم تا بعد از خوندن یه کتاب خوب. یکی از علت های دیگش هم اینه که من ذهنمو یکم تنبل کردم؛ طوری که تحمل خوندن متن های طولانی رو ندارم.
نمابشگاه کتاب تهران
خوب شد این بحث پیش اومد تا در مورد نمایشگاه کتاب هم حرف بزنم. من سه بار تا حالا نمایشگاه کتاب رفتم. یه بار از طرف دانشگاه ما رو بردن. بار دوم خودم رفتم. بار سوم هم که به خاطر سربازیم تهران بودم، رفتم. امسال نرفتم. نمایشگاه کتاب جایی خوبیه. اگه اهل مطالعه باشید میتونید با کتاب های جدید ناشران و نویسندگان آشنا بشید. اگه کتاب های دانشگاهی و کنکوری بخواید میتونید اونجا پیداشون کنید. در کل چیز بدی نیست. ولی اکثرا حتی خود من بیشتر به جنبه ی سرگرمی و تفریحی نمایشگاه کتاب توجه داریم. اینکه میریم با دوستی-رفیقی یه دوری میزنیم، چارتا کتاب ورق میزنیم. اگه دوست داشتیم یه کتابی هم میخریم؛ خدا رو چه دیدی شایدم خوندیمش!
 
آقای وحید یامین پور تو اینستاگرام یه مطلبی منتشر کردند که بخش هایی از اون رو در ادامه میتونید بخونید:

"نسل حافظه کوتاه مدت" 
عامه مردم تصور می کنند استفاده بیشتر از تکنولوژی های ارتباطی نوین باعث رشد فکر و دانش می شود. ولی بررسی ها نشان می دهد این نسبت عکس است. یعنی مصرف زیاد این تکنولوژی ها به خصوص شبکه های اجتماعی باعث سطحی نگری، کم سوادی، اختلال در تمرکز و آسیبهای ذهنی می شود. 
در اینجا از جملاتی از امبرتو اکو استفاده می کنم؛ اکو می گوید:
"این نسل هرچه می‌گذرد، کمتر و کمتر از بر می‌کند و یاد می‌گیرد، چون عادت کرده با فشار یک دکمه همه چیز را به حافظه دستگاه‌ها بسپرد. این باعث نحیف شدن و آتروفی حافظه جمعی و فردی و قدرت یادگیری جوان‌ها می‌شود.
همه همکارهای من در دانشگاه برای من نقل می‌کنند که دانشجویان نسل‌های اخیر بعد از 30 دقیقه حتی یادشان نمی‌آید موضوع بحث چند دقیقه قبل چه بود. این در حالی است که همه‌شان با کامپیوتر‌هاشان دارند نت برمی‌دارند و با موبایل‌ها از تخته کلاس عکس می‌گیرند. من اسم این‌ها را گذاشته‌ام «نسل حافظه کوتاه‌مدت». در مقابل حافظه‌های کوتاه‌مدت هیچ راه روشنی وجود ندارد!"

پیام اون خواهر به علاوه نوشته ی این برادر منو به کتاب خوندن ترغیب کرد. امیدوارم بتونم اهل مطالعه شم :)

امروز رفتیم ییلاق

جمعه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵

امروز رفتیم ییلاق. فکر میکنم بیشتر از یک سال میشد که ییلاق نرفته بودم. فکرشو نمیکردم اینقد خوب باشه. فکرشو نمیکردم اینقد حال بده.البته ما واسه انجام کاری رفته بودیم. کلّی ویتامین D جذب کردم D: چقد گذشت زمان میتونه متفاوت حس بشه. مثلا امروز به اندازه ی سه روز به نظرم طول کشید.

من کلا اهل مسافرت رفتن نیستم و معمولا سفر رفتن واسم چیز بی معنی ای یه. یعنی مسیر سفر واسم بی معنی ی. فقط مقصد واسم مهمه. از اصفهان و شیراز رفتن زیاد خوشم نمیاد. بهترین سفری هم که رفتم یه سفری بود که به مشهد رفته بودیم. نزدیک یک هفته و تنها کاری این مدت خیلی بهم حال میداد زیارت بود. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام. ولی یه چیزی که از همه ی سفرها معمولا دوست دارم، نماز مسافره، نماز شکسته :) مخصوصا نماز ظهر و عصر شکسته. خیلی خوبه. اصلا یه لذت دیگه ای داره.

