آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

آرام کردن ذهن

یادداشت‌های شخصی و غیرشخصی

سلام. معمولا کوتاه می‌نویسم.

آخرین نظرات

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کار» ثبت شده است

همیشه دوست داشتم این آدم‌هایی رو که سخت کار میکنن. اینایی که شبانه‌روز وقت‌شونو صرف یادگیری یا پیدا کردن راه‌حلی برای مسائل پیش روشون میکنن. اینایی که اونقدر توی یه زمینه‌ی خاص مطالعه داشتن که انگار فوق تخصص اون موضوع رو دارن. اینایی که اونقدر غرق کار میشن که یادشون میره غذا بخورن، یادشون میره بخوابن، یادشون میره تفریح کنن و...

  • سجاد معمولی

دیروز٬ یعنی چند ساعت پیش ۲۵ سال‌م تموم شد. وارد ۲۶ سال شدم. با وجود این یک ربع قرن تجربه زندگی٬ هنوز سرگردونم!

فکر تهرون رفتن واسه کار تو ذهنمه؛ فال حافظ گرفتم؛ میگه نه!

مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهر

که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

تشکر از گوگل به خاطر تبریک تولدم :)

به مناسبت تولدم با Google Earth یک‌م جهانگردی کردم.

  • سجاد معمولی

به نظرم شب های قدر سال های گذشته دقیقا نمیدونستم که از خدا چی میخوام. اصلا میدونید من تو این جور خواستنا میلنگم. چون اونقدر از خدا چیز خواستم و خدا به من اون چیز رو داده و بعد از بدست اوردنش واسم بی ارزش شده که دیگه فکر میکنم هیچ چیزی ارزش نداره که واسه داشتنش، به خدا، اصرار کنم. همیشه میگفتم: «خدایا اینو بده؛ این دیگه آخری یه؛ اینو بدی دیگه هیچی ازت نمیخوام» ولی بعد از رسیدن به اون، یا پشیمون میشدم که چرا اینقدر بیخودی اصرار کردم (اصلا ارزششو نداشت) یا دوباره چیزای جدیدتری واسه خواستن پیدا میکردم.

واسه همین چند سالی میشه که دیگه تقریبا به خدا برای داشتن چیزی و یا رسیدن به چیزی اصرار بیش از حد نمیکنم. دعاهام معمولا کلی هست. عاقبت به خیری و...

مثلا فکر میکنم که اگه یه دختری رو ببینم و ازش خوشم بیاد واسه رسیدن بهش به خدا اصرار نمیکنم. میگم خدایا هر چی صلاحه پیش بیار. حتی احتمالا میگم خدایا اگه این وصلت عاقبت خوبی نداره مانعش شو.

این سبک تفکر از یه لحاظ یه کم بده. چون خواسته ی واضحی نیست که از خدا بخوای و همیشه تو شک و تردید به سر میبری.

اما این شبا از خدا چند تا درخواست واسه خودم دارم:

  • کار (کاری که واسش ساخته شدم؛ علاقه بهش داشته باشم؛ مفید باشه؛ درآمدش خوب باشه؛ باعث رشدم بشه)
  • سلامتی (سلامتی جسمی و روحی)
  • همسر (خدایا من فعلا در این مورد زیاد عجله ندارم :)

(۱) ویدیو پایین رو تماشا کنید تا با پیوندگاه بیشتر آشنا بشید.

(۲) از طریق این نوشته با یه برنامه خیلی خوب و جالب به نام همسا آشنا شدم که پیشنهاد میکنم نصبش کنید. به نظرم آدم زیاد که از این برنامه استفاده کنه ذهنش بازتر میشه و واسه مسائل مختلف میتونه راه حل های بیشتری پیدا کنه.

(۳) از همه التماس دعا دارم

  • سجاد معمولی

چند ماه اولی که رفتم بودم سر یگان خدمتیم چند تا از کتابای ارشدو باخودم برده بودم که بعد از ظهرها بخونمشون. هرچند موفق شدم که کتاب ساختمان داده رو کامل بخونم ولی اینقد افکار جورواجور تو سرم رژه میرفتن که بی خیال ارشد شدم. سوال هایی که از قبلتر از سربازی وارد مغزم شدنو هنوزم که هنوزه دست از سرم برنداشتن. اینکه ارشد بخونم یا نه؟ اینکه اصلا قبول میشم یا نه؟ اینکه برم سراغ کار یا درس؟ اینکه آیا اصلا کار میتونم پیدا کنم یا نه؟ اینکه واسه خودم کار کنم یا دیگران؟ اینکه تهران کار کنم یا شهرستان؟

خلاصه در طول این روزها یه روز واسه ارشد میخوندم یه روز به کار فکر میکردم. تا اینکه بهمن ماه واسه گرایش مهندسی کامپیوتر و همینطور فناوری اطلاعات ثبت نام کردم.

