۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم» ثبت شده است

Room

فیلم Room رو دیدم

قشنگ بود

یه جوریایی شرح حال خودمه اصلا! :)

  • سجاد بوداغی
  • پنجشنبه ۳ فروردين ۹۶

نظرم در مورد چند تا فیلم، فیلم-تئاتر و مستند

فیلم

ایستاده در غبار؛ خوب بود

سیانور؛ طراحی صحنه و لباس خوب بود ولی فیلمنامش به نظرم خوب نبود. در کل خوشم نیومد. من گیج میشدم که هر صحنه مربوط به حال هست یا گذشته ی نزدیک یا گذشته ی دور!

کوچه بی نام؛ خیلی خوب بود

هامون؛ خوشم نیومد

---------------------------

فیلم-تئاتر

آوازه خوان تاس (صحرا فتحی)؛ خوب بود

سیستم گرون هلم؛ خوب بود

مضحکه ای شبیه قتل؛ خنده دار بود

باغ آلبالو؛ خوب بود، بد نبود

---------------------------

مستند

میراث آلبرتا ۳؛ خوب بود

کارخانه ی جهان و امپراطوری مورچگان؛ خوب بود ولی تهش معلوم نشد ما باید چی کار کنیم یعنی راه حل دقیق و مشخصی رو پیشنهاد نداد

  • سجاد بوداغی
  • چهارشنبه ۲ فروردين ۹۶

پیشنهادهای دیدنی و شنیدنی

فیلم «بیخود و بی جهت» از «عبدالرضا کاهانی»: خوب بود

مستند «من انرژی هسته ای نیستم»: بد نبود ولی آخرش هیچ جمع بندی و نتیجه گیری ای نداشت!

تئاتر-فیلم «شام با دوستان»: خوب بود

فیلم «گاو» از «داریوش مهرجویی» خوب بود؛ آخرش خیلی تاثیرگذار بود، خیلی...

- نمیدونم قبلا گفته بودم یا نه که آهنگ «لعنتی» «محمدرضا گلزار» رو دوست دارم

- وای! اگه اجرای زنده بهت قول میدم از محسن یگانه رو ندیدن، حتما ببینید. فوق العادست!

- اگه مجرد هستین و به ازدواج فکر میکنید پیشنهاد میکنم برنامه «محرمانه خانوادگی» شبکه افق رو ببینید.

  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵

از فیلمای خیلی خیلی تخیلی بدم میاد

از فیلم‌های خیلی خیلی تخیلی بدم میاد.

چند روز پیش فیلم « Interstellar | میان ستاه ای » رو دیدم. بد نبود. ولی زیاد خوشم نیومد. میتونم بگم یه تقللید از فیلم Contact بود که بهش پر و بال داده بودن. فیلم Contact رو خیلی دوست دارم.

فیلم دیگه ای که دیدم « The Matrix » بود که اصلا خوشم نیومد. از فیلم های استعاره‌ای ی افراطی بدم میاد. فقط اون صحنه که نشون داده بود که همه‌ی آدما شبیه جنین تو اون دستگاه‌ها هستن خیلی شگفت‌انگیز بود!

فیلم سوم « Tomorrowland » بود که به قدری تخیلی بودنش دلمو زد که نتونستم تا بیشتر از نصف‌شو ببینم.

  • سجاد بوداغی
  • چهارشنبه ۳۰ تیر ۹۵

۱۳

فیلم ۱۳ « هومن سیدی » رو دیدم. فیلم خوبی بود. فقط داستان دیگه خیلی سریع جلو رفت. من که خودم موافق روایت سریع داستان هستم هم انتظار اینقدر سرعت رو نداشتم! بعدش؛ بمانی خیلی سریع به یه نوجوون بزهکار تبدیل شد؛ انتظار میرفت یه عقبه‌ی مفصل‌تری برای این تحول نشون داده بشه. طراحی لباس و چهره افتضاح بودا٬ افتضاح! لباس‌های اون لات و لوت‌ها رو باشخصیت‌ها و باکلاس‌ها و مثبت‌های جامعه هم نمی‌پوشن! بازی‌ها متوسط بود. ولی در کل به نظرم فیلم خوبی بود.

  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۲۹ تیر ۹۵

درباره فیلم Léon: The Professional

چند روز پیش این فیلم یعنی «لیون حرفه ای» رو دیدم. اما برای اینکه بتونم نظرمو درموردش بگم بهتر دونستم که یه بار دیگه ببینمش.