+ همیشه خیلی دوست داشتم موهام بلند و صاف باشه. امیدوارم این تابستون به این خواستم برسم.

++ این روزا موقع خوندن نماز مغرب بوی دل انگیز شهر رمضان به مشام میرسه :) وای خدا یاد ماه رمضون سربازیم افتادم. بهترین ماه رمضون عمرم ماه رمضونی بود که تو سربازی داشتم. فوق العاده بودا.

+++ خداجان خیلی دوست دارم. خداجان خیلی دوست دارم. خداجان میخوام بغلت کنم نه از سر شدت غم و تنهایی بلکه از سر شدت حال خوب :)

 

 

ارشد؛ ثبت نام کردم اما شرکت نکردم

جمعه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵

چند ماه اولی که رفتم بودم سر یگان خدمتیم چند تا از کتابای ارشدو باخودم برده بودم که بعد از ظهرها بخونمشون. هرچند موفق شدم که کتاب ساختمان داده رو کامل بخونم ولی اینقد افکار جورواجور تو سرم رژه میرفتن که بی خیال ارشد شدم. سوال هایی که از قبلتر از سربازی وارد مغزم شدنو هنوزم که هنوزه دست از سرم برنداشتن. اینکه ارشد بخونم یا نه؟ اینکه اصلا قبول میشم یا نه؟ اینکه برم سراغ کار یا درس؟ اینکه آیا اصلا کار میتونم پیدا کنم یا نه؟ اینکه واسه خودم کار کنم یا دیگران؟ اینکه تهران کار کنم یا شهرستان؟

خلاصه در طول این روزها یه روز واسه ارشد میخوندم یه روز به کار فکر میکردم. تا اینکه بهمن ماه واسه گرایش مهندسی کامپیوتر و همینطور فناوری اطلاعات ثبت نام کردم.

پنجشنبه و جمعه ی همین هفته آزمون ها برگزار شدن و من شرکت نکردم.

محل آزمون رو تهران انتخاب کردم چون فکر میکردم 16 و 17 اردیبهشت به بهانه ی نمایشگاه کتاب تهران خواهم بود. فکر میکردم کارم خیلی حساب شدست.

من که میخواستم توی یکی از دانشگاه ی خوب تهران (روزانه) قبول بشم فهمیدم برای رسیدن به این هدف باید حداقل رتبم زیر 200 بشه و چون احتمال این مورد رو خیلی کم دیدم بی خیال وقت گذاشتن واسش شدم.

مهمترین علت شرکت نکردنم آماده نبودنم بود. البته اینکه عروسی پسرعموم پنجشنبه بود بی تأثیر نبود. اینکه خاله اینام اومدن شمال بی تأثیر نبود.

 

+ جرقه ی این نوشته «دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست / کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست» بود.

هفت هشت سال پیش کمتر کسی بود که به اندازه ی من تلویزیون نگاه کنه. یعنی من پیام بازرگانی ها رو هم حفظ بودم! مثلا بعضی وقتا از یه نفر میپرسیدم فلان پیام بازرگانی رو دیدی که اینطوریه......؟ بعد اگه میگفت نه، تو دلم میگفتم آخه چطور اون پیام بازرگانی رو ندیده؟!! اون که خیلی معروفه؛ چند بار تو روز نشون میدن اونو؛ معلومه اصلا تلویزیون نگاه نمیکنه ها! فکر میکردم همه مثل خودم تلویزیونو حفظن.

با دانشگاه رفتن میزان استفاده ی من از تلویزیون کمتر و کمتر شد.

توی سربازی اما مجبور بودم بیشتر وقت خودمو با تلویزیون پر کنم. بنابراین به همراه بچه ها خودمو با دیدن اصل و تکرار برنامه های شبکه نسیم سرگرم میکردم. از برنامه های که بیشتر از همه میدیدیم خندوانه، شبکوک و مهمونی(سری اول) بود. من عاشق برنامه مهمونی بودم. اصلا عشق میکردم با این برنامه. شبکوک بد نبود. خندوانه خداییش ما رو خوب سرگرم کرد؛ مخصوصا اون مسابقه ی خنداننده ی برتر.

