خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

خالی‌کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی

آخرین نظرات
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۶:۵۸ - کنت مونت کریستو
    :دی
  • ۷ بهمن ۹۶، ۰۰:۰۴ - ....جلیس العقل ....
    بله.
  • ۶ بهمن ۹۶، ۲۰:۵۰ - sorna nik
    نه

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مستند» ثبت شده است

فیلم

ایستاده در غبار؛ خوب بود

سیانور؛ طراحی صحنه و لباس خوب بود ولی فیلمنامش به نظرم خوب نبود. در کل خوشم نیومد. من گیج میشدم که هر صحنه مربوط به حال هست یا گذشته ی نزدیک یا گذشته ی دور!

کوچه بی نام؛ خیلی خوب بود

هامون؛ خوشم نیومد

---------------------------

فیلم-تئاتر

آوازه خوان تاس (صحرا فتحی)؛ خوب بود

سیستم گرون هلم؛ خوب بود

مضحکه ای شبیه قتل؛ خنده دار بود

باغ آلبالو؛ خوب بود، بد نبود

---------------------------

مستند

میراث آلبرتا ۳؛ خوب بود

کارخانه ی جهان و امپراطوری مورچگان؛ خوب بود ولی تهش معلوم نشد ما باید چی کار کنیم یعنی راه حل دقیق و مشخصی رو پیشنهاد نداد

پیشنهادهای دیدنی و شنیدنی

سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۵

فیلم «بیخود و بی جهت» از «عبدالرضا کاهانی»: خوب بود

مستند «من انرژی هسته ای نیستم»: بد نبود ولی آخرش هیچ جمع بندی و نتیجه گیری ای نداشت!

تئاتر-فیلم «شام با دوستان»: خوب بود

فیلم «گاو» از «داریوش مهرجویی» خوب بود؛ آخرش خیلی تاثیرگذار بود، خیلی...

- نمیدونم قبلا گفته بودم یا نه که آهنگ «لعنتی» «محمدرضا گلزار» رو دوست دارم

- وای! اگه اجرای زنده بهت قول میدم از محسن یگانه رو ندیدن، حتما ببینید. فوق العادست!

- اگه مجرد هستین و به ازدواج فکر میکنید پیشنهاد میکنم برنامه «محرمانه خانوادگی» شبکه افق رو ببینید.

بچه ها بابایی میشوند

شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۵

+ قبل از هرچیز ولادت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رو تبریک میگم. خداوند زیارتشون رو نصیبمون کنه؛ ان شاء الله

 

فکر کنم به دلیل اینکه قبلنا معمولا فقط پدرها سر کار میرفتن و مادرها به امور خونه میرسیدن، بچه ها بیشتر و بهتر با مادرشون ارتباط برقرار میکردن و باهاش راحت بودن و در مورد مسائلی صحبت میکردن که هرگز حاضر به طرح اون مسائل در حضور پدر نبودن. حتی بعضی وقتا هم که از پدر چیزی میخواستن اول به مادر میگفتن. من یکی از اونام :)

البته باید بگم من اغلب اوقات خجالتی هستم؛ حتی در موارد جلوی پدر و مادرم. مثلا من اگه گرسنمم باشه روم نمیشه به مادرم بگم گشنمه شامو زودتر بیار. یا مثلا روم نمیشد به پدرم بگم پول بده؛ به جز برای شهریه ی دانشگاه یا هزینه هایی از این قبیل. البته پدرم خودش هر چندوقت یه بار بهم پول تو جیبی میداد. با وجود این خجالت ها خداروشکر؛ شده که من دست و پا و سر مادرم رو ببوسم ولی متاسفانه تا به حال نشده که حتی دست پدرم رو ببوسم! زیاد از هم دور نیستیما ولی من روم نمیشه این کارو کنم.

 

اما به نظرم بچه های این سال ها بیشتر بابایی میشن تا مامانی. چون وقتی مادرها برن سر کار و بچه رو اینور و اونور بذارن دیگه اون احساس صمیمیت و راحتی بین مادر و فرزند ایجاد نمیشه و بچه حتی ممکنه احساس صمیمیت بیشتری با پدرش داشته باشه.

 

+ مستند دو تا کافی نیست؟! از شبکه افق خیلی خوب بود.

بعضی وقتا ممکنه زمین بخورید

سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۵

بعضی وقتا نمیدونم چی میشه که یهویی تمام چیزای تو دنیا واسم بی معنی میشه. اگه نوشته های قبلیمو خونده باشید احتمالا این موضوع رو متوجه شدید که هرازگاهی این اتفاق واسم میفته. به نظرم علت اصلیش بی هدفیه. یکی دیگه از علت هاش هم میتونه شکم-سیری باشه. آدم دوست داره پیشرفت کنه. دوست داره جلو بره. وقتی امیدی به پیشرفت و جلو رفتن و ایجاد تغییر تو زندگیش نداره زندگی واسش بی معنی میشه.

ممکنه نگاه کردن به زندگی بعضیا، آدمو ناامید کنه اما افرادی هم وجود دارن که نگاه کردن به زندگی-شون آدمو امیدوار میکنه. شاید این جملم کمی خودخواهانه بود! بعضی وقتا به زندگی بعضیا که نگاه میکنم دچار عذاب میشم. مخصوصا به بعضی بیمارها. مثلا اونایی که دیالیز میشن، یا اونایی که مجبورن روزی چهار بار انسولین تزریق کنن، اونایی که بیماری های سخت و عذاب آوری دارن. اصلا فکر اینا بهم میریزه منو. تصور کنید آدم یه سال هر روز چهار بار تزریق داشته باشه، آبکش میشه! حتی تصورشم واسم سخته.

اینکه آدم مسؤلیت پذیر باشه و مسؤلیت زندگیشو خودش به عهده بگیره خیلی مهمه. اینکه آدم تسلیم نشه و سر فرود نیاره خیلی مهمه.

طبق معمول، دیروز حس ناامیدی در من ایجاد شد. یه حس ناامیدی که حس پوچی و بی معنی بودن زندگی چاشنیش بود. دیروز به ویدیو هایی که قبلا از اینترنت گرفته بودم یه سَری زدم. یکی از اون ها مستند معلولین بود که اصلشو یکی-دو سال پیش از شبکه مستند دیدم و چونکه خوشم اومده بود تو تله-وبیون دنبالش گشته بودم و گرفته بودمش. دیروز هم مثل اون روز چشمام موقع دیدن این مستند خیس شد؛ البته نه به شدت اون روز :'(

دو تا تیکه از این مستند جدا کردم و با کیفیت پایین تو صندوق بیان بار کردم. فقط یه نکته بگم؛ فکر نکنید فردی که تو این مستند میبیند فرد ناتوان و از کار افتاده ای هست. اون میتونه فوتبال بازی کنه، میتونه قایق موتوری رو برونه و...

تیکه اول

تیکه دوم

 

صرفا جهت نوشتن!

دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵

من تا اینجای زندگیم تنها بودم یا حداقل احساس تنهایی کردم. میترسم از اینکه طوری ازدواج کنم که تا آخر عمرم تنها بمونم!

 

+اینو نوشتم چون تو گوشیم یادداشت کرده بودم که بنویسمش. وگرنه مدتی هست که از فکر ازدواج اومدم بیرون تقریبا!

+ این مستند کوتاه «به همین سادگی» خوب بود

+ چند روز پیش فیلم «سر به مهر» رو یه بار دیگه دیدم. خیلی دوست دارم این فیلمو. منو یاد خودم میندازه.