این فیلم که محصول سال 1994 هست داستان یه قاتل حرفه ای به نام لیون هست که در همسایگی خانواده ای زندگی میکنه که ماتیلدا دختر دوازده ساله ی اون خونوادست. زمانی که ماتیلدا برای خرید بیرون میره، پدرش و مادر ناتنی و خواهر ناتنی و همینطور برادر چهار ساله-ش توسط مامورین مبارزه با مواد مخدر که با حفظ سمت جزء باند تبهکاران مواد مخدر هم هستن، کشته میشن. ماتیلدا بعد از برگشت به خونه با مواجه شدن با صحنه قتل خانوادش و حضور قاتلین، به خونه ی لیون پناه میبره. ماتیلدا که تنها به خاطر کشته شدن برادرش ناراحته و فهمیده که کار لیون قتل-ه از اون میخواد که بهش آموزش بده تا بتونه انتقامشو از قاتل برادرش بگیره و...

لیون قاتل تنهایی هست که کارش کشتن قاچاقچی های مواد مخدر هست که البته به سفارش یه نفر دیگه انجامش میده و شعارش اینه: نه زن و نه بچه (زن و بچه رو نمیکشه). با وجود این، هنوز عاطفه و احساس از وجود لیون بیرون نرفته؛ از نشانه های اونم اینه که یه گلدون داره که ازش مراقبت میکنه، صبح جلو پنجره میزارتش، به برگ-هاش آب میده. به نظرم اون گلدون نمادی از خود لیون-ه.

سبک زندگی و لباس لیون و همینطور اون صحنه ای که زخم روی سینه-ش رو میدوزه من رو یاد فیلم به رنگ ارغوان ابراهیم حاتمی کیا انداخت.

یکی از نکته های خوب این فیلم اینه که تا اونجایی که میشد سعی کردن که بدآموزی و یا صحنه ی دلخراش نداشته باشه. یعنی با این که شخصیت ماتیلدای دوازده ساله توی فیلم سیگار میکشه ولی هرگز اون دختربچه واقعا سیگار نمیکشه؛ یعنی سیگار یا فقط تو دست-شه و یا اینکه میزاره رو لبش (نمیکشه). دومین موردشم اینه که ماتیلدا هیچ کی رو نمیکشه. آموزش ها با گلوله های مشقی رنگی انجام میشه. مورد بعدی اینه که ما صحنه ی کشته شدن بچه ی چهار ساله رو به طور واضح نمی بینیم. درحالی که تو فیلم شکارچی شنبه پرویز شیخ طادی (که البته فیلم خوبی هست به نظر من) صحنه های آموزش کشتن به اون پسربچه (که احتمالا براساس واقعیت ساخته شده) بسیار دردناک و دلخراش-ه.

بعضی دیالوگ های فیلم خیلی واسم جالب بود. مثلا:

ماتیلدا: من به اندازه ی کافی بزرگ شدم، فقط سنم میره بالاتر.

لیون: برای من برعکسه. سنم رفته بالاتر، فرصتی میخوام بزرگ بشم.

یا یه جای دیگه استنس-فیلد مامور پلیس و قاتل خانواده ماتیدا میگه:

وقتی واقعا از مرگ بترسی یاد میگیری قدر زندگی رو بدونی.

فیلم خیلی خوب تموم میشه. به نظرم وقتی ماتیلدا گُلی که تو گلدون لیون بود رو تو حیاط اون مدرسه میکاره درواقع جسم لیون رو تو خاک دفن کرده و بعد از اونم میبینم که دوربین میره بالا که احتمالا روح لیون بوده که به آسمون رفته.

کارگردانی، فیلمنامه، بازی بازیگرها خیلی خوبه. موسیقی متن به نظرم میتونست بهتر باشه.

آهنگ پایانش هم خوب بود ولی اگه پاسور بلد بودم به نظرم میتونست واسم جالب تر هم بشه :)

  • سجاد بوداغی
  • دوشنبه ۲۱ تیر ۹۵

پراکنده گویی شبانه

  • میدونم که قبلا اینو گفتم ولی بازم دوست دارم بگم که من عاشق شبم. به دو دلیل. دلیل اولش اینه که من دوست دارم همه چی تحت Controlم باشه و شب این حس رو بهم میده. و دلیل دومش هم سکوته. من عاشق سکوت شبم.
  • یکی از کارهایی که تو شب میچسبه فیلم دیدنه. به نظرم فیلم دیدن تو شب و فیلم دیدن تو روز با هم فرق دارن. فکر میکنم آدم تو شب احساساتش زودتر برانگیخته میشه و آمادگی بیشتری برای تبادل احساس داره تا روز.
  • پریشب از فرصت افطار تا سحر استفاده کردم و فیلم «دربند» رو دیدم. خیـــــــــــلی خوبه این فیلم.