اخیرا برنامه های زیادی از تلویزیون نگاه کردم(میکنم):

دستپخت از شبکه یک: یک مسابقه ی آشپزی حرفه ای بسیار جذاب.

شبکوک از شبکه نسیم: این سری شبکوک خیلی خوب بود؛ صدای مصطفی مهدی، خیلی خوب بود؛ماشاءالله؛ بهش میگفتم محسن یگانه 2؛ خوب شد پورصائب اول شد؛ به نظرم حقش بود؛ آهنگ «آره عاشقتم» که واسه کار آخر خوند دوست داشتم.

خندوانه از شبکه نسیم: البته دیگه کمتر حال خندوانه دیدن رو دارم؛ ولی خب بعضی از قسمتاش جذابن.

دورهمی از شبکه نسیم: هرچند که این کار کاملا کپی هست ولی با این حال جالب و جذابه و دوست دارم ببینمش.

خانه ما از افق: یه مستند-مسابقه ی اقتصادی که از دیدنش لذت بردم و البته آموزنده هم بود.

 

راجع به تحویل سال 95 باید بگم که از برنامه ی سه ستاره بدم میاد. فقط یکم گفتگو ژیلا صادقی با محمدرضا فروتن رو دیدم.

 

+ دیگه کمتر دستم به نوشتن میره

من از بچگی زیاد اهل بیرون رفتن نبودم. یعنی بیشتر وقتمو تو خونه سپری میکردم. بنابراین ارتباطم با مردم خیلی کم بود. این موضوع باعث شد من آدم ساده ای بشم. البته به نظرم این دوری از جامعه یه حداقل خوبی هم داشت. اونم اینکه من از بچگی گوشم به فحش های ناجور عادت نکرد. یعنی اصلا فحشی نمیشنیدم. بچه های محله ی ما خیلی بچه های خوبی بودن و هستن و من یادم نمیاد که به همدیگه فحش ناموسی داده باشن. خدا رو شکر. ان شاء الله خدا حفظ کنه همشونو. با این وجود تو اون دوران وقتی بچه هایی که از من بزرگتر بودن میخواستن یه جوک غیرمجاز تعریف کنن نمیذاشتن من بشنوم. چون من کوچیکتر بودم احساس مسئولیت میکردن و نمیذاشتن من پیششون باشم و میگفتن تو برو.

همینطور من بزرگ شدم. تو بعضی از پایه ها تو مدرسه بعضی فحاشی ها به گوشم می رسید ولی خب من سعی میکردم زیاد توجه نکنم و البته خدا رو شکر موفق شدم که دهنم به گفتن اون قبیل ناسزاها باز نشه و گوشم به شنیدن اونا عادت نکنه.

این ها گذشت تا سربازی. تو دو ماه آموزشی سربازی به اندازه ی کل عمرم از سربازا فحش شنیدم. یعنی هر جمله ای که میگفتن یه کلمه ی نامناسب زشت توش به کار رفته بود. من از قبل با خودم قرار گذاشته بودم که تو آموزشی زیاد با کسی حرف نزنم و البته موفق هم بودم. واسه همین بچه ها میگفتن تو افسردگی داری. هرچند داشتم ولی علت اصلی کم حرفیم این بود که هیچ موضوع مشترکی برای حرف زدن بین خودم و اونا پیدا نمیکردم و اصلا جرئت نمیکردم با کسی حرف بزنم چون هر لحظه ممکن بود از سر عادت برگرده یه حرف زشتی بهم بزنه. واسه همین من مودب ترین ها رو انتخاب کرده بودم و با اونها هم یه ارتباط حداقلی داشتم.

توی یگان خدمتیم سر همین فحش دادن با یکی از هم خدمتی-هام که الان دیگه یکی از دوستام هست دعوام شد. دعوای من کمتر از دو سه دقیقه تا نهایت پنج دقیقه طول میکشه که تو اون مدت صدام بلند و درشت میشه و حرف هام کاملا صریح و جدی میشن. جلوی من داشت به طور ناجوری پشت سر یه نفر فحش ناموسی میداد. تحملش واسم ممکن نبود.