پنجشنبه و جمعه ی همین هفته آزمون ها برگزار شدن و من شرکت نکردم.

محل آزمون رو تهران انتخاب کردم چون فکر میکردم 16 و 17 اردیبهشت به بهانه ی نمایشگاه کتاب تهران خواهم بود. فکر میکردم کارم خیلی حساب شدست.

من که میخواستم توی یکی از دانشگاه ی خوب تهران (روزانه) قبول بشم فهمیدم برای رسیدن به این هدف باید حداقل رتبم زیر 200 بشه و چون احتمال این مورد رو خیلی کم دیدم بی خیال وقت گذاشتن واسش شدم.

مهمترین علت شرکت نکردنم آماده نبودنم بود. البته اینکه عروسی پسرعموم پنجشنبه بود بی تأثیر نبود. اینکه خاله اینام اومدن شمال بی تأثیر نبود.

 

+ جرقه ی این نوشته «دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست / کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست» بود.

  • سجاد معمولی

یکی از ویژگی‌های آدم‌های کامل‌گرا اینه که میخوان همه‌کار رو در حد ایده‌آل انجام بدن. واسه همین تقریبا هیچ کاری انجام نمیدن! چون میخوان یه‌دفعه یه کار بزرگ انجام بدن ولی بعدش حوصلشون نمیگیره یا اینکه میفهمن که نمیتونن.

من جزء همین آدما بودم. چون من کامل‌گرا هستم. ولی دارم سعی میکنم این طرز تفکر رو از خودم دور کنم و فکر میکنم تا حدی هم موفق بودم.

یه شعاری این مدت ساخته بودم که اینطوری بود: «یه کار کوچیک انجام شده بهتر از یه کار بزرگ انجام نشدست.»

جدیدا این جمله رو اینطوری تغییرش دادم که: «یه کار کوچیک بهتر از یه حرف بزرگه»

  • سجاد معمولی

اصولا آدم‌ها نمیتونن یه دفعه یه کار بزرگ رو انجام بدن. یعنی برای انجام یه کار بزرگ باید اونو به کارهای کوچیک و ساده‌تر تبدیل کنیم.

مثلا اگه یه کاغذ A4 پر از نوشته رو به یه نفر بدیم بگیم بخون ممکنه حوصلش نگیره بخونه ولی اگه همون میزان نوشته رو ده تیکه کنیم و تو ده تا کاغذ کوچیک بنویسیم ممکنه حوصلش بگیره.

  • سجاد معمولی

خیلی عجیبه که تو این سن هنوز دقیقا مطمئن نیستم که میخوام چی کاره شم!

همیشه این تو ذهنم بوده که کار باید مهم و بزرگ باشه و ارزششو داشته باشه که عمرتو واسش صرف کنی و خودتو واسش پیر.

یکی از کارهای مورد علاقم که به نظرم خیلی مهمه برنامه نویسی مربوط به ماهواره-بر فضایی هستش.

خیلی دوست دارم بتونم برنامه های هوش مصنوعی بنویسم. یه مدت دنبال داده-کاوی بودم.

پایه خیلی مهمه. اینکه آدم پایش قوی باشه خیلی مهمه. چون همین ضعیف بودن پایه ممکنه وسط راه آدمو ناامید کنه و دست از کارهایی که همیشه آرزوشو داشته بکشه.

  • سجاد معمولی

خیلی مهمه که آدم بتونه نه بگه. شاید مهمترین مهارت یه نفر نه گفتن باشه. وقتی یه کسی یه کاری ازش میخواد که نمیتونه یا دوست نداره انجام بده بگه نه. وقتی پای گناه وسط میاد راحت بگه نه. وقتی یه ساعتی رو برای انجام کار خاصی تعیین کرده بعدش فکر یه کار دیگه وسوسش میکنه بگه نه. نه گفتن اقتدار آدمو هم زیاد میکنه به نظرم.

خیلی خوبه آدم هویت و شخصیت قوی و مشخصی داشته باشه. خیلی خوبه آدم استقلال شخصیت داشته باشه. مردم حتی اگه با عقاید و ارزشهای این جور آدما مخالف باشن، ازشون خوششون میاد؛ چون ثبات شخصیت دارن.

ای کاش از خیلی کوچیکی میدونستم دقیقا چی میخوام و چی دوست دارم بشم.

تا اونجایی که یادم میاد از بچگی دوست داشتم مهندس کامپیوتر بشم. عاشق هکرها و خره های کامپیوتر بودم. هرچند الان کمی تا قسمتی شدم (نرم افزار خوندم). ولی خب خره نشدم.

  • سجاد معمولی