حتی تا نیم ساعت بعد از دیدن فیلم که نزدیک سحر شده بود ذهنم درگیرش بود. وای خدا؛ چقدر من آدم های بی شیله و پیله و صاف و ساده رو دوست دارم.

  • امروز داشتم به این فکر میکردم که چرا روزی به عنوان «روز دوست» نداریم؟! که تو این روز به دوستامون تبریک بگیم.
  • به نظرم دید خدا نسبت به طرز زندگی ما مثل نگاه ما به افرادی هست که تمامِ وقت و جوونی و حتی پول-شونو صرف بازی Clash of Clans میکنن!
  • امید چیز خیلی خوبیه. زندگی با امید خیلی شیرین میشه. یعنی ممکنه یه آدمی به بهانه ی امیدی که به آینده داره چندین سال رو با شادی و خوشی زندگی کنه و حتی ممکنه هرگز اون چیزی که بهش امیدوار بوده واقع نشه ولی به خاطر وجود اون حس، پر از انرژی و نشاط شده باشه. بعضی وقتا ممکنه فقط یه جمله سرنوشت یه نفر رو تغییر بده.
  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۱۵ تیر ۹۵

انیمیشن زوتوپیا

دیشب انیمیشن زوتوپیا (Zootopia) رو دیدم. قشنگه. داستان خوبی داره. طراحی ها خیلی خوبن؛ مخصوصا طراحی چهره شخصیت ها و لباساشون. مثلا زمانی که جودی استعفا میده برمیگرده خونه واقعا از لباسش میشه فهمید که دختر مزرعه-ست.

داستانش خیلی سریع و خوب جلو میره و تعلیق یا کشش زیادی داره. زوتوپیا به طرز جالبی زن ها رو به حیوون های صید یا شکار و مردها رو به حیوون های صیاد یا شکارچی تشبیه کرده! به نظرم از امتیاز های این انیمیشن نگاه واقع-بینانه و وحدت-آفرینش هست!

به دخترایی که از مردها بدشون میاد شدیدا توصیه میشه :)

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۲۲ خرداد ۹۵

ابد و یک روز

امروز بالاخره ابد و یک روز رو دیدم. حقیقتش من با دید خوبی برای دیدن این فیلم نرفته بودم. فکر میکردم قراره یه فیلم به سبک جدایی نادر از سیمین ببینم؛ یه فیلم اپوزیسیونی (ضد حکومتی یا ضد دولتی) که تهش با ناامیدی سالن سینما رو ترک میکنی. در صورتی که اشتباه کرده بودم. فیلمش نه به سبک «جدایی نادر از سیمین» بود و نه اپوزیسیونی و نه ناامید کننده. برعکس تا حدودی هم باعث امیدواری میشد. «ابد و یک روز» فیلم خیلی خوبیه. فیلمنامه، کارگردانی، بازی بازیگرها و به نظرم تقریبا همه چیز خوب بود. ولی از موسیقی متنش راضی نبودم. یعنی اصلا فکر کنم موسیقی متن نداشت. با وجود اینکه بخش اعظم فیلم رو دعوا و بحث و جدل تشکیل میداد ولی این جنگ و دعواها برای من که معمولا سعی میکنم از دعوا و بحث دوری کنم، زجرآور نبود. خنده گرفتن هاش به موقع و موفق بود. آخرش هم به نظرم خوب تموم شد. شخصیت محسن خیلی واسم قابل درک بود؛ اینکه با وجود معتاد بودنش از برادرش سرِ توهین اون پسره دفاع کرد؛ اینکه نگران آینده ی خواهرش بود. نوید محمدزاده خوب از پس این نقش براومده بود. شخصیت شهناز یکم شلخته بود؛ من نفهمیدمش. ولی نقش لیلا به نظرم پخته شده و قابل قبول بود. این فیلم هم به فهرست فیلم های مورد علاقه ام اضافه شد.