اما چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم باب شدن ناسزاگویی و استفاده از کلمات زشت بین دخترهاست.

مثلا چند وقت پیش با دخترخانمی از طریق تلگرام گفتگو (نوشتاری) میکردم که به قدری بد حرف میزد که...ولش کن اصلا

یا مثلا چند وقت پیش پروفایل اینستاگرام یه دختری رو دیدم که نوشته بود...ولش کن اصلا

یا مثلا چند وقت پیش توی نظرات یه پست تو اینستاگرام یه دختری نوشته بود...ولش کن اصلا

جالب این بود که این مورد آخر داشت از رهبری دفاع میکرد. میخواست بگه شما همتون چرت و پرت میگید، گفت شما همتون ..... میگید. بعدش آخرش نوشته بود جانم فدای رهبر! هر چند گفت که مجبور شده بی ادب بشه ولی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.

متاسفانه این بددهنی خیلی رایج شده. بین همه. بین پسر و دختر. کوچیک و بزرگ. حتی من از بزرگترها و پیرمردها هم حرف های زشت میشنوم. خیلی بده.

یکی از ویژگی های بهشت که خدا تو قرآن در آیات 25 و 26 سوره واقعه بهش اشاره میکنه همینه که: 

 لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا ﴿٢٥﴾ إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا ﴿٢٦﴾
«بهشتیان در بهشت، نه حرفهای لغو و بیهوده می شنوند و نه گفتار و سخنان گناه آلود، بلکه تنها چیزی که می شنوند سلام است وبس.» 

خدایا به خودت قسم وقتی مُردم منو ببر بهشت...

ببخشید که طولانی شد

145

جمعه ۶ فروردين ۱۳۹۵

به نظرم تو این دنیا هیچ چیزی اتفاقی نیست. یعنی اگه چند تا اتفاق بیفته که با هم هماهنگ و مرتبط باشن تصادفی نیست.
یادمه یه بار سرپرستِ قسمتی که خدمت سربازیمو اونجا انجام دادم بهم یه چک به مبلغ 145 هزارتومن داد و گفتش که وصولش کنم بریزم تو یه حساب دیگه.
چون بانکِ چک و بانک حسابی که قرار بود پولو توش بریزم باهم فرق داشتن مجبور بودم دو تا بانک برم.
اول رفتم بانک چک. دکمه ی نوبت دهی دستگاه رو زدم. شماره ی من 145 بود. جالب بود واسم ولی زیاد عجبیب نبود. گفتم حتما تصادفی شده.
چک رو وصول کردم رفتم بانک دوم. فکر کردم بهتره که اول فیش واریز رو پرکنم بعدش نوبت بگیرم تا متصدی رو منتظر نذارم. بعد از نوشتن فیش به سمت دستگاه نوبت دهی رفتم و دکمه رو فشار دادم. شمارم 145 بود.
من آدمی هستم که معمولا همه چیز رو به هم ارتباط میدم. واسم خیلی عجیب بود که چطوری مبلغ چک و دو تا نوبت تو دو تا بانک باهم یکی شدن.
به نظرم این اتفاقات تصادفی نیستن. اتفاقاتِ زیادِ دیگه ای هم میفته که خیلی به هم مرتبطن ولی ما معمولا یا متوجهشون نمیشیم و یا درموردشون فکر نمیکنیم.

عباس آقا تاریخ میدانست!

چهارشنبه ۴ فروردين ۱۳۹۵

سربازی بهم یاد بود که از روی ظاهر افراد در موردشون قضاوت نکنم؛ ولی روزهای اخیر چیزهایی دیدم که باعث شد این موضوعِ امکان وجود تضاد بین ظاهر و باطن افراد، بیشتر واسم جا بیفته.

یه بارش وقتی بود که من و پسر خالم داشتیم از تهران به رامسر میومدیم. چون ماشین گیر نمیومد مجبور شدیم که بیایم رشت، بعدش از رشت بیایم رامسر. چیزی که واسه ی من جالب بود راننده ی ماشینی بود که ما رو به پل جانبازان رشت رسوند. حرف هایی که میزد اصلا به ظاهرش نمیخورد. انگار تلویزیون رو من هم تأثیر گذاشته؛ چون انتظار ندارم مردم شهرستان با لهجه های خودشون حرف های بدردبخور و به-روز و درست و حسابی بزنن.

اما چند شب پیش همسایه-مون عباس آقا که معمولا حاج عباس صداش میکنن به همراه خانومش از ساعت (فکر کنم) حدودا هشت و نیم تا یازده شب به منظور عیددیدنی خونه ی ما بودن. من تا قبل از این شک داشتم که آیا آقا عباس سواد داره یا نه ولی تو این چند ساعتی که خونمون بودن چیزهایی شنیدم که داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم که آیا این همون عباس آقاست که داره این چیزها رو میگه! بیشتر صحبت هاش در مورد تاریخ بود. انگار هر روز تاریخ مطالعه میکنه. مثلا محدوده ی مرزهای ایران در زمان هخامنشیان رو میدونست که مثلا از فلان طرف تا آفریفا، از فلان طرف تا خاور دور، از فلان طرف تا قفقاز، از فلان طرف تا هان یا چین و... بوده. یا مثلا گفت که فلان تاریخ-دان خارجی (فکر کنم یونانی) گفته که خبر پیروزی ایرانیان بر روم حدودا نیم ساعت بعد به دربار ایران رسید؛ چطوری؟ میگفت بالای بلندی کوه ها با علائمی از قبیل آتش روشن کردن اعلام پیروزی میکردن؛ کوه به کوه این کار رو ادامه دادند تا خبر رو از روم به ایران رسوندند.

واقعا نمیشه از روی ظاهر آدما درموردشون قضاوت کرد!

کَفَ‌م زده بالا!

سه شنبه ۳ فروردين ۱۳۹۵

یه اصطلاحی تو سربازی هست به نام کف‌برگ. کف‌برگ همونطور که ازش پیداست به کسی گفته میشه که همیشه برگه‌ی مرخصی کف دستش باشه و آماده‌ی رفتن به بیرون از پادگان باشه.

تو سربازی لحظاتی هست که سرباز طاقت نداره تو پادگان بمونه و فقط میخواد هرچه زودتر بره خونه. تو اون لحظه میگن طرف کف‌ش زده بالا.

من الان کف‌م زده بالا. کف‌‌م زده بالا برای متأهل شدن، برای ازدواج، برای داشتن یه نفر که دوستش داشته باشم، برای داشتن یه نفر که دوستم داشته باشه...

الان وقت ازدواجم نیست. خودم میدونم اینو.

ولی نمیدونم چی‌کار کنم. دوست‌م ندارم دختر مردم‌و الاف خودم کنم و یا صرفا به خاطر احساس تنهایی کردنم از یه نفر سوء استفاده کنم.

امیدوارم.

خدایا شکرت.

پشت خط مقدم

پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴

این اولین باری بود که روز چهارشنبه‌سوری تهران بودم. سه شنبه یعنی روز قبل از ترخیصم، تو پادگان شیفت بودم!! غروب یه لحظه اومدم تو حیاط پادگان ببینم چه خبره؛ احساس کردم پشت خط مقدم جبهه در حال پشتیبانی عملیات هستم!) یا اینکه تو فلسطین، لبنان یا سوریه سکونت دارم!!!

ولی اون بالن‌های آرزو تو آسمون جالب بودن.

بادیگارد

پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴

دیروز دوبار گریه کردم.

بار اول وقتی بود که میخواستم از درِ دژبانیِ پادگان بیرون بیام. هم‌خدمتی‌مو بوسیدم و بغلش کردم. بهش گفتم اینجا تو تنها کسی بودی که دوست داشتم ببوسمش. واقعا هم همینطور بود. یه جوری بود واسم. دوست داشتم ببوسمش. بعضی وقتا اینقد میبوسیدمش که از دستم عصبانی میشد!