خب خود فیلم به کنار، سوالی که واسه من مطرح شد این بود که چرا باید به صورت زوج مرتب به سینما رفت؟! البته جوابش رو خودم پیدا کردم. علتش اینه که دوتایی فیلم دیدن بیشتر میچسبه :) امروز تا حدودی از تنها رفتنم به سینما احساس حماقت کردم! ولی چون فیلمش خوب بود این احساس واسم کمرنگ شد. یعنی الان من که مفرد مذکر حاضر هستم حق سینما رفتن ندارم مگر اینکه یه مفرد مونث غایب رو حاضر کنم؟! مگر ما مجردها دل نداریم؟!

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۹ خرداد ۹۵

صرفا جهت نوشتن!

من تا اینجای زندگیم تنها بودم یا حداقل احساس تنهایی کردم. میترسم از اینکه طوری ازدواج کنم که تا آخر عمرم تنها بمونم!

 

+اینو نوشتم چون تو گوشیم یادداشت کرده بودم که بنویسمش. وگرنه مدتی هست که از فکر ازدواج اومدم بیرون تقریبا!

+ این مستند کوتاه «به همین سادگی» خوب بود

+ چند روز پیش فیلم «سر به مهر» رو یه بار دیگه دیدم. خیلی دوست دارم این فیلمو. منو یاد خودم میندازه.

  • سجاد بوداغی
  • دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۵

سه فیلم آخری که دیدم

چند روز پیش فیلم-تئاتر سه جلسه ی تراپی رو از سایت فیلیمو دیدم. دوست داشتم؛ ولی منظور نویسنده رو به طور دقیق نفهمیدم که چی میخواست بگه.

میدونید به نظر من هر چیزی مخصوصا فیلمها سه لایه دارن. لایه ی اول سطح هست. این لایه مربوط میشه به دیالوگ ها و ظاهر فیلم. لایه ی دوم داستان هستش. اینکه فیلم از کجا شروع شده؛ چه خطی رو داره دنبال میکنه؛ و به کجا میره. لایه ی سوم عمقــه. تو لایه عمق هدف اصلی سازنده ی فیلم پنهان میشه.

فیلم دومی که این چند روز دیدم فیلم برف به کارگردانی مهدی رحمانی بود. این فیلم رو هم دوست داشتم. از اون فیلم هایی که آدمو به فکر فرو میبره و دچار خلاء میکنه.

فیلم سومی هم که دیدم فیلم مریخی یا (The Martian) بود. خوب و جالب بود ولی اونقدر طولانی بود که مجبور شدم یه تیکشو بزنم جلو.

  • سجاد بوداغی
  • يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵

بادیگارد

دیروز دوبار گریه کردم.

بار اول وقتی بود که میخواستم از درِ دژبانیِ پادگان بیرون بیام. هم‌خدمتی‌مو بوسیدم و بغلش کردم. بهش گفتم اینجا تو تنها کسی بودی که دوست داشتم ببوسمش. واقعا هم همینطور بود. یه جوری بود واسم. دوست داشتم ببوسمش. بعضی وقتا اینقد میبوسیدمش که از دستم عصبانی میشد!

بار دوم موقع تماشای فیلم بادیگارد ابراهیم حاتمی‌کیا بود. فیلم خیلی قشنگیه. بازی‌ها خوب بود. فیلمنامه خوب بود. جلوه‌های ویژه‌ی میدانی عالی بود. موسیقی متن عالی بود. ابراهیم حاتمی‌کیا، عالی بود. دمت گرم. اجرت با شهدا.

  • سجاد بوداغی
  • پنجشنبه ۲۷ اسفند ۹۴

من سالوادور نیستم

سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش فیلم «من سالوادور نیستم» رو تو سینما دیدم. قشنگ بود. خنده‌دار بود. پیشنهاد میکنم اگه وقت دارید ببینیدش.

  • سجاد بوداغی
  • شنبه ۲۲ اسفند ۹۴

دوست دارم گریه کنم

حالم یه جوریه. یه جور عجیب. یه جور غمگین.

امشب قراره برگردم پادگان. امروز آخرین روز مرخصی پایان-دورم بود. انگار همین دیروز بود که برگه-ی مرخصی رو گرفتم و اومدم خونه. همیشه موقع برگشتن به پادگان یه غمِ سختی تمام وجودم رو میگیره؛ واسه همین تو طول سربازی دوست نداشتم زیاد مرخصی بیام. با این که تاریخ ترخیصم سوم فروردین نود و پنجه ولی بازم اون غمِ سنگین به سراغم اومده.