بار دوم موقع تماشای فیلم بادیگارد ابراهیم حاتمی‌کیا بود. فیلم خیلی قشنگیه. بازی‌ها خوب بود. فیلمنامه خوب بود. جلوه‌های ویژه‌ی میدانی عالی بود. موسیقی متن عالی بود. ابراهیم حاتمی‌کیا، عالی بود. دمت گرم. اجرت با شهدا.

مصاحبه با خودم پیرامون سربازی

چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴
۱) کی ترخیص شدی؟
امروز صبح.
۲) الان چه حسی داری؟
احساس خاصی ندارم. به اندازه‌ی یه ترخیصی خوشحال نیستم. تقریبا ناراحتم.
۳) چرا؟ یعنی دوست داشتی بازم خدمت کنی؟
نه اصلا. برای رفتن از پادگان لحظه شماری میکردم. ولی الان غمگینم. به نظرم کم‌کم بهتر میشم.
۴) سربازی چطور بود؟
بد نبود. من چیزهای خوبی یاد گرفتم ولی لحظه‌های (به قول سربازا) تو‌مخی  هم کم نداشت.
۵) به نظرت سربازی آدمو مرد میکنه؟
بستگی داره.
۶) به چی؟
به همه‌چی.
۷) مثلا؟
به خودت، به اینکه کجا خدمت میکنی، فرمانده و هم‌خدمتی‌یات و...
۸) چه توصیه‌ای به سربازهای درحال خدمت داری؟
سخت نگیرید، گذشت کنید، به اینکه چقد از خدمتتون مونده فکر نکنید و تا میتونید خودتونو مشغول کنید و البته به‌نظرم اگه بتونید تو این ۲۱ ماه یه چیزی یاد بگیرید خیلی خوب میشه.

دوست دارم گریه کنم

جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴

حالم یه جوریه. یه جور عجیب. یه جور غمگین.

امشب قراره برگردم پادگان. امروز آخرین روز مرخصی پایان-دورم بود. انگار همین دیروز بود که برگه-ی مرخصی رو گرفتم و اومدم خونه. همیشه موقع برگشتن به پادگان یه غمِ سختی تمام وجودم رو میگیره؛ واسه همین تو طول سربازی دوست نداشتم زیاد مرخصی بیام. با این که تاریخ ترخیصم سوم فروردین نود و پنجه ولی بازم اون غمِ سنگین به سراغم اومده.

دیشب نخوابیدم. یعنی ساعت پنج و نیم یا شیش صبح خوابیدم. دیشب که نه، بامداد امروز فیلم The fault in our stars رو دیدم. کم Depress بودم، بیشتر شد. فیلمش قشنگه ولی افسردگی میاره. الان یه حالی-ام. احساس میکنم که هیچی از زندگی نفهمیدم. احساس کوچیکی میکنم. نمیدونم که چرا فکر میکنم سرطان دارم. شاید یکی-دو ماه میشد که گریه نکرده بودم. این فیلم باعث شد یه چند تا دونه اشک بریزم. ولی کافی نیست. دوست دارم یه دل سیر گریه کنم. شاید بهتر باشه یه بار دیگه ببینمش.

سجاد تو که خوب بودی

جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴

بعد از تموم کردن سال اول دبیرستان تو یه مدرسه نمونه دولتی برای سال دوم به یه هنرستان فنی و حرفه ای رفتم. یادمه یه روز روی پله های اون مدرسه نشسته بودم که یکی از دوستای قدیمیم منو دید و گفت: سجاد تو اینجا چی کار میکنی تو که خوب بودی.

چند رو پیش تو پادگان یکی از دوستای دوران دانشگاه رو دیدم. اون بهم گفت: ارشد نخوندی، تو که خوب بودی.

خدا کنه تو جهنم یکی نبینه منو بگه: سجاد تو اینجا چی کار میکنی، تو که خوب بودی.

یکی از چیزهایی که خیلی دوست دارم اینه که تو یه کار متخصص بشم. طوری که از همه جا بیام دنبالم تا کارشونو درست کنم و منم بتونم.

اینجا بیشتر شبیه توئیتر شده. اتفاقا امروز بعد از مدت ها یه سر زدم به توئیتر. چقد فرق کرده. به نظرم بهتر بود فقط متن کوتاه بود. دارن داغونش میکنن.