دیشب نخوابیدم. یعنی ساعت پنج و نیم یا شیش صبح خوابیدم. دیشب که نه، بامداد امروز فیلم The fault in our stars رو دیدم. کم Depress بودم، بیشتر شد. فیلمش قشنگه ولی افسردگی میاره. الان یه حالی-ام. احساس میکنم که هیچی از زندگی نفهمیدم. احساس کوچیکی میکنم. نمیدونم که چرا فکر میکنم سرطان دارم. شاید یکی-دو ماه میشد که گریه نکرده بودم. این فیلم باعث شد یه چند تا دونه اشک بریزم. ولی کافی نیست. دوست دارم یه دل سیر گریه کنم. شاید بهتر باشه یه بار دیگه ببینمش.

  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۱۴ اسفند ۹۴

فیلم های که دوست دارم

من معمولا از روی تیزر و یا دیدن صحنه هایی از فیلم میتونم تشخیص بدم که آیا از دیدن کل فیلم لذت خواهم برد یا نه. البته واقعا کم هستن فیلم هایی که از دیدنشون لذت ببرم. آخرین فیلمی که دیدمو به نظرم ارزش دیدن داشت نهنگ عنبر بود. آخرشم نفهمیدم چرا اسمش نهنگ عنبر بود؟!

اون آخرای فیلم که رضا عطاران گفت: من تنهام، خیلی تأثیرگذار بود واسم.

فیلم محمد رسول الله (ص) هم خوب بود ولی خیلی طولانی بود. دید خوبی نسبت به وقایع اون زمان و کلا پیامبر (ص) و خانوادشون بهم داد.

  • سجاد بوداغی
  • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

ای کاش میتونستم موهای پشت گردنمو خودم بزنم

ای کاش میتونستم موهای پشت گردنمو مثل ریش و سیبیلم خودم بزنم.

میگم که دنیای مجازی، خیلی هم مجازی نیستا، یکم واقعی یه. آخه اینایی که میرن تو دنیای مجازی انگار اصلا تو این دنیا نیستن، حالا هرچی باهاشون حرف بزن.

امروز امتحان این ترم کلاس زبانو دادم. دیگه بعید میدونم برم کلاس. بدم نمیاد برم ولی شاید خودم تو خونه ادامش دادم.

امروز رو بیلبرد یه سینما، تصویر فیلم کوچه ی بی نام رو زده بودن، وسوسه شدم که برم ببینمش ولی نرفتم. آخه وقتی تصور میکنم که روی صندلی سینما نشستم و فیلم داره شروع میشه، غمم میگیره که باید دو ساعت بشینمو نگاش کنم. آخه مگه من بیکارم؟!

  • سجاد بوداغی
  • چهارشنبه ۲۸ بهمن ۹۴

وبلاگ نویسی

یکی از چیزهایی که جز هیجان انگیزترین لحظات زندگی جوون های هفت هشت ده سال پیش بود اینه که تو وبلاگی که تو بلاگفا درست کرده بودن تو قسمت نظرات تایید نشده یه عدد قرمز رنگ به چشمشون بخوره.

یاد فیلم سر به مهر افتادم. این فیلم رو دوست داشتم. جالب بود واسم. تنهایی شخصیت اصلی داستان منو یادم خودم انداخت.

خیلی بده آدم ندونه داره چی کار میکنه. مثل الان من.

خیلی بده آدم منتظر تایید دیگران باشه. مثل الان من.

دوست دارم اینجا پشت سرهم بیامو بنویسم.

حتی اگه حرفی واسه زدن نداشته باشم اونقدر به خودم فشار بیارم که یه چیزی واسه نوشتن گیر بیارم.

احساس میکنم سرعت تایپم بیشتر شده!

یکی از چیزی هایی که زیاد خوشم نمیاد اینه که جلوی جمع بیش از حد ازم تعریف بشه؛ چون اولا مسؤلیتم رو بیشتر میکنه و انتظار دیگران از بیشتر میشه و هم اینکه باعث ایجاد بغض و حسد و کینه میشه.

خوابم میاد.

  • سجاد بوداغی
  • جمعه ۲۳ بهمن ۹۴
سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